خاب عمیق

دنبال خودم میگردم.نیستش!

25 روزِ که نیست.نگرانش نیستم البته.

ولی این من، در این لحظه و زمان، از من بودنش بدش میاد.این من، من نیست عصلن.

کاشکی خابم ببره.

فقط بخابم.

خاب با عمق زیاد.

سکوتِ حق به جانب

احساس حق به جانبی، چیزیه که فکر نکنم هیچ کدوم ازما باهاش غریبه باشیم.
تشریح و باور شرایطی توی ذهنمون که بهمون اجازه میده کاری رو انجام بدیم یاندیم.
بی توجه به قوانین جاری و واقعیت. برگرفته از اینکه شرایطی که من دارم، بقیه ندارن، پس حق دارم...
طبق اساسنامه داخلی خودت زندگی میکنی. که این فی النَفسه اشکالی نداره اما عیبش وقتی فالش میشه که درتضاد با بایدونباید بیرون ازخودته.
حالا این بایدونباید میخاد چراغ قرمز سر چهارراه باشه، یا تعهد ضمنی یا محضری...
فرقی نمیکنه چی رو تو داری و بقیه ندارن. اگه بخای باهاش مانُور بدی میرسی به احساس حق بجانبی، میتونه احساس تنهایی باشه، میتونه قدرت باشه، میتونه عجله باشه،میتونه سن و سال باشه، دانش باشه یاهرچی.
احساس حق بجانبی همون چیزیه که باهاش توی خلوت خودت، خودتو باهاش قانع میکنی.که چون اینجوری ام پس میتونم اونجوری باشم...
احساس حق بجانبی همون چیزیه که توی ترافیک نسبت به ماشین جلویی داری و نسبت به ماشین پشت سَری نه که چرا جلویی نمیفهمه عجله دارم و پشت سری چرا نمیفهمه راه نیست.
هرچه حوزه نفوذ و تاثیرت بیشتر باشه، آدمهای بیشتری هم تبعات این احساس رو تجربه میکنن.
میتونی یه پدرخسته باشی و وقتی وارد خونه میشی سکوت محض رو حق خودت بدونی.
میتونی یه بچه کوچیک باشی و وجود پدر رو توی خونه سهم خودت بدونی. میتونی یه زوج یا زوجه باشی و همه چیزی که میخاد تورابطه اش نیست و ارتباط دوم رو حق خودش بدونه. میتونی یه صاحب قدرت باشی که طناب دار رو حق مخالفش بدونه...
میتونی یه مستعصل باشی که بخودش حق میده دست به مال مَردم ببره...
میتونی یه شکست خورده عشقی باشی و بخودت حق بدی به افیون پناه ببری یا چمیدونم خودکشی کنی...

ایناروگفتم تابگم نمیدونم الان چی باعث شده، حق چکاری رو بخودت بدی.
اما مطمئنی راه دیگه ای واسه رسیدن به حقت نیست؟
میتونی حقی که واسه خودت قائل میشی رو به طرف مقابلتم بگی یا بدی؟
احساس حق بجانبی که باعث بشه در تضاد با واقعیت باشی،تَهش اینه که بلاخره یکی جلوت وامیسته که خیلی مُحق تر ازتویه و ازت میپرسه چرا؟!
اون روز جوابت نمیتونه تشریح ذهنی خودت ازحق باشه.