قسمت اول:
سوار اتوبوس میشوم. جوانی حدودن بیست ساله کنارم مینشیند. بلافاصله گوشیاش زنگ میخورد. با عصبانیت جواب میدهد. من کُردی بلد نیستم ولی مطمئنم بلند حرف زدن همراه با سگرمههای در هم رفته و چشمهای خطی در همه زبانها و گویش های دنیا معنیاش عصبانیت است. بوی زمخت عرق زیربغلش اذیتم میکند. دهانم را باز میکنم و سعی میکنم از طریق دهان نفس بکشم. این راهکار تا حدودی باعث میشود کمتر بوی عرق را استشمام کنم. در عین حال خودم را کاملن بیتفاوت و عادی نشان میدهم. ژست عادی به خود گرفتن و بیتفاوت و خونسرد به دور و اطراف نگاه کردن در اتوبوسهای تهران معنیاش این است که شخص کاملن با فرهنگ پایتخت نشینی اُخت شده و دیگر شهرستانی و غریبه نیست که دستفروشهای توی اتوبوس و مترو سرش کلاه بگذارند و جوراب نایلونی بیکیفیت را به اسم جوراب نانو توی پاچهاش بچپانند. به قدری خوب توی نقشم فرو رفتهام که بغل دستیام باور میکند من بچه ناف تهران هستم و عادرس یک مکانیکی خوب را ازم میپرسد. من؟! یاد مصرع "پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود" میافتم و لبهایم را مثل عانجای مرغ بر روی هم فشار میدهم و با حرکات دست ادای لالها را در میعاورم.
از اتوبوس پیاده میشوم. نای راه رفتن نیست. خودم را به زور کول میکنم و از خیابان رد میشوم. جلوی کولر عابمیوهفروشی میایستم تا کمی باد بخورد توی سرم. ساعت را چک میکنم و غرولندکنان میگویم: باد بخورد توی سرم، باد میخاهم چکار! حالا من ۲۰ دقیقهای چگونه خودم را به صداوسیما برسانم؟! عاهنگ قدمهایم تندتر میشود. نفسنفس میزنم و هوا به شدت گرم است. برای اینکه دوباره کمی خنک شوم و نفسی تازه کنم به بهانه دیدن سرویسهای طلا وارد طلافروشی میشوم. طلافروشیها همیشه بهترین کولرها و خنکترین فضاها را دارند. خانمی با فروشنده دارد بلندبلند حرف میزند. فروشنده میگوید: "خیلی ببخشید خانم...میدونم شما از مشتریهای قدیمیمون هستید ولی عرض کردم که...اون کاری که شما انتخاب کردید رو دو روز پیش یکی خریده و من نمیتونم اونو به شما بفروشم". خانم زیر بار نمیرود که نمیرود. فقط همان سِت طلا را میخاهد. مدام از ایشان اصرار از فروشنده انکار. تقریبن ده دقیقهای بحثشان به طول میانجامد که عاخر سر خانم با لحنی عصبانی خداحافظی میکند و در را محکم میکوبد و میرود. در را که میبندد فروشنده رو به من میگوید: "هووووفففففف اگه یکم دیگه اصرار میکرد مجبور میشدم ماجرارو بگم". با تعجب میپرسم: "کدوم ماجرا؟!" میگوید: "این یارویی که این سِت طلا رو قبلن ازمون خریده شوهر همین خانمه...پس فردا تولد این خانمه است میخاد سورپرایزش کنه...پولشم حساب کرده گفته بمونه اینجا میاد میبره". به فکر فرو میروم. فروشنده ازم میپرسد: "در خدمتم قربان...شما کاری رو پسندیدین؟!" به تتهپته میافتم و میگویم:"نه منم راستش همین کار رو میخاستم که دیگه شوهر این خانمه میگید خریده و نمیشه کاریش کرد". تشکر میکنم و میزنم بیرون و خودم را از مخمصه نجات میدهم.
بگذارید کمی در مورد علت صداوسیما رفتنم برایتان بنویسم:
یه برهه ای از زمان افسرده بودم و بیکار. بیشتر بیکار. وقتم را بیجهت تلف میکردم و حرص میخوردم. یک روز -دقیقا نمیدانم کِی...شاید هم یک شب- یکی از دوستان پیشنهاد داد بروم رادیو تست بدهم. گفت تو صدایت جذاب است و به درد گویندگی میخورد. کمی به فکر فرو رفتم. گفتم : عاره صدایم به درد قصه شب گفتن برای بچه های دبستانی میخورد :))))))
دیدم زیاد هم بدم نمیعاید عاخر شبها برای بچههای تخم سگ و راننده کامیونهایِ سیبیل کلفتِ توی جاده قصه بخانم. یا حداقل میتوانم شانسم را در این مورد امتحان کنم.
پ ن: ادامه در پست بعد
پ ن: صحبت صدا و سیما بود در وبلاگ یکی از دوستان، گفتم که خالی از لطف شاید نباشه این خاطره رو بگم