نظرات


شاید دفعه اولی هست ک اینطوری دارم مستقیم با شما (شخص شخیصتون) صحبت میکنم
میگید ک وبلاگم چرا اینقدر سیاهه، چقدر توش منفی مینویسم و...
حتی یکیتون پیشنهاد داد ک دیگه ننویسم، چون حالش بد شده! 
در ابتدا من عذرخواهی میکنم ک حالتون رو مکدر کردم
در ادامه، من بارها گفتم ک حرفام و نوشته هام«فاقد اعتبار است» من کلا خودم فاقد اعتبار هستم، من چیزایی ک ذهنمو درگیر میکنه و باعث کلنجار رفتن من و خودم میشه رو تبدیل میکنم به حرف، کلمه، جمله و داستان و سعی میکنم از اخلاق خارج نشه!! 
من باید بنویسم، نوشتن برام یه تسکین دهندست.
من زشت مینویسم! حق با شماست و فرمایشتون متین.
ولی وبلاگ های خوشگل نویس فراوانی هم هست موازی وبلاگ بنده و میتونید از خوندنشون لذت کافی و وافی رو ببرید.
من توی این تقریبا ده سال که توی این محیط هستم  و وبلاگ های زیادی رو دنبال میکنم و میخونم هیچوقت به خودم اجازه ندادم که اولا اون فرد رو قضاوت کنم و دوما نتونستم به نوشته هاش بگم زشت یا خوشگل!
چون  هر وبلاگی با هر محتوایی قابل احترامه برام، و من لذت میبرم از خوندنشون و گاها متأثر میشم.(حالا چه داستان، چه خاطره و یا هرچیز دیگه ای ک می‌نويسن) 
من اینجا خودمم،اینجا یک عِین خالص می‌بینید، بدون گریم! 
خلاصه کنم حرفامو چشمتون رو هم درد نیارم، تقاضا دارم در صورتی که نوشته هام اذیتتون میکنه، دیگه نخونینَم

پ ن: ‏چند قرن پیش فردوسی گفته "چپ و راست رنجست و اندوه و درد". همین رو بگیر بیا تا همین الان و این ساعت.

لبم از دور چشماتونو میبوسه

تُهی

+ بعضی روزها هم اینجوریه، تُهی.
 معنای خاصی نمیده. لابلای تقویم گم میشه...
 نمیدونم کی این ایدهٔ چرت رو پَس انداخت. نمیدونم کی به بَشر القاء کرد باید هدفمند باشی، باید معنا بدی به زندگیت، به رفتارت.
 از همون زمان بود که به یه لحظاتی بَرخوردو متوجه شد تُهی از معنا و هدف هستن و از اون لحظات بعنوان کسالت یاد کرد. جالبتر اینکه معیاری شد برای حال خوب و حال بَد. یعنی روزهایی که اینجوری میشی یه چیزی از درون تو رو میخوره که درحال زندگی کردن نیستی. انگار کارگرسهل انگار شدی که خط تولیدی  رو دچار اختلال میکنی. خودتو سرزنش میکنی بخاطر معناو مفهومی که توی زندگی دیگران هست و در زندگی تونیست خودآزارمیشی. حالا کاری ندارم که اهداف و معنای اکثر جامعه، اکتسابیه و از یکی دیگه الهام گرفته شده یکی که فکر کرده باید کاری بکنه. 
معیار حال خوبت میشه هدف و ارزشی که جامعه بهت القاء کرده...
- اینکه خودت بفهمی چی میخای یه انقلابه. یه ناهنجاری که اوایل نه به مزاج خودت خوش میاد نه تا آخر عمر به مزاج دیگران. اوایلش شاید احساسِ مرتد بودن  و دیونگی هم بکنی.
ولی بلاخره باید بشینی ببینی اصلاً چیزی میخای یانه. که اگه نخواستی هم نشینی بزنی توی سَرت که چرا من اینجوری ام. اگرم خواستی بدونی تو میخای و قرار نیس یه تیم باشین.

