مزه طور

+ دلم شور میزند، عقلم شیرین، دستم بی‌نمک، زبانم تند، رویم ترش، گوشتم تلخ، اما بی‌‌مزه‌ترین عادم دنیا هستم.

آسایشگاه

امروز بی تکیه بی سرپناه ایستادیم توو معبر باد
و تیکه پاره ی بنفشه ها از هر ور خاک
رد میشد از تن ما
ما که میدون مین رو دورمون کوبید زندگی
و خوشبختی فقط از بتمون رویید
ما اشباحی از حضور خودمون بودیم
در من آهن می روید از تباهی با درد
رنج رحم من رو کشت و اشتیاق رو دادم
در من آهن می روید از تباهی تا فقر
فقر، خودکشی، دگر کشی جنایت
من هر روز صبح بیدار میشم با امضا پای برگه های رخداد و فاجعه
هر روز حادثه، هر روز حادثه
نبض های ما آلوده به جراحت و زخمه
محکم تر بگیر که به باد نره چترت
تو که باقیمونده ای از نجابت نسلت
رها کن چترت رو اسارتت بسته
توی فصل بارش از درون و تاریکیه محض
سنگ تر شدن و سنگ تر شدن و سنگ تر شدن
من آغاز می کنم یه پاییز پر از مرگ
یه لحظه ی مهیج از خرد شدن آهن
من افسرده نیستم
این واقعیت ها غرق کرده قایق بی پاروی من رو تا ته
حس می کردم از وجودم زندگی عبور کرد
تو بند بند بودنم خورشید طلوع کرد
تو دشت طلایی پروانه ها یه دختر
میون بوته ها آروم گلارو بو می کرد
نگاهم می کرد درد ها و رنج رفتن
احساس می کردم خوشبخت خوشبختم
نگاهم می کرد که زندگی چه زیباست
آروم آروم به خواب رفتم
سر رو پای مادرم
در رو زدن محکم ، یه هو نگاهش کردم
چیزی نیست آروم باش
باورش می کردم
با اینکه هر بار محکم تر از قبل می کوبیدن به در
باورش می کردم ، دست های گرمش
زخم هامو بستن
توی آخرین جنگ خورشید و سرخی
طلای لبخندم شد غروب رنج
مادرم که غیب شد درب رو شکستن
داد زدم دستای ما آلوده به قتلن
سوزش سرنگ رو حس کردم تو دستم
من افسرده نیستم
حس می کردم از وجودم زندگی عبور کرد
تو بند بند بودنم خورشید نفوذ کرد
یه گوزن تو دشت پروانه ها بی حرکت
نگاهش رو تو دوربین تفنگم فرو کرد
ماشه رو کشیدم خورشید غروب کرد
تفنگ رو انداختم می دویدم با ولع
رسیدم به جای شکارم یه آن
بوته ها رو با دستام دادم کنار
یه دختر افتاده بود رو بوته ها و خاک
فشار شونه هام دستهام رو شل کرد

شد شعر

شدم یه شاعر از دست تو از دست تو تو ها
شدی یه شعر به دست من به دست من منا

715

ورق خورد و رفت روزام ورق خورد و رفت
عوض شدش سخت صدتا هدف بود تو سر


یه سال رفت روم :))))

بارونی

عاشق است باران هنوز
تاب لمیدن بر مخمل ابر را ندارد
می‌بارد همچنان مست و خراب
که دل خاک را به عشق نرم کند
خاک اما هنوز دل به عشق نمی‌دهد
و باران...
می‌بارد و می‌بارد.

