Ghost

دیشب خاب Ghost رو دیدم!!!خیلی عجیب بود برام.کسیو که نه دیدم نه عانچنان حرفی باهم زدیم،فقط وبلاگشو میخونم. ولی تو خاب خیلی حرف زدیم. چیزی که تو واقعیت امکانش به شدت کمه! :/هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود، پس ذهنم واس خودش تصویرشو هم ساخته بود تا عریضه خالی نباشه :)))یعنی تصویر ساخته شده تو ذهنم، فقط تو ذهنم بود! در صورتی که میدیدمش ولی حرفم باش تو چَت بود :|الله اکبر،الانم عومدم دیدم کامنت گذاشته.

Ghost Ghost Ghost Ghost Ghost Ghost Ghost Ghost

من دیگه nmt

تموم دیگه تموم

ازون خزون چه خبر

از عاسمان چه خبر

ازون دوتا چشم

پر از جنون چه خبر

همون که تنها موند...

.

.

رمز همون قبلی

ادامه نوشته

پوچ

خالی

رمز بازم همون قبلی

ادامه نوشته

ساز

واقن ازت ممنونم ساز

پ ن : عاره، رمز همون قبلی

ادامه نوشته

خود خوری

امان از خودخوری و ناتوانی در هضم خود!

پ ن : رمز همون قبلی :)))))

ادامه نوشته

رویا

دیشب خابتو دیدم
بعد از یه عالمه وقت
درصورتی که عصن دیگه بت فکر نمیکردم.
شایدم زیرپوستی جریان داشتی.
باز اون خلأ که بهت تو صحبتام بهش اشاره میکردم، توم داره دستو پا میزنه.
مثل یه گسل فعال شده.
‏اگر روابط انسانی انقدر سخت نبود حتمن باهات تماس میگرفتمو میگفتم که چقدر دلم برات تنگ شده.

خاب

بوی توتون توی فضا میاد، صدای ماشین‌ها، صدای گاز دادن بی‌خود و عازاردهنده‌‌شون داره اذیت می‌کنه. نفس‌کشیدنم به عاروم‌ترین حالت خودش رسیده. بدنم سنگین شده و چسبیدم به تخت. لبام خشک شده، لیوان عابم خالیه. باید نوشتن رو قطع کنم. عاره. دارم حسش می‌کنم، خاب‌...

عنوان

موضوع من، خاب است. اگر می‌خابیدم، یک خط‌ هم نمینوشتم.

همین لحظه

الان یه موجودِ خاب از چشمان ربوده شده توسط بی‌ملاحظه بودنِ من هستم. فرداصبح وقتی قرار باشه بیدارشم و گوشیم زنگ بخوره، یه کُلت برمی‌دارم، اول شلیک می‌کنم به گوشیم که خفه‌شه و بعد شلیک می‌کنم به شقیقه‌م. برجستگیش‌و دوست ندارم.

مارس

با شقیقه‌هایی که به طرز ناخوشایندی برجسته شدن، تکیه میدم به پشتیِ صندلی.خیره به لپتاپ.
بدون حرف.

زُمُخت

جنسِ عادمایی که صبح‌ها باهاشون حرف‌ می‌زنم، واسم خیلی مهمه. ( به‌سختی ساعت‌ها گذشته و یک جنونی، توی من خاب است! ) اگر جنسی سنگ و سخت باشد می‌تواند تحمل کند. در غیر این‌صورت، با ترسی زشت و قیافه‌ای دَرهم صحنه‌رو ترک می‌کنه.

خلص

عامارِ بیداریم از دستم در رفته. بدنم بی‌وزن و سبُک شده. با کسی حرف نمی‌زنم. جوابِ کسی‌رو نمی‌دم. به‌صورتِ مکرّر به جایی خیره می‌شم و دقایقی سرد، بی‌حس و نسبتن سیاهی رو سپری می‌کنم. صداها و تصویرا عادی نیستن. عاسمون کامل تاریک شده. گوشه‌ی چشمم هی می‌زنه. خاستم همه‌چیو بنویسم. دقایقی خیره‌ بودم‌ به همین صفحه. حتا یادم نیست که داشتم به چی فکر می‌کردم!

دروغ

دورغ گفتن، از خود شروع میشه.!
از عادمایی که به خودشون هم دروغ میگن نباید توقع راست گفتن به تورو داشت!
چیزی که خیلیا درگیرشن...

ارتفاع

چیزی که خیلی خوشحالم میکنه ارتفاعه.
چیزی که خیلیا نمیدونن.
ولی الان شمام میدونین.
منو ببرینش بالا...