چَسبَک

+ بعضی چیزها چرا از سَر آدم نمی اُفته که با یه تیپا بتونی بندازیش بره توی جوی آب. نباشه؟ نبینیش. اینا میرن کجای مغز آدمی که انقد چسبناکه؟با کدوم ساعت خودشون رو تنظیم میکنن که اینجور سَر صبح با چشمهای آدم باز میشن میشینن روی هرچی میبینی؟ اینا اصلاً اسمشون چیه لعنتیا؟ این پدسگا از کجا اومدن؟ فِکرَن؟خاطِرَن؟ ترسَن؟ چی ان که هرچی میخای نباشه بیشتر هس. اصلاً انگار نخاستنت نسبت عکس داره.
به تجربه ثابت شده رفتارهایِ آدمی رو همین چیزا تعریف میکنه که توی بَک گراندِ آدمه. جایی که تو نمیبینیش. اما هست...
نمیخام جمعه شبی جَو بدم، چون جمعه بدون این حرفها، کُلی حرف پشت سَرش هست...
 - ببین، اینا هست کلا. واسه بودنشون نمیشه یقه کسی رو گرفت. کنارهمینا باید زندگی کرد، چای ریخت، صبحونه خورد، کارکرد، حرف بزنی با بقیه و.. و... 
کارسختیه. اما همه داریم انجامش میدیم.ماکارهای سخت زیادی میکنیم... آره؟

من خوب نیستم

از کجا شروع کنم ب نوشتن

خوب نیستم

پاشو برو سر جات بخواب

پاشو برو سَرجات بخواب...
از اون جمله های اَمریه که آدم از دوران طفولیت تا یه جاهایی زیاد میشنوه. حالا میخاد جلوی تلویزیون خوابت برده باشه، یا روی مُبل یا روی رختخواب مامان بابا یا وسط هال... و اونجاهاش خیلی بَد میشه که چشماتو باز میکنی میبینی جمعیتی بالا سرت دارن گُل میگن گل میشنوفن و تو با چشمهای پُف کردَت حتی قادر نیستی بشموری شون... و سعی میکنه یکی هدایتت کنه بری سرجات بخوابی.حالا گاهی رَحمش میاد و میگه بزارین بخوابه طفلک... حالا اینکه تو خوابی و آزاری به اونها نداری بقدرکافی منزجرت میکنه و اینکه ببینی یکی هم سن و سال خودت توی اون جمع نشسته... داغونترت میکنه. امّا تو خوابت میاد و عصبانیت ناشی از تکرار شنیدن پاشو سرجات بخواب  هُولت میده که بری و نباشی... حالا کاری ندارم که از یه جایی به بَعد هم تا سرجات نباشی خوابت نمیبره و...
ایناروگفتم تا بگم من چند بار درشمایلِ جوانِ ناکام میخواستم خواب بخواب بِرم،شاید پنج شش باری بشه.یعنی میشده دیگه، یهو. مث خوابیدن وسط هال، بی توجه به ساعت و مکان و شرایط... بعضی جاهاش آگاهانه بود بعضی جاهاش ناآگاهانه...  و قبل اینکه  رو تَخت یا یه کُنجی بهوش بیام انگار یکی میگفت پاشو برو سَرجات بمیر...
و من زنده ام تا به اونجا برسم
این جا خیلی مهمه آقا، خیلی

تگرگ

+ باران؟!

 - بیخیال بیا از استفراغ ابرها صحبت کنیم... 

نور

این زندگی بهم یاد داد همیشه تو نقاط تاریک زندگی خوب بگردی میتونی نور رو پیدا کنی. هر چقد تاریک‌تر، پیدا کردن نور آسون‌تر. من زندگیم پر بوده از این نقاط. گشتم. نوری پیدا کردم. نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم: "نجات پیدا کردم"
ولی خب مسئله همیشه تاریکی و نور نیست. به مرور چشمات کمسو میشن. بود و نبود نور برات اهمیتشو از دست میده. توی تاریکی میمونی. همه فکر میکنن ترجیح دادی این موندن رو. در حالی ‌که دیگه حتی اگه بخوای هم نوری نمیبینی

انسان های اولیه

دلم آواز میخاد.ساز زدن میخاد. 