اون یا اون؟

- خورشیدو بیدار کرد گذاشتش وسط مشرقو رفت یه سر و سامونی به عاسمون بده، چندصد هزار ساله کارش همینه، سر صبح با خورشید سر و کله میزنه و سر شبم با ماه و ستاره‌ها.
خودش نمیدونست چرا ولی سر و کله زدن با خورشید براش راحت‌تر بود، زیاد حوصله ماه و ستاره‌ها‌رو نداشت، غم میذاشتن رو غمش، عصلن کلن زیاد حوصله‌ی این‌کارارو نداشت، از همون اول خیلی رک گفته بود بهش که وقت گذاشتن واسه اینا بی‌فایده‌س، نمیدید که اینا عادم بشن، از همون اولیشون که نتونست جلوی هوسش قد علم کنه فهمیده بود، میدونست عادمیزاد مال این حرفا نیست،
همیشه موقع گذاشتن ستاره ها زیر لب میگفت:«حیفه این ستاره‌ها که قلبشون واسه اینا که حتا دلشون واسه خودیاشونم نمیسوزه چشمک میزنن.»

زلف

- صبح که از حمام بیرون عامدم فراموش کردم موهایم را شانه بزنم. الان فهمیدم چنان در هم گره خورده‌ و فر شده‌اند که انگار وظیفه‌ی بازگشایی بخت کل دختران و پسران شهر بر سر من است. :/

قدیم

- دلم برای شورِ رسیدن به بیست سالگی تنگ شده، برای زمان‌هایی که عادم فکر میکنه که پسر! چه قدر وقت دارم برای زندگی و عاشقیَت، چه قدر راه دارم برای رفتن و چه قدر جون دارم برای شکستن. دلم تنگ شده برای هوس زندگی و خطر کردن، برای ناکامی‌هاش حتا. برای هیچ وقتِ خدا نرسیدن‌هاش حتا..! برای گم‌شدن بوس‌ها لابه لای smsهای تبلیغاتی، برای کم و باکیفیت بودن همه چیز، حتا یک ترانه، یک فیلم، یک تصویر. انسان مدرن چه قدر بیچاره‌ست و زندگی مدرن چه قدر کثافته عزیزان.

و پاییز...

+پاییز تون مبارک 💙
پاییزِ دوست داشتنی
پاییزِ به موقع
هیچوقت منتظرش نیستم ولی وقتی میاد ذوق مرگ میشم.
به قول شین فقط یه پاییز میتونست منو از خاب(کثیف) بیدار کنه.
نمیدونم چه موجی داره که منو از بچگی درگیر خودش کرده،هربار بیشتر منو غرق خودش میکنه.
حس میکنم مدیونشم، شایدم اون مدیونمه :)))))
اینکه درختا میخابن و دیگه به هیچی کار ندارن واسم جذابه :))
توی این چندسالی که من تونستم پاییز و ببینم(به غیر از 2 سال گذشته و امسال) مادرجونم عومدن پاییزو بم تبریک میگفت.چه زمانه مهدکودک چه توی دوران مدرسه م که میومد دنبالم و منو میبرد خیابونه *** پیاده راه میرفتیم و واسم اشعار سهراب سپهری میخوند
و چه دوران دانشگاه که میرفتم دنبالش
و میرفتیم دور میزدیمو باهم شعر میخوندیم
و چه پاییزه عاخری که با چشماش بم تبریک گفت و من براش سهراب سپهری خوندم.
-وای ازون چشماش، چشماش، چشماش، چشماش، دور نبود ای کاش ای کاش ای کاش...
+توی عابان همون پاییز هم عِین کوچولوشو برای همیشه ترک کرد و رفت.
ولی نه تنها این باعث نشد حالم از پاییز به هم بخوره بلکه بیشتر عاشقش شدم.
حالا بیخیال هندی نکنیمش تهه کارو تو غم نچپونیمش به قول شایع :)))) فقط امیدوارم خدا ددلاین من رو برای عزرائیل جایی تعیین کرده باشه بین نیمه اسفند تا اول فروردین سال مرگم. یعنی وقتی که از زمستون و پاییزم لذت بردم و نسیم اول بهار بهم می‌چسبه و هنوز گرما نرفته روی مخم. هر تاریخ دیگه‌ای بمیرم در حسرتِ پاییز و زمستون مردم:))))))
اینم عاخرین شعری که واس هم خوندیم :
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی عاب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها را بکنیم
عاب در یک قدمی است