عامارِ بیداریم از دستم در رفته. بدنم بی‌وزن و سبُک شده. با کسی حرف نمی‌زنم. جوابِ کسی‌رو نمی‌دم. به‌صورتِ مکرّر به جایی خیره می‌شم و دقایقی سرد، بی‌حس و نسبتن سیاهی رو سپری می‌کنم. صداها و تصویرا عادی نیستن. عاسمون کامل تاریک شده. گوشه‌ی چشمم هی می‌زنه. خاستم همه‌چیو بنویسم. دقایقی خیره‌ بودم‌ به همین صفحه. حتا یادم نیست که داشتم به چی فکر می‌کردم!