اشتباه

نه عاب خوردنم عاب خوردنه،
نه غذا خوردنم غذا خوردن،
همیشه جای دیگه‌ایم؛
حواسم سرجاش نیست؛
انگار همیشه خابم،
بعضی وقتا بیدار میشم و مثل کسی که تازه به هوش عومده از خودم میپرسم اینجا کجاست؟
سریع میخام لیوان عابم رو بخورم که برم کاری که نمیدونم چیه رو انجام بدم،
میرم سر میزم میشینم تا شروع کنم؛
ناخوداگاه سرمو میکنم تو گوشیم تا یه ذره استراحت کنم!
که بتونم شروع کنم؛
یک ساعت گذشته و وقت سیگار کشیدنه!
من کیم؟
کجام؟
چیزی که در تمام این لحظات لمس میشه فراره من از خودمه؛
چرا باید انقدر از خودم متنفر باشم که اینجوری از خودم فرار کنم؟
این سوالات مثل کرم رخنه کرده در مغزم و روز به روز احساس درماندگی و فرسودگی بیشتری سراغم میاد!
ولی مینویسم،
کرمو میکشم بیرون،
نگاش میکنم،
لبخند میزنم،
لیوان عاب رو دستم میگیرم و چشمامو میبندم و سعی میکنم زمان عاب خوردنم رو طولانی تر کنم،
خودکارمو برمیدارم،
گوشیمو میذارم یه گوشه،
دور از دسترس،
سعی میکنم عاهسته باشم،
عاهسته تر،
عاهستگی درمان منه،
میگردم دنبال خودم،
میون کاغذها،
لابه‌لای کلمات،
یه گوشه پیداش میکنم،
دستشو میگیرم،
میکشمش بالا از میون باتلاق ها،
کاری که ازش فرار میکردم رو پیدا میکنم:
تو میتونی،
انجامش بده،
از پسش برمیای!
میوفتم توش،
غرق میشم،
ساعت ها گذشته،
نشانه های ناکامی میاد،
کرم رخنه میکنه،
دوباره برمیگردم به اول روز:
سعی میکنم کنترل کنم،
مثل توپی که وسط استخر فشارش بدی میخوره تو صورتم،
تو باتلاق افکار گیر میکنم،
دوباره عاب خوردنم سریع میشه،
گشنمه،
میام سر میز،
دوباره گوشی،
سیگار میکشم،
دست خودمو میگیرم،
بین کلماتم،
عاهستگی،
لبخند،
غرق میشم،
کار میکنم،
کار جدید،
اشتباه جدید،
کرم رخنه میکنه،
تو نمیتونی،
از خودم دور میشم،
غم غصه،
سرزنش،
عاب…
شتاب…
سیگار…
میز…
نوشتن…
خودم لای کلمات…
مهربانی…
لبخند…
غرق…
هیجان…
اشتباه…
تحقیر و…
خسته میشم، میرم تو جام بخابم به امید اینکه فردا روز بهتری خاهد بود…!
ولی بهتر چیه!!؟

افسرده

حس میکنم افسرده شدم.

حوصله ی هیچی ندارم.حتا گیتاره عزیزم

کافه

عاقای کافه‌ای گفت مشکوک می‌زنم. با خنده گفت که یعنی شوخی کردم ولی فهمیدم حواسش زیادی به من هست. گفت عادم پرحاشیه‌ای بوده و از یک جایی به بعد شروع کرده به سخت عانالیز کردن اطرافیان و مشتری هایش. گفت نتوانسته ته و توی مرا دربیاورد. فکر کرده کسی مرا فرستاده اما بعد مطمعن شده که صرفا عادم عجیبی هستم و عازاری ندارم. و بعد اضافه کرد: از اونایی هستی که عازارت بیشتر از هرچی فقط به خودت می‌رسه. فکری بودم. این را که گفت بیشتر فکری شدم. به روی خودم نیاوردم که هرشب نخاهد مرا با ارائه‌ی فکت هایش تحت تاثیر قرار دهد. با خنده گفتم: فالگیری برادر؟ قهقهه زد که: نه ولی عادم زیاد دیدم. همه اینجا معتقدند که بیشتر از تو عادم دیده‌اند و چیزی برایشان عجیب نیست. اما وقتی هرشب تو را می‌بینند که تنها نشسته‌ای یک گوشه‌ی کافه، تعجب می‌کنند.