عاقا کسی که هرجا دلش بخاد حتی توی تاکسی یا چمیدونم توی اتوبوس و پیاده رو... زیر لبی ترانه ای، تصنیفی، چیزی میخونه... چه فرقی داره با کسی که داره آدامس میجوه یا سیگار میکشه.​​​ با اینکه هر دوتا شاید راهی شخصی دارن واسه آروم کردن یا چه میدونم گذروندن وقتشون، اما آدم پیش اونیکه میخونه معذب میشه. اون مدل خوندن رو آدم بحساب چه چیزهایی که نمیذاره. یا مثلاً ببینی یکی واستاده گوشه پیاده رو داره مناسک دعا رو اجرا میکنه، حالا به هر شیوه ای که بلده. بازم اندازه دویدن و پیاده روی یا همون سیگارو آدامس پذیرفته شده نیست، واقعاً چرا. با اینکه بَشر  واسه آروم کردن خودش از اون روزهای اول احتمالاً آدامس نمیجویده و سیگار نمیکیشده... نهایتش روی دیوار غار طرحی میزده، به ستاره ها خیره میشده آتیشی درست میکرده یا چیزی میخونده... 
اینارو گفتم تا بگم دلم آواز میخاد.ساز زدن میخاد.. گاهی گریه تو جمع. گاهی بلند بلند فکرکردن....میخام مثل انسانهای اولیه آروم شم...

 

موج سانشیدی

حس میکنم حالِ سان شید خوب نیست. 

امروز وقتی بیدار شدم، حالم ی جوری بود.یک موج بِهِم میخوره هی.
حالا نمیدونم این موج بهم خورده یا من جذبش کردم.
این موج برام خیلی آشناست. انگار قبلا بارها دریافتش کردم.
از صبح خیلی درگیرش بودم.
نمیدونم چی شده، ولی حسش میکنم کاملا.این موج از نوع فرکانس سان شیده.
اینکه نمیتونم خبر بگیرم خیلی کلافم کرده

حس میکنم حال سان شید خوب نیست. 

دوست سیاره دیگرم 2

هیچ طعمی از زندگی نخواهیم چشید،روزها شب شده و شب ها روز میشوند؛گاهی باران می بارید گاهی هم آفتاب خودش را لَنگان لَنگان از پشته کوه بیرون میکشید،عده ای لای قبض و قسط،بدبختی زاییده بودند و عده ای دیگر حالشان از پول بهم خورده بود.
من نمیدانم کدام زندگیِ رویاییست که نویدش را در کتاب ها و فیلم ها به خورده فکرِ پُلمپِمان میدهند!
کدام خوبی ؟
کدام بدی ؟
کدام تقاص و کدام تشویق؟
همه ی آنها قوانینیست که انسانیت برای سرکش نشدنش به ثبت کشانیده است.
دوستِ عزیزِ فضاییِ من بدان و آگاه باش که هیچ چیزی را در سیاره ی خاکیِ ما جز تکرار،
نخواهی دید؛هیچ چیزی در اینجا تورا به خود علاقه مند نمیکند،اگر هم کند کاذب و سطحیست...
عشق ها میمیرند
قدرت ها نابود میشوند
جهان فلزی میشود 
و هر انسان در سلولی که دارد به آنجا میرسد که درک کند،هیچ چیز،هیچ چیز نیست.

قفل

دستم به نوشتن نمیره دیگه.این یعنی ی جای کار میلنگه.
شاید نوشته هام تیره و تیره تر بشه،شایدم نشه.وبلاگای خیلیارو دیدم، مطالب قشنگ و جالب. ولی قفل بودم برای نظر دادن
ولی میدونم ی روزی قفلش باز میشه، دوباره شروع میکنه... شاید با دوستم شروع بشه... 
الان درونم حرف‌هام خفه‌اند، نه میشود گوششان داد، نه به زبان آوردشان.

