کم کم صبح تر شد...

خابم نیامد. کم کم صبح‌تر شد. انقدر صبح که داشت صبح میشد! صدایی میگفت حی علی الصّلاة. گوشی‌ام باید همین دور و اطراف باشد. دستانم را در طول شانه‌هایم باز کرده و در آن تاریکی کورمال کورمال بر روی زمین کشیدم-روش خاص خودم را دارم- :))
آنجا بود. درست در محور شمال شرق شانه راستم. ساعت را چک کردم. ۴:۵۰. خاندم: ساعت، دیوار، چشمات، قلبم، نمیای، نمیای، نمیای.خندیدم. نخودی هم خندیدم. صدایی باز گفت حی علی الصّلاة. گفتم: من نمازم را پی تکبیرة الاحرام چشمانش می‌خانم :)))
باز خنده‌ام گرفت. دلم پپسی خاست. از همانهایی که رویشان نوشته است تحت لیسانس نمیدانم چی چی انگلستان. یا عالمان. نه همان انگلستان. عصلن مگر فرقی هم میکند؟!
گفتم:خب عاره...باشی خیلی چیزها فرق میکند. گفت: متأسفم. گفتم: همممم...نه چیزی نگفتم. من فقط نگاه. من فقط زل. احساس خلاء کردم. گوشهایم دیگر هیچ صدایی نشنید. چشمانم واکنش سنتز عابدهی را شروع کردند. متکایم عابیاری شد. احساس بریدگی تنها ریسمانی که مرا از صخره‌ای در ارتفاعات کلیمانجارو -اگر اشتباه نکنم- بین زمین و عاسمان معلق نگه داشته بود. و من پرت شدم. پرت شدم که بمیرم. ولی نمردم. این خوب است که من نمیمیرد. نمیمیرد که هیچ. هر روز از نو متولد میشود.متولد میشود، دنبال خودکارش میگردد، پیدایش که کرد، مینشیند متنی مینویسد که در آن گلها -حالا تو فرض کن گل حسرت- یکی یکی از زیر برف بیرون می‌عایند و بعد از چند نفس عمیق، له میشوند زیر چکمه‌های مردی که گویا خیلی وقت است بر روی برف‌ها دنبال خودکارش میگردد، پیدایش که کرد، مینشیند متنی مینویسد که در آن گلها -حالا تو فرض کن گل حسرت- یکی یکی از زیر برف بیرون می‌عایند و بعد از چند نفس عمیق، له میشوند زیر چکمه‌های مردی که گویا خیلی وقت است بر روی برف‌ها دنبال خودکارش میگردد، پیدایش که کرد، مینشیند متنی مینویسد که در آن گلها -حالا تو فرض کن گل حسرت- یکی یکی از زیر برف بیرون می‌عایند و بعد از چند نفس عمیق، له میشوند زیر چکمه‌های مردی که گویا خیلی وقت است بر روی برف‌ها دنبال خودکارش میگردد، پیدایش که کرد، مینشیند متنی مینویسد که در آن گلها -حالا تو فرض کن گل حسرت- یکی یکی از زیر برف بیرون می‌عایند و بعد از چند نفس عمیق، له میشوند زیر چکمه‌های مردی که گویا خیلی وقت است بر روی برف‌ها دنبال خودکارش میگردد، پیدایش که کرد، مینشیند شروع میکند به نوشتن: "خابم نیامد. کم کم صبح‌تر شد. انقدر صبح که داشت صبح میشد..."

حضرت حافظ

‏+حضرت حافظ عزیز یه جا می‌فرماد :
دیشب به سیل اشک ره خاب می‌زدم...
اونوقت شین میگه مرد که گریه نمی‌کنه! :/

- ولمون کن :|

زندان

دوستِ فضاییِ من، چقدر دلم برایت تنگ شده است.
کاش می توانستم روبه رویت بنشینم و چشمان کنجکاوت را تماشا کنم.
حالتی از تیمارستان سالهاست با من،با زندگی من است،احساسش می کنم.
بی گناه بی عازار و در عین حال گناه کار و خطاکار؛
نه در یک سلول
بلکه در این شهر زندانی شده‌ام.

