وابستگی

در خانه تنها چرخ میخورد چرخ میخورد چرخ میخورد
چشمانش به عایینه می افتد از خوشحالی جیغی بنفش مایل به کبودیِ خون مُرده میکشد،یک نفر را عانجا دیده در عایینه؛دیگر احساس تنهایی نمیکند،عایینه را در عاغوش میگیرد،عاشقانه او را بلند میکند و چرخ میزنند چرخ میزنند چرخ میزنند،هردو به زمین می افتند،عایینه شکست و قلبش را جر میدهد.

عاری دوستِ فضایی من...
سرانجام هر وابستگی ای این خاهد بود.

ایما

+دهانم را دیشب در خاب جا گذاشتم. از صبح یه کله دارم از ابروهایم کار میکشم.

سوال/جواب

+عادما نمی‌تونن جوابِ مشکلات باشن، اونا فقط سوالاتِ بیشتری ایجاد می‌کنند!

تلنگر

کافیه بگه فقط

من فقط میتونم بگمم

ساعت چند؟؟

جرج فقید

از نظر پزشکان تخت خاب محل مناسبی برای رشد میکروب‌هاست.
از نظر میکروب‌ها انسانها ۷ ساعت از شبانه‌روز را در تختخابش میخابد و گاهی در خاب کلماتی نظیر جرج...جرج...جرج...میگوید.
از نظر عین، جرج دیگر هیچگاه بر نمیگردد!

عِین کوب

هرشب، صدبار خودمو از درون می‌کوبم و می‌سازم؛ با رعايت تک‌تک جزئیات.

نیاز

نیاز دارم تمامِ مدت یکی باشه که بهم یادعاوری کنه دندوناتو از رو هم بردار!

درون

هرکسی توی زندگيش با يه‌ چيزی داره می‌جنگه كه هیچکس جز خودش ازش خبر نداره.

دیوار

وقتی دیوار میکشن،
منم یه دیوار دیگه میکشم.
اینجوری میشه دوتا.
بدون پنجره.
خیال تخت.

پ ن : هیچوقت ‏"از هيچى بهتره" ى عادما نباشيد.

عاینه

روبه روی عاینه می‌ایستم
منم؛
شرارِت بی‌حاصل عافتاب
که به خانه می‌عایم
با دستی گشاده‌تر از غروب،
چهره‌ای بُریده‌تر از شب
و عاینه تقلا می‌کند
تقلا می‌کند
تقلا می‌کند
از این همه خرابه چهره بسازد.

واحد اندازه گیری

اختراعِ واحد اندازه گیری یه لزوم بوده، بَشر از همون اوایل که فهمید هرچیزی حجم و شکلی داره واسه خودش، به این لزوم پی بُرد ، حالا چه با وجب چه خروار و چه سی سی و چه میلی و... این لزوم وقتی اهمیت پیداکرد که این اندازه و مقدار واسه دادوستد استفاده شد و بشر کشاورز خواست معاوضه ای بکنه و...
ولی همیشه اندازه ها با اینکه واحدثابتی دارن ، اما نسبی بودن خودشون رو هم حفظ کردن. اینکه کی و درچه شرایطی داره اندازه یه چیز رو تعریف میکنه همیشه مهم بوده، سنگین و بلند رو یه بچه میگه یا یه بزرگسال.
اینارو گفتم تا بگم همیشه واسه اونیکه داره از اندازه یه چیزی تعریف میکنه، به قیاس ما درست نیست. حالا بیشتر یا کمتر. واسه اندازه گرفتن خیلی چیزها تا توی اون شرایط نباشی، واحد و مقیاس یه چیزه چرته. اندازه ناکامی و تلخ کامی یه بچه رو وقتی بستنی دستش میفته زمین رو من نمیفهمم. فقط میتونم یکی دیگه براش بگیرم. واسه اندازه گیری خیلی چیزا واحدی نیس. گاهی واسه اندازه گیری خیلی چیزا تا ازشون فاصله نگیریم نمیفهمیم چقدره و گاهی تا نچسبیم و قاطی اون شرایط نشیم....
خیلی هم یه واحد مشترک زبانی بین ماست که کُلی عمق غیر قابل لمس توش داره که اندازه گیریش فقط از گوینده برمیاد نه شنونده.
کاری ندارم که توش کم فروشی یا اغراق هم هست.
خیلی ناراحتم. خیلی خوب نیستم. خیلی...