بی هیچ

+ یه نگاه بمن میکنه، یه نگاه به سقف میکنه و میگه: «خدایا، به حرف این دیوونه نکنی». 
شرایط جالبی رو تجربه نمیکنم. این رو از میزان تعداد گفتن جمله الان باید چیکار کنم در طی شبانه روز میشه فهمید.دچار تورمم. سِیر گفتن این جمله به شدت صعودیه و هیچ حبابی در کار نیست که با تزریق کمی ایمان بر اساس تقاضا، بترکه و فرو بپاشه. علناً دارم متهم میشم به بی احساسی. و واقعاً دارم تنهایی رو حس میکنم. دیگه نمیتونم نشتی احساساتم رو رفع کنم. از نگاهم داره میباره، از روزی یه پاکت سیگاری که قرار بود کم باشه، نباشه. مایهٔ شرمساریه اذعان به خستگی، شوق برای خاب و نیست شدن حتی برای چند ساعت. هر بارکه گوشیم زنگ میخوره، چندتا جمله تأکیدی رو تند تند میگم تا وقتی میگم الو، از قالبی که دارم خارج بشم و بتونم فارغ از خودم برای کسی که فکر میکنه میتونم باحرفم کاری براش بکنم، کاری بکنم.ببینم حالش خوبه، کاری نداره من براش انجام بدم...چکاری؟اینکه چجور دوام بیاره. اسمش از خود گذشتگی نیست، یه جورایی گریز از مرکزه، گریزی که موقته ولی غنیمته.
دلم میگیره، بعد میام اینجا یه چیزهایی مینویسم که نه در حد هنر نویسندگیه، نه اینقدر مختصر و کاراس که کسی جلب بشه، نه چیزی از من کم میکنه، نه چیزی به کسی اضاف میکنه. فقط ناخوداگاه دارم کاری رو انجام میدم.

حیات وحش

ذهنم با این سوال روزشو شروع کرد ک واقعا ‏موسی کو تقی ها با این سطح از حماقت چجوری توی چرخه طبیعت باقی‌موندن؟

صبح بخیر

ای که فارغ از من و یاد منی، صبحت بخیر

 

این دِ اِند

صدای رعد و تصویر برق توی آسمون و نم بارون و شب
یک ترکیب فوق العاده.
حالمو عوض کرد، لازمم بود
کی اینجوری خوب منو میشناسه، ک بدونه چیکار کنه الان، توی این موقعیت؟
مثل اینکه خدا خوب موقع خودشو رسوند.
معجزه یعنی همین! 
و باز هم هزاران بار دمش گرم
ایشالا بتونم جبران کنم براش :)) 

دوست جدید

!! 19.5+ !! 

دوستِ فضاییِ من سلام
ما در این آشفته بازار همچنان زنده ایم.
خانواده تشکیل میدهیم؛سکس میکنیم و گردنهایمان کبود است؛دستانمان از سرما یخ میبندد اما سیگار را خاموش نمیکنیم!
دوستِ من
چه نطفه هایی که به چاه ریخته نمیشود و چند خانه آنسو تر بیست سالی میشود خانواده ای برای فرزند داشتن نذر کرده اند؛چه پول هایی که گل شد و در ریه های جوانانمان کاشته شد و جوانه ی افسردگی و ترس را زده!
دوستِ من ملت امروز مشت گره میکنند فردا برای غذا ابروهایشان گره میخورد و آخر هفته هیچ چیز بیاد ندارند و پاهایشان درهم گره میخورد.
نمیدانم،چقدر خوب که انسان نیسی،چیستی هم نمیدانم،اما هرموجودی ک هستی آدم نباش،شاید این هم چاره ای بود برای انقراض اینها.

بی عنوان

نمیدونم چرا ب هم ریختم.خودم اذیت شد. 
پست قبلیو شاید پاک کنم
من معلم یا استاد نیستم!