چقدر دیگر دلم نمیخاهد هیچی، چقدر دلم هیچی میخاهد

منتظر نامه های بعدی من باش دوست فضایی من

معاشرت

و متاسفم که در من میل به معاشرت دیده نمی‌شود. من از معاشرت‌ها فراری‌است. من پایان خوبی در معاشرت‌های پیشین به یاد ندارد!!

لاو

+ عشق را نمی‌تواستم به عنوان یک فرم ایده‌عال برای گسیل احساساتم به صرفن به یک جنس دیگر بپذیرم.
عشق برای انسان می‌تواند احساسات را بیشتر منکوب بکند تا پذیرای آن باشد. تند ترین عشق های رمانتیک هم در نهایتش به یک عاه عمیق تبدیل می‌شود یا در صورت تداومش به قرار دادی برای یک رابطه یک نواخت تبدیل می‌شود.
هیچگاه عشق به جنسی دیگر نمی‌تواند انسانی را والا کند، و یا خلا های درون را پر کند، فقط مدت کوتاهی انسان را سرخوش نگه می‌دارد و میلی درون انسان زنده می‌کند.
عشق تا حد زیادی به ابزاری برای بیان احساسات تبدیل شده است، حتی ممکن است این حس ها، هیچ ربطی به علاقه به جنس دیگر نباشد اما تبلیغات گسترده و سطحی و تیپ های عشقی ما را وادار می‌کند که هر گونه حسی را به عشق جنس دیگری نسبت دهیم.
انسانی که خودش سراپای وجودش از خلا و پوچی پر شده است چگونه می‌تواند سرپناهی برای دیگری باشد. خیر تنها، تنهایی حاکم مطلق است که همیشه در ذات انسان خانه دارد.
پس ما انسان هایی که از نیستی پریم، چگونه می‌توانیم نیستی های یکدیگر را پر کنیم.
شاید بتوانیم فقط کنار یکدیگر باشیم و نیاز های بقایمان را برعاورد کنیم.
پس در عشق به جنس دیگری هیچ فلسفه مبهمی وجود ندارد، صرفن کمی احساسات برانگیخته وجود دارد و کمی تبلیغ.

مالِ کجام؟

+ هرروزی که از خاب بیدار می‌شوم سرگیجه‌ی عجیبی دارم. دکترها می‌گویند بخاطر این است که نمی‌خابم. عاخر من تمام شب‌را‌ به این فکر می‌کنم که باید ازاین سیّاره سفر کنم، به این فکر می‌کنم که این سیّاره را اشتباهی برای خلقِ من انتخاب کرده‌اند. هرروزی که از خاب بیدار می‌شوم و خودم را دراین آینه نگاه می‌کنم تفاوتی در خودم و بقیه افراد سیّاره نمی‌بینم؛ سرِ بزرگ قرمز و موهای فری که کوتاهِ کوتاه، ولی پخش‌شده‌در اطراف سَرم هستن :)))
دو چشمِ بزرگ قهوه ای رنگ که هرصبح مجبورم آن‌را با دستمالِ خیس بشویم.
دو دندان که در عاناتومی غول‌شناسیِ این سیّاره(زمین) آن‌هارا عاسیاب می‌نامند و بعد از هروعده غذایی باید بین آن‌ها را تمیز کنم. همه‌اش با تمامِ هم‌قبیله‌ای‌های این سیّاره یکسان است امّا.. امّا هم‌قبیله‌هایم می‌گویند من، نباید گریه کند، من، نباید بلندبلند بخندد و مهم‌تر از همه باید انسان‌های زمین را برای فصل قحطی ذخیره کند تا بتواند از آن‌ها تغذیه کند!
امّا من، حس نزدیکی به انسان‌ها می‌کنم! چندوقت پیش که می‌خاستم یکی از آن‌هارا ذخیره کنم دیدم گریه می‌کند و خودم را بی‌شباهت به او ندیدم.! می‌ترسم روزی عاشناهای این سیّاره مرا هم مانند انسان‌ها، ذخیره فصل قحطی کنند!!

