باد پاییز سرده

+ من اولین بار ها رو همیشه خیلی خوب یادمه
عاشق فوتبال بودم ولی نه بلدش بودم نه اعتماد به نفسشُ داشتم. هر بار پوستر مسابقات فوتبال کلاسیِ مدرسه رو، روی دیوار میدیدم همه وجودم ذوق میشد.
وقتی اول راهنمایی بودم، موقع درست کردن تیم توی کلاس سی و پنج نفرمون، توی تیم دال قرار گرفتم؛ البته ذخیره تیم دال. همونم قشنگیای خودشو داشت تا جایی که کاپیتان تیم دال بخاطر زیادی لاغر بودنش نتونست رضایتنامه والدینش رو بیاره و اونا اجازه حضور توی تیم دال رو بهش ندادن. پس تیم دال منحل شد و منم تظاهر میکردم برام مهم نیست و البته برای کسیم مهم نبود برای من مهم هست یا نه. بازیکنای تیم الف نه تنها برای من بلکه برای کل کلاس ارزش و احترام خاصی داشتن. البته این احترام برای من برای بازیکنای تیم های ب و جیم هم وجود داشت. همه ی تیم های الف، ب و جیم کلاس های مدرسه، و حتا بعضن تیم های دالی که کاپیتنشون اجازه والدینش رو گرفته بود. تا عاخر سال تمام تلاشم رو کردم تا خودم رو به ثبات سطح تیم دال برسونم تا سال عاینده و بعد از کمی چاق شدن کاپیتان تیم دال و گرفتن اجازه والدینش بتونم عضوی از اون تیم باشم.
سال دوم همه چیز سرجاش بود تا اونجایی که مدرسه تصمیم گرفت برای این مسخره بازیا از هر کلاس نهایتن دو تیم به مسابقات بره تا به کلاس های درسی عاسیبی وارد نشه :/. پس من قطعن جایی، حتا روی نیمکتِ نداشته ی تیم های الف و ب نداشتم. سال سوم راهنمایی، تصمیم گرفتم خودم رو توی پست دروازه محک بزنم، چون کلاس با کمبود دروازه بان مواجه شده بود. تصمیم گرفتم خوردن توپ توی صورت و جا های دیگر بدنم رو به جون بخرم تا شاید جایی توی دو تیم اول کلاس دست و پا کنم. البته هنوز وانمود میکردم چیزی برام مهم نیست. لیست الف و ب بسته شد. همه چیز ناامید کننده پیش می‌رفت تا جایی که دست دروازه بان تیم الف شکست و دروازه بان تیم ب مجبور شد به عنوان دروازه بان تیم الف وارد عمل شه. حالا ما یه تیم ب داشتیم، بدون دروازه بان. من که هنوز در ظاهر هیچی برام مهم نبود، به تیم ب لینک شدم. لحظه شماری میکردم برای اولین مسابقه. با خانواده برنامه ریزی کردم برام دستکش فنری دروازه بانیِ عابی سفید بگیرن. ولی مادرم از بقچه دستکشِ زمستونی/پاییزی رو برام درعاورد، با این منطق که الان پاییزه و پاییز بود و سرد.
روز اولین مسابقه وقتی گل اول رو خوردم به کل باختم. تموم شدم. حسرت میخوردم که چرا بعد از منحل شدن تیم دال، فوتبالِ عاماتورم رو به کل کنار نزاشتم و کفشامو عاویزون نکردم. فامیل کاپیتان تیم عاقاسی زاده بود. وقتی از پشت محوطه جریمه_که با گچ و یک گردالی نامیزون معین شده بود_ توپ رو با یک شلیک مشابه شلیک های کارلوس برزیلی به تور کوبید، فقط داد میزدم. دیگه همه چیز برام مهم بود. مغزم تلاش میکرد هنوز وانمود کنه هیچی مهم نیست، ولی من دیگه از مغرم فرمان نمیگرفتم. فقط داد میزدم. عاقاسی از دروازه حریف تا دروازه ما دویید. بغلم کرد. اون داد میزد. من داد میزدم. تیم ما داد میزد. تیم حریف داد میزد. عاقای غنی زاده معلم علوم، عاقای خجسته ناظم، عاقای ایرانی مدیر... کل مدرسه داد میزد. کل دنیا داد میزد.
اون اولین بار بود. اونجای فوتبال قشنگ ترین حسی بود که توی تموم زندگیم تجربه کردم. اولین بار بود. و من این اولین بار رو فراموش نمیکنم.
البته تیممون توی گروهش اول شد و دور حذفی، حذف شدیم
وانمود کردم برام مهم نیست :))