رَصَد

رَصَد

بچه ها جشن روز معلم رو امروز با تاخیر برگزار کردن. البته چون توی زمان خودش کلاس نذاشته بودم براشون این جشن عقب افتاده بود. خیلی خوشحال شدم، ب شدت حال کردم چون بستنی عم برام خریده بودن

بعد من گفتم بهشون ک امروز پایه باشین صحبت کنیم فقط 
درباره ی هرچی ک ذهنتون شلوغ کرده...
گفتم توی کاغذ بنویسین تا دونه دونه صحبت کنیم راجبش...
سوالا و حرف های جالبی نوشته بودن ک میشه راجبشون کلی حرف زد.
یکی ازین سوالا این بود ک استاد واقن میشه نرم افزاری پیدا کرد ک نشون بده کی عکس پروفایلتو دیده؟
خب جواب مشخصه یک کلمست، نه!
بعد عومدم با خودم ریشه ای تر ب اینجور سوالا فکر کردم 
ک چرا؟
خب، توهم رصد شدن یه مَرضِ تقریبن عمومیه. البته شاید یه ریشه مذهبی هم داره! که البته سرچ باحضرت گوگل  برای نصب یه چیزی که بازدید پروفایل رو امکان پذیر کنه، خودش شاهده این ماجراست. فرقی هم نمیکنه درچه حالی باشیم  مهم اینه که توسط فرد مورد نظر دیده شویم. حال میخاد قصه ی بعد رفتنش و غصه های هجران باشه یا قاطی شدن توی بورس که تو بورسه الان. یا چه میدونم به رخ کشیدن استقلال فردی یا عمق استیصال.
به نظر میرسه عادم دنبال شاهده، که عاره نگاه کن، ماجرا این بود یا داره اینجوری پیش میره. دوست داریم میزان دردمون رو نشون بدیم چه  با بیو چه با عکس و حالا هم که این عاپشن ویدیو در تلگرام. علاقه داریم حت کسی که نیست بدونه وقتی ک نیست چی هست چی نیست. خیلیامون که دلخوشیم که یکی داره میبینه مارو و واسش مهمه عکس العملهامون.
حالا هرچند این دلخوشی یا طریقه فکری، خط و مشی میده به هر عملمون اما وارد یه گفتگوی ذهنی دیگه میشیم که گوینده و مخاطبش خودمونیم. یعنی یه چیزی میزاری یهو فکر میکنی خب کافی نیست و بعدی و بعدی. تصور واکنش شخص مورد نظر و حرکتی بر اساس تصوری که زاییده یه تصور دیگه اس. یهو مثل یه لباس کاموایی نخ کش میشی تا بلاخره غرق این موهومات خفه میشی.
برادرمن، خاهر من:کسی نیست، عاروم بگیر

تَجاوز

نَبَریم سمتِ کسی انگشت اشاره رو، فقط خدا عالِمه داریم ی داوَرو... 
وقتی فکر میکنم میبینم عادما چقد راحت میتونن یک عادم دیگه رو با قضاوتشون ناراحت کنن.( چ مجازی چ واقعی) 
منم تافته ی جدا بافته نیستم ک، منم جز همین عادمای این کره ی خاکی عم دیگه، فقط خیلی سعی و تلاشمو میکنم کسیو نه قضاوت کنم نه ناراحت.
عصن خود کلمه ی ناراحت توش کلی حرفه.
ینی ی جورایی ما سیستم عصاب اون فرد رو مورد حمله قرار میدیم، (من اسمشو میزارم تجاوز سیستمی) و حداقل برای لحظه ای یا شایدم سالها دوچار به هم ریختگی کردیم!
ینی باعث شدیم ترشح بعضی هرموناش زیاد یا کم بشه.این ینی صَدَمه، عاسیب! به هم ریختگی.
حالا من نمیدونم خیلی فکر میکنم راجبش یا عصن دارم الکی بزرگش میکنم. نمیدونم.
ولی صدمه گاهی باعث فروپاشی میشه!!!
ما عادما در عین قوی بودن، ضعیفیم.
کاش هوای همدیگه رو داشته باشیم بیشتر از پیش.
تو دنیای واقعی یا مجازی فرقی نداره.
همو دوست داشته باشیم. 
ما همه عادمیم و ناقص...

...