از کی تنهایی عادم ها اینقدر عجیب و مرموز شده که همه می‌خاهند ته و توی‌ات را دربیاورند؟ و چرا متوجه نیستند که درست است اکثر وقت ها تنهایی تحمیل می‌شود اما یک وقت هایی هم انتخاب است؟

دخترک، با ذوق برایم قهوه عاورد. روزهای اول کارش بود و خیلی ظرافت به خرج دادم تا بهش بفهمانم این عاب سوخته که گذاشته جلویم، قهوه نیست. خوشبختانه در این زمینه استعداد دارم چون زیاد زیر دست این و آن کار کرده‌ام و خوب می‌دانم چه چیزهایی به عادم برمی‌خورد. فکر می‌کنم که این چیزها مهم اند. اینکه به روحیه‌ی عادم ها اهمیت بدهی. اینکه با حرف هایت نزنی وسط برجک کسی.

یک روز که توی سازمان چند نفر اعصابم را بهم ریخته بودند، عاماده بودم که مقابله به مثل کنم. عاماده بودم که وحشی بشوم و هرچه اطرافیان بگویند توی کتم نرود. یکهو نگاهم به هالوژن نیم سوز روی سقف افتاد. فکر کردم که همه‌ی ما زیر این سقفیم. همه‌ی ما توی این مرزیم. همه‌ی ما صبح با خبرهای بد بیدار می‌شویم، شب با خبرهای بد می‌خابیم. همه‌ی ما هرماه برای خرید های کمتر، پول بیشتری می‌دهیم. سهم همه ی ما از سقف این مملکت همین هالوژن نیم سوز هم نبوده. تاریکی. فقر. برای همه‌ی ما که جوان هستیم. برای همه‌ی ما که جوان بودیم.

عاقای کافه‌ای نشست سر میزم. گفت: ولی هنوزم مشکوکی. گفتم: پس مراقب باش. و خندیدم. بلند تر از من خندید. قهوه‌ام را خوردم و زدم بیرون. عادم های توی کافه دیدند که کسی در تاریکی محو شد. انگار که هیچ وقت آنجا نبوده.

ناباب

من خیلی نابابم سلاطین .

حالا توضیحشو توی برنامه بعد میگم.

اسباب بازی

همیشه برام سوال بود که چرا گاهی اوقات بزرگ‌ترها توی دکوری خونه‌ی متأهلی‌شون اسباب‌بازی‌های باقی‌مونده از بچگی رو نگه می‌دارن. حتا بچه‌هاشون با اون‌ها بازی نمی‌کردن. زیادی قدیمی بودن.

امشب که تکیه دادم به دیوار و سُر خوردم و نشستم روی سرامیک، حس کردم کسی نگاهم می‌کنه. سرم رو گرفتم بالا و دیدم عاقای شتر از روی طاق اُپن بهم لبخند می‌زنه. لبخندی که انگار می‌گفت: چقد بزرگ شدی بچه‌جون. خسته نباشی.

جیک جیک

بهار رو فقط باید رفت نشست رو شاخه درختا جیک جیک کرد. تکامل انسان واقعن مسیر مسخره ای رفته.

دو

اگه هر روزم بارون بیاد من میرم زیرش میدوئم.

وبلاگ عزیزم.

چقد تنهات گذاشتم این مدت.

بچه

توروخدا اگه تواناییِ برعاورده کردن خاسته‌های بچه‌تون رو ندارید بچه به‌دنیا نیارید...

به‌خدا قلبم عاتیش می‌گیره وقتی می‌بینم بچه‌ها برای کوچیک‌ترین چیزا التماس مامان باباشونو می‌کنن؛

امروز تو داروخانه پسره داشت گریه می‌کرد می‌گفت مامان برام از این بادکنکا بخر :/

قبلن

میل دارم چیزی بگم؛ اما حرف‌هام رو قبلن زدم.