خیالآتی

+ بعد از کلی قدم زدن مقابل جگرکی چهارراه ولیعصر ایستادم. یاد این حرف از یک متخصص تغذیه افتادم که جگر منبع هزار نوع بیماری زشت و خطرناک است. هی توی ذهنم به کرم‌ها فکر کردم که توی روده‌ام رشد میکنند. هی خودم را تصور کردم که دندان‌هایم جگری‌رنگ شده‌اند. هی ترسیدم. و عاخر سر هم پا به فرار گذاشتم.
داخل رستورانها را نگاه کردم. به دو نفره‌های توی رستوران نگاه کردم که پول توی جیبشان زیادی میکند. اولِ عشقشان است و خرج میکنند. میانه‌ی عشقشان است و لذت میبرند با محبوبشان غذا میخورند. اواخر عشقشان است و عامده‌اند تا حرفهای نگفته‌شان را توی جویدن غذاها و خوردن نوشیدنیها پنهان کنند.
نشسته‌ام توی رستوران. چیزی میل ندارم. چشم میدوانم توی گوشی. توی صفحه‌های دل غنج‌برنده‌ی غذاها و نوشیدنیها. که لااقل اشتهایم کمی باز شود. که قول بدهم سفارشم را تا عاخر بخورم. که به پوکی استخوان ۶۰ سالگی فکر نکنم و نوشابه‌ام را تا عاخرین قطره هورت بکشم.عصلن چه معنی میدهد بعد مرگم کرم‌ها و مورچه‌ها از خوردن استخوانهای پر از کلسیم و ویتامین D من ذوق کنند و لذت ببرند؟!
پنج دقیقه میشود ده دقیقه. ده دقیقه میشود یک ربع. یک ربع میشود بیست دقیقه. گارسون میرود. می‌عاید. سفارش میگیرد. سفارش می‌عاورد. ولی سراغ من نمی‌عاید. انگار که همه باشند و من نه! شبیه بچه‌ها هی نگاهم میدود پی گارسون. از این میز به آن میز. که نگاهم کن توروخدا. که پس من چی؟! که...بالاخره میبینتم.
غذا؟! فقط یک لقمه! بعد از یک لقمه احساس کردم چه چاشنی مسخره‌ای. چه سبزی بدمزه‌ای. چه پول بر باد رفته‌ای. قیافه‌ام شبیه بچه‌های یکی دو ساله‌ای میشود که به خاطر شیطنت لیموترش توی دهانشان میچکانند و صورتشان جمع میشود.
لبخندهای دختر و پسر جوان میز روبرویی را نگاه میکنم و یاد تو می‌افتم. میدانی...تو با من هیچگاه رستوران نیامدی. ولی من توی تصورم هر جا که رفته‌ام تو را هم با خودم برده‌ام. کتابخانه را یادت هست؟! که وقتی رسیدیم بلند داد زدم: "پوآآآآآآ من تاحالا اینهمه کتاب یک جا ندیده بودم" و تو خندیدی. یا آن روز که توی بی‌آرتی در گوشت گفتم: "میخوای از چشمات آواز بخونم و پول جمع کنیم؟!" و تو خندیدی. آن پیرزن رمّال کنار میدان آزادی چی؟! که میخواست برایمان فال فرانسوی بگیرد و من در جوابش گفتم: "نه ما فقط به فال هلندی اعتقاد داریم" و تو باز خندیدی. میدانی...تو خیلی قشنگ میخندیدی. من خنده‌ات را دوست داشتم. بوسه‌هایت را هم. لابد با خودت میگویی من که هیچوقت تو را نبوسیده‌ام! ولی تو مرا بارها و بارها موقع خداحافظی توی عاسانسورهای ساختمانها و برج‌ها بوسیده‌ای! نگو نه که دلم میشکند. لااقل بگذار اینطور فکر کنم که مرا بوسیده‌ای.
دختر و پسر جوان دارند میروند. من هم از رستوران بیرون می‌عایم. تاکسی زرد سمند جلویم نگه میدارد و بوق میزند...
-عاقا مستقیم میرید؟!
و من همچنان چشمم را به آن دو نفر دوخته‌ام و به تو فکر میکنم...
-عاقا با شماااام...کجا میرید؟!
با عاستینم خیسی گوشه‌ی چشمهایم را پاک میکنم و به راننده میگویم: "چه میدونم!"
و سوار میشوم.

چی میگه؟

‏به سقف خیره می‌شوم. بدنم را صاف می‌کنم، انگشتانم را کش می‌دهم و از روح درخاست می‌کنم مرا ترک کند.

معلق

- لحظات بی‌سپرِ میان خاب و بیداری.

بوو

وبلاگم بویه نویی میده :))))
حال میکنم باش.
ولی نمیدونم چرا پسره صورتش صافه!
کجارو داره نیگا میکنه
چرا دستش از مچ قطع شده؟
و هزاران چراعه دیگه که مهم نیست.
هیچی

غایب

+احساس غریبی دارم، انگار یک نفر دارد به من نگاه می‌کند. انگار شفاف‌ام، بعدش کدرم، بعدش عصلن نیستم، بعدش باز کدرم، بعدش باز شفافم، باز همین‌جور!
توی چشم یک نفر ظاهر می‌شوم، غایب می‌شوم.
عجیب است؟

-نه؛ اینجا همه‌چیز عجیب است!

گل یا پوچ

- اگه زندگی پوچه، مرگ گُله؟ :|