شبِ عافتابی

شب یادش نرفته بود،سکوتش از نبوده عافتاب بود جیرجیرک التماس میکرد تا بیدار شود عافتاب تا به فریاد شب رسد. شب سیاه پوش بود و ستارگان بر مزارش چشمک میزدند؛حالِ شب سرد و تاریک بود او باید میفهمید فردا سحر،عافتابش را ابرها به حجله میبرند.

صدا و سیما

قسمت دوم :

وارد ساختمان صداوسیما شدم. توی اتاق مصاحبه پاهایم را روی هم انداخته بودم و انگشتهایم را در هم گره کرده بودم و سرم را از فرط ادب صوفی‌مسلک‌طور در گریبان فرو برده و مبادیِ عاداب‌ترین پسر روی زمین شده بودم. مامان یعنی. یک پارچه ماه.
مسئول مصاحبه از ریش و پشم و سکنات و وجناتش میبارید از برادران بسیجیِ جان بر کفِ... باشد.
ازم پرسید بهترین کتابی که خانده‌ام چه بوده. گفتم صد سال تنهایی. گفت دریافتت را از آن کتاب برایم بگو. چشمانم را بستم و دهانم را باز کردم و شروع کردم به پرتاب ریزودرشت تمام شخصیتها از دهانم به سمت بیرون. یک آن که چشمانم را باز کردم متوجه شدم برادر بسیجی با حالتی برافروخته به زبان بی‌زبانی میخاهد به من بفهماند که چرا انقدر به ستایش قلم یک نویسنده‌ی بلاد کفری میپردازم. سریع کانال را عوض کردم و جد و عاباد گابریل گارسیا مارکز را عاوردم جلوی چشمانش. باز گویا نتوانسته بودم دلش را به دست بیاورم. پا را فراتر نهادم و گفتم: البته من نهج البلاغه را هم خانده‌ام و خطبه‌ها و ابوابش را بسیار دوست میدارم(واقعن هم این کتابِ بزرگ رو بسیار دوست دارم) . چشمانش گرد شد. با ذوق و شوق ازم خاست کمی در مورد خطبه‌هایی که دوست دارم برایش بگویم. در جستجوی دم دست‌ ترین عروةالوثقی سقف را نگاه کردم و توی دلم گفتم خدایا خودت به دادم برس. ادامه دادم: خب...اوممممم...ببینید این کتاب به قدری ثقیل و پر از معنا و مفهوم است که من بعد از فقط یک بار خاندنش جسارت نمیکنم دست به تحلیل و تفسیرش ببرم. باید صدها یا حتی هزاران بار آن را بخانی تا درکی مجمل از محتوای گران‌سنگ و حکیمانش به دست بیاوری( حقیقت هم غیر از این نیست)
برادر بسیجی ناامیدانه ابروهایش را داد بالا و زیر میز و این طرف و آن طرفش را نگاه کرد. من عادم باهوشی هستم. بلافاصله فهمیدم که این حرکات یعنی : "به سلامت". یک آن همه چیز را بر باد رفته دیدم و برای خنک شدن دلم هم که شده مثل فنری که از جایش در برود سرِ در گریبانِ ادب چپانده‌ام را انداختم بالا و دستم را عامدانه با بی‌نزاکت‌ترین شکل ممکن، روی خودکارِ روی میز کوباندم و برش داشتم و به بالا پرتش کردم (جوری که خاری باشد در چشم اسلام و مسلمین) و روی هوا گرفتمش و قُلدر مآبانه گفتم: "زت زیااات"
به عنوان تیری زهرعالود و مهلک که از بیخ گوش اسلام گذر کرده، از اتاق بیرون عامدم. دیگر خطری دین و ایمان رادیو و اصحاب رسانه را تهدید نمیکرد و چه بسا بعد از رفتنم بابت این پیروزی شکوهمند تاریخی، ظفرمندانه به جشن و پایکوبی هم پرداخته باشند.
تنها دلواپسیِ من خاب‌عالودگیِ رانندگان سیبیل کلفت کامیونهایِ حمل دام و طیور و کودهای حیوانی بود که عاخر شبها از "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" با صدای من بی‌نصیب می‌ماندند :)))))

پ ن : شاید اگه میشد، خیلی چیزا تغییر می‌کرد. چون وقتی نشد، خیلی چیزا تغییر کرد.
پ ن : هرموقع این داستان رو برای دانشجوهام تعریف میکردم، از نشدنش ابراز خرسندی میکردن :)))