منم شدم میرزابنویس
قلم ذبح میشه تشنه لب، خاک میشه سِرِّ لب حالا تو بده خون بده جون جنونو برسون به دل خون بره به گور گفت و گوی شِنُفتو گفت کنو بگو مگویِ سِره مگو و بگوی غُلُو

اهمیتِ بی اهمیت

یک مطلب تو وبلاگ یکی از دوستام(سکوت) من رو ب فکر فرو برد و در همین حین منو  وا داشت ک دربارش بنویسم! 
چیزهای بااهمیت، چیزهای بی اهمیت.
این دسته بندی، توی زندگی همه عادمها هست. حالا چه مطلع باشند و بتونن توضیحش بدن، چه ناخوداگاه این دسته بندی رو در زندگیشون اجرا کنند. به هَرحال هست.
تأثیر  این  گونه دسته بندیه مسائل، حال و احوال عادمها رو مشخص میکنه، تلاشهاشون رو سَمت و سو میده.
موضوع وقتی خاص و پیچیده میشه که عایا عصلن این دسته بندی درسته یانه. عایا یک موضوع اون میزان از اهمیتی رو که براش قائل هستیم رو دارا هست یانه؟یا اون موضوعی که نسبت بهش بی اهمیت هستیم، عایا واقن اهمیتی نداره؟ یا ما اینجور تظاهر میکنیم؟ عصلن معیار ومیزان واسه اهمیت چیه؟ چه چیزهای نیازه و چه چیزهای تمایل و خاسته ما.
به نظر میرسه جز یک سری مسائل مشخص، درمورد خیلی چیزها، تفاهمی عمومی نسبت به اهمیت یا بی اهمیتی یک موضوع اتفاق نمیافته.
موضوع پیچیده ایه...
اکثر مواقع درگیر مسائلی میشیم که هیچ اهمیتی! هیچ اهمیتی! ندارن...این رو احتمالن باگذر زمان و تغییر موقعیت نسبت به اون موضوع متوجه شدین.
اینارو گفتم تا بگم، خیلی وقتها همون کارهایی که به نظرم بی اهمیت عومدن، مسیر زندگیمو عوض  میکردن  و من بهشون بی توجه عم، چون توی دسته بندی من میس کال یه ناشناس، دست بلند کردن یه عابر پیاده که میخاد سوارِ وسیله ام کُنَمش، حرفی که نصف و نیمه شنیدم، شماره ای که نمیدونم کجا نوشتمش، عاهنگی که رَدش کردم، احساسی که تمایل به شنیدنش نداشتم...خیلی چیزا توی دسته بندی اهمیت من نیستن. 
خیلی چیزا حال و احوال مارو تعیین میکنه که طی روز هیچ به چشم نمیاد.
که اگه بصیرت داشتم و قابلیت دیدنِ شفافِ زندگیمو داشتم یعنی شب میشد ثانیه به ثانیه و فِرم به فِرم فیلم امروز زندگیمو میدیدم،  واقن نمیتونم قبول کنم حالم بَده چون امروز یکی رو دیدم که یه حرفی زد و رفت... من بیشتر تمایل دارم باور کنم حالم بَده چون مثلن طلبم وصول نشده....
اما همون چیزه بی اهمیت، واکنش منو میطلبیده که چون مهم نبوده به چشمم کاری نکردم. حالا هم باز گرفتار فکر کردن به موضوع دومم... موضوعاتی که بیشتر منحرف کننده اس و نمیذاره ما حقیقت ماجرارو ببینیم
واقن چی مهمه؟

تَوَه

فرشته‌ی درشت اندامی مقابلم ایستاده بود. گفت: "میدونی الان قراره چه اتفاقی بیفته؟" گفتم: "نه والا!" گفت: "قراره اعضای بدنت شهادت بدن." گفتم: "شِت!" فرشته چشم غرّه‌ای رفت و سپس به لیستی ک در دست داشت نگاه کرد و گفت: "خب، اول چشم‌ها بیان شرح ماوقع بدن." چشمانم از حدقه بیرون عامدند و نزد فرشته رفتند. با گوشهایم شنیدم ک چشمانم با صدایی لرزان گفتند: "عاقا ماوقع چیه؟ این همش قفل بود رو صفحه مانیتور..." فرشته گفت: "چیکار می‌کرد باهاتون؟" چشمانم با صدایی لرزان پاسخ دادند: "چی بگیم والا؟ خودتون که بهتر می‌دونید.این یا همش سرش تو گوشی بود یا تو لپتاپ هی کد می‌نوشت یا... دیگه ما زبونمون قاسمه... " چشمانم برگشتند سر جایشان. دیدم ک فرشته دارد چیزی در لیستش می‌نویسد. سرش را بالا عاورد و گفت: "حالا گوشها بیان ببینم چی می‌گن." گوش‌هایم از سرم جدا شدند و سمت فرشته رفتند. نمی‌توانستم چیزی بشنوم ولی دیدم وقتی گوش‌ها حرفشان را زدند، فرشته لب پایینش را گَزید و نگاهی عاکنده از تاسف به من انداخت. بالاخره گوش‌ها هم بازگشتند و به سرم پیوستند. فرشته گفت: " اجزای دهان بیان." لب، زبان، زبان کوچک و دندانهایم پیش فرشته رفتند. نگاهی به زبان‌ کوچکم کردم و در ذهنم گفتم: "عاخه میخاستم هم نمیتونستم با تو گناه کنم. اسکل!" زبانم به فرشته گفت: "عاقا این مرتیکه ب جای اینکه از من استفاده کنه بیشتر از دستاش واس گفتن استفاده میکرد." فرشته نگاهی متعجب به او کرد و در حالیکه داخل لیست چیزی یادداشت می‌کرد، گفت: "مشخصه!". پشمانم ریخته بودند. نه، حقیقتا پشمانم ریختند و منتظر نوبت شهادتشان شدند. پیش از عانکه دندان‌ها چیزی بگویند، تصمیم به فرار گرفتم و بنا را گذاشتم بر دویدن. ده دوازده متری از فرشته دور نشده بودم ک بدنم تجزیه شد و تک تک اعضا نزد فرشته رفتند...

عادم دلتنگ

اندازه زندگی یه عادم چقدره؟ چه چیزهای توش جامیشه؟ چه تعداد عادم توی زندگی یه عادم جا میشه؟ بعضی وقتها که عادم حجیم میشه، چی به سَر اندازه زندگیش میاد؟ یا وقتی ظریف میشه؟عصلن چطور میشه زندگی عادم بَسط داده بشه یا کوچیکتر بشه... 
 خیلی چیزها درزندگی عادم نمیگُنجه، جاش نیس. این خیلی چیزها شامل مسائل، شرایط و افراد میشه.
ایناروگفتم تا بگم بعضی چیزها جا زیاد میگیره، انقدر که جای باقی چیزهای زندگی رو تنگ میکنه، خُردشون میکنه، نابودشون میکنه... مثلن دلتنگی، خیلی جاگیره.  دلت که تنگ بشه جا واسه هیچی نداری. حتا جا نیست خودت بشینی دو دقیقه. مجبوری بایستی. انقدر جا نیست که نمیشه راحت پاتو دراز کنی و بخابی. باید مچاله شی. باید پاهاتو توی بَغلت جم کنی.

دلتنگ

کاش دل الکی تنگ نمیشد.

آلزایمر

توی ترافیک وکیل عاباد بودم.
بارونم بود. 
داشتم ب عاهنگ ترافیک از تیک تاک گوش میکردم.
از شیشه ماشین به بیرون نگاه کردم
عجیب بود.همه جا خاکستری
رنگ ها سیاه و سفید
هرچی تلاش کردم لبخندی ندیدم 
حتا کودکی که خودش رو به شیشه ماشین چسبونده بود زار میزد،مگه نباید از اینکه پدرش اون رو به گردش برده خوشحال باشه؟!
همه درگیر خود و با نگاهی به روبرو ، هم ظاهر  هم در باطن
که چی خاهد شد؟
به راستی که زندگی کردن کار بسیار سختی بود و از توان ما خارج...
از دیدن این ها کاملن گیج بودم،انگار عصلن نمیدونستم در چه نقطه زمانی و مکانی قرار دارم
گاهی فکر میکنم عالزایمر چه هدیه خوبی ست برای من...

