عاقای کافه‌ای گفت مشکوک می‌زنم. با خنده گفت که یعنی شوخی کردم ولی فهمیدم حواسش زیادی به من هست. گفت عادم پرحاشیه‌ای بوده و از یک جایی به بعد شروع کرده به سخت عانالیز کردن اطرافیان و مشتری هایش. گفت نتوانسته ته و توی مرا دربیاورد. فکر کرده کسی مرا فرستاده اما بعد مطمعن شده که صرفا عادم عجیبی هستم و عازاری ندارم. و بعد اضافه کرد: از اونایی هستی که عازارت بیشتر از هرچی فقط به خودت می‌رسه. فکری بودم. این را که گفت بیشتر فکری شدم. به روی خودم نیاوردم که هرشب نخاهد مرا با ارائه‌ی فکت هایش تحت تاثیر قرار دهد. با خنده گفتم: فالگیری برادر؟ قهقهه زد که: نه ولی عادم زیاد دیدم. همه اینجا معتقدند که بیشتر از تو عادم دیده‌اند و چیزی برایشان عجیب نیست. اما وقتی هرشب تو را می‌بینند که تنها نشسته‌ای یک گوشه‌ی کافه، تعجب می‌کنند.

از کی تنهایی عادم ها اینقدر عجیب و مرموز شده که همه می‌خاهند ته و توی‌ات را دربیاورند؟ و چرا متوجه نیستند که درست است اکثر وقت ها تنهایی تحمیل می‌شود اما یک وقت هایی هم انتخاب است؟

دخترک، با ذوق برایم قهوه عاورد. روزهای اول کارش بود و خیلی ظرافت به خرج دادم تا بهش بفهمانم این عاب سوخته که گذاشته جلویم، قهوه نیست. خوشبختانه در این زمینه استعداد دارم چون زیاد زیر دست این و آن کار کرده‌ام و خوب می‌دانم چه چیزهایی به عادم برمی‌خورد. فکر می‌کنم که این چیزها مهم اند. اینکه به روحیه‌ی عادم ها اهمیت بدهی. اینکه با حرف هایت نزنی وسط برجک کسی.

یک روز که توی سازمان چند نفر اعصابم را بهم ریخته بودند، عاماده بودم که مقابله به مثل کنم. عاماده بودم که وحشی بشوم و هرچه اطرافیان بگویند توی کتم نرود. یکهو نگاهم به هالوژن نیم سوز روی سقف افتاد. فکر کردم که همه‌ی ما زیر این سقفیم. همه‌ی ما توی این مرزیم. همه‌ی ما صبح با خبرهای بد بیدار می‌شویم، شب با خبرهای بد می‌خابیم. همه‌ی ما هرماه برای خرید های کمتر، پول بیشتری می‌دهیم. سهم همه ی ما از سقف این مملکت همین هالوژن نیم سوز هم نبوده. تاریکی. فقر. برای همه‌ی ما که جوان هستیم. برای همه‌ی ما که جوان بودیم.

عاقای کافه‌ای نشست سر میزم. گفت: ولی هنوزم مشکوکی. گفتم: پس مراقب باش. و خندیدم. بلند تر از من خندید. قهوه‌ام را خوردم و زدم بیرون. عادم های توی کافه دیدند که کسی در تاریکی محو شد. انگار که هیچ وقت آنجا نبوده.