دل


انقدر دلم پره که قراره به زودی مادرِ کلی حرف نگفته بشم :)))))))

احسن الحال

چند وقت پیش از احوالم برای دوتا دوست گفتم. البته خیلی مختصر، در حدی که بدونن فقط! چون منو نمیشناسند، منم اونارو
من توی اون لحظه تصمیمم این بود و عصلنم پشیمون نیستم ازش.
ولی واکنش ها برای من جالب بود.
یکیشون توی اون لحظه یجوری حالمو خوب کرد که تا وقتی زنده باشم لطفشو یادم نمیره، اون حس خوبی که درونم ایجاد کرد رو یادم نمیره.
حالا چجوری اون حسو توم ایجاد کرد؟
نوشتن!
کامنتی که داده رو هیچوقت پاک نمیکنم، چون هر وقت که لپتاپو باز میکنم میام توی صفحه ی وبلاگم میرم میخونمش و حالمو سُر میده سمت احسن الحال شدن :)))))))
نفر دوم که بش گفتم توی چه وضعیتی عم، هیچ عکس العملی نشون نداد و احتمالن فقط خونده :)))))))
من عصلن ناراحت نشدم یا بم برنخورد که چرا هیچی نگفته، چون ممکنه دلایل مختلفی داشته باشه و اگه بخام دلایلشو توی ذهنم بیارم، باید قضاوتش کنم، که کارِ من نیست :)))
در کل من از هیچ عادمی توقعی ندارم و در عین حال توقع اینو هم دارم که واکنش های متفاوتی رو ببینم :))))
و من همچنان لذت میبرم از خوندن وبلاگشون ( با توجه به سبک نوشتن و بیانشون)

- این نوشته باید اینجا هم ثبت میشد.

احوال

‏+ حس‌هایی وجود دارند که عادمی حتی پیش از آن‌که آن‌ها را تجربه کرده باشد قادر به توصیف آن است؛ آن هم نه یک توصیف ساده‌ی خشک و خالی بلکه توصیفی آن‌قدر عمیق که مخاطب، فکر می‌کند با راوی در تجربه‌ی آن حس سهیم بوده است.
اما حس من در این لحظه و در این روزها حتی اگر قابل وصف هم باشد برای‏ شما که می‌خانیدش ناملموس است؛
تصور کنید که عایا می‌توانید حس عادمی را که در اوج سرمای زمستان وسط دریاچه‌ای که عابش رو به انجماد است شیرجه زده و از کارش پشیمان نیست را درک کنید؟! حس من در این‌لحظه همین‌قدر غیرقابل درک است، همین‌قدر دور.!

چیز میز

- احساس می‌کنم صحبتی دارم ولی نمی‌تونم چیزی بنویسم.

امشب

دارم میرم برا خرجِ زیاد.

عشق


شیر بانو جانِ زیبا، خورشید راه قصه هامون
تو منطقِ عشقی ایرانِ خانوم💙

چاییِ عزیز

- یک عذرخاهی بدهکارم به چای؛ هروقت حالم بده به مراتب می‌رم سراغش، بهتر نمی‌شم و همیشه‌هم بهش احساس ناکافی بودن می‌دم. عزیزم تو لایق بهتر از این‌هایی، لایق حضورداشتن توی منوی پذیرایی جشن‌های بزرگ و نوشیده‌شدن توسط کسانی که بین قهقهه‌های طولانیشون، نفس کم میارن. منو ببخش.