دل

اِی ننگ ب نیرنگِ تو

باز شده دل تنگِ تو

شخص

من نوع نوشتار وبلاگهایی ک زیاد سر میزنمو حفظ میکنم(حس عجیبیه) ، اون نوع نوشتار و شخص نویسنده توی مغزم داخل یک پارتیشن قرار میگیرن، ب نوعی کد گزاری میشین و اگه تناقضی بینشون ب وجود بیاد سری عالارم میده تو مغزم.

پ.ن : فهمیدم اون وبلاگه تو نیستی 
ولی امیدوارم دوباره پا ب عرصه بزاری

خلاصه مشغوزمبه نکنی خودتو ​​​​​

شرحِ حال ( یِکَم)

هوف!
وبلاگ عزیزم
چند روزی شد ک عصن نیومدم سمتش، چون حالم خوب نبود، نیست.
حتا با خودمم دیگه حرف نمی‌زنم، و این ب معنی متروکه شدن وبلاگ.
الان پُرم! خیلی پُر. 
اینی ک میگم حالم خوب نیست یکم وصفش سخته ک بخام ب اطرافیانم توضیحش بدم.چون باید اون حسی ک درونم هستو به ی چیزی تشبیه کنم ک بگنجه. ی جوری مث بی حوصلگی مفرط
خیلی راجبش فکر میکردم و گفتم بیام راجبش بنویسم، شاید شد! 
خب، الان من شَبَم!
حالا ینی چی؟
ینی الان دلم تاریکه، ب سختی میشه توش چیزی پیدا کرد ولی عارومم.
مث ستاره ها ب مردم لبخند میزنمو نمیزارم بقیه حالمو بفهمن(حالا اینی ک چرا نمیزارم باز خودش داستانیه)
ولی کارایی رو ک باید توی روزم انجام بدم  (مث تدریس، خرید و...) رو انجام میدم، ولی ب سختی!
ولی من و خودم حالمون خوب نیست. 
اما میدونم در عاینده حالم خوب میشه، باید خوب بشه ینی.چون هرچی این حس بیشتر طول بکشه، خودم واکنش دفاعی نشون میده و هِی فاصله می‌گیرمو دور تر میشم از بقیه و(خودم) هیچ حرفی هم در این رابطه نداره ک ب من بزنه!
و اینطوری میشه ک حتا حس نوشتنم هم دفن میشه!

اَشک دِل

چن روزیه بعدازظهرک میشه، گریه ام میگیره... نه از اون گریه هایی ک اشک بیاد رو صورتو اینا ، ن... اونجوری گریه ام نمیگیره. توی خودم یه چیزی هی خردتر میشه. دردم میگیره و گریه ام میگیره... سینه ام ک درد میگیره، چین پیشونیم میفهمم بازگریه ام گرفته... حال خوبی نیس. گرفتاریم رو حس میکنم و دلم میسوزه...زورم ن بخودم میرسه ن ب زندگی. سخت شد، سختش کردن... عاره، خیلیا مث منن... عادمه دیگه، کم پیش میاد توی ی ماجرایی تنها و اولین نفر باشه ولی خب، بَده. فرقی توی کُلیته ماجرا نداره... کاریش میشه کرد... اگرم میشه چرامن هیچ کاری نمیکنم، نمیتونم؟ زورم نمیرسه یا دیگه حوصله اش رو ندارم... 
غروب ک میشه بیشتر نزدیک ب این حالتم... هرچند میدونم شب شده و میتونم برم بخابم و این خیلی خوبه...

 

شعر

انجام حسن او شد پایان عشق من هم
رفت آن نوای بلبل بی‌برگ شد چمن هم

کرد آنچنان جمالی در کنج خانه ضایع
بر عشق من ستم کرد بر حسن خویشتن هم

بدمستی غرورش هنگامه گرم نگذاشت
افسرده کرد صحبت بر هم زد انجمن هم

گو مست جام خوبی غافل مشو که دارد
این دست شیشه پر کن سنگ قدح‌شکن هم

جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین
یکچند کوه می‌کند بی‌هوده کوهکن هم

وحشی حدیث تلخست بار درخت حرمان
گویند تلخ کامان زین تلخ‌تر سخن هم