منشور

قسمت اول:

سوار اتوبوس میشوم. جوانی حدودن بیست ساله کنارم مینشیند. بلافاصله گوشی‌اش زنگ میخورد. با عصبانیت جواب میدهد. من کُردی بلد نیستم ولی مطمئنم بلند حرف زدن همراه با سگرمه‌های در هم رفته و چشمهای خطی در همه زبانها و گویش های دنیا معنی‌اش عصبانیت است. بوی زمخت عرق زیربغلش اذیتم میکند. دهانم را باز میکنم و سعی میکنم از طریق دهان نفس بکشم. این راهکار تا حدودی باعث میشود کمتر بوی عرق را استشمام کنم. در عین حال خودم را کاملن بی‌تفاوت و عادی نشان میدهم. ژست عادی به خود گرفتن و بی‌تفاوت و خونسرد به دور و اطراف نگاه کردن در اتوبوسهای تهران معنی‌اش این است که شخص کاملن با فرهنگ پایتخت نشینی اُخت شده و دیگر شهرستانی و غریبه نیست که دست‌فروشهای توی اتوبوس و مترو سرش کلاه بگذارند و جوراب نایلونی بی‌کیفیت را به اسم جوراب نانو توی پاچه‌اش بچپانند. به قدری خوب توی نقشم فرو رفته‌ام که بغل دستی‌ام باور میکند من بچه ناف تهران هستم و عادرس یک مکانیکی خوب را ازم میپرسد. من؟! یاد مصرع "پسته‌ی بی‌مغز چون لب وا کند رسوا شود" می‌افتم و لبهایم را مثل عانجای مرغ بر روی هم فشار میدهم و با حرکات دست ادای لالها را در می‌عاورم.
از اتوبوس پیاده میشوم. نای راه رفتن نیست. خودم را به زور کول میکنم و از خیابان رد میشوم. جلوی کولر عابمیوه‌فروشی می‌‌ایستم تا کمی باد بخورد توی سرم. ساعت را چک میکنم و غرولندکنان میگویم: باد بخورد توی سرم، باد میخاهم چکار! حالا من ۲۰ دقیقه‌ای چگونه خودم را به صداوسیما برسانم؟! عاهنگ قدم‌هایم تندتر میشود. نفس‌نفس میزنم و هوا به شدت گرم است. برای اینکه دوباره کمی خنک شوم و نفسی تازه کنم به بهانه دیدن سرویسهای طلا وارد طلافروشی میشوم. طلافروشی‌ها همیشه بهترین کولرها و خنک‌ترین فضاها را دارند. خانمی با فروشنده دارد بلندبلند حرف میزند. فروشنده میگوید: "خیلی ببخشید خانم...میدونم شما از مشتریهای قدیمیمون هستید ولی عرض کردم که...اون کاری که شما انتخاب کردید رو دو روز پیش یکی خریده و من نمیتونم اونو به شما بفروشم". خانم زیر بار نمیرود که نمیرود. فقط همان سِت طلا را میخاهد. مدام از ایشان اصرار از فروشنده انکار. تقریبن ده دقیقه‌ای بحثشان به طول می‌انجامد که عاخر سر خانم با لحنی عصبانی خداحافظی میکند و در را محکم میکوبد و میرود. در را که میبندد فروشنده رو به من میگوید: "هووووفففففف اگه یکم دیگه اصرار میکرد مجبور میشدم ماجرارو بگم". با تعجب میپرسم: "کدوم ماجرا؟!" میگوید: "این یارویی که این سِت طلا رو قبلن ازمون خریده شوهر همین خانمه...پس فردا تولد این خانمه است میخاد سورپرایزش کنه...پولشم حساب کرده گفته بمونه اینجا میاد میبره". به فکر فرو میروم. فروشنده ازم میپرسد: "در خدمتم قربان...شما کاری رو پسندیدین؟!" به تته‌پته می‌افتم و میگویم:"نه منم راستش همین کار رو میخاستم که دیگه شوهر این خانمه میگید خریده و نمیشه کاریش کرد". تشکر میکنم و میزنم بیرون و خودم را از مخمصه نجات میدهم.

بگذارید کمی در مورد علت صداوسیما رفتنم برایتان بنویسم:
یه برهه ای از زمان افسرده بودم و بیکار. بیشتر بیکار. وقتم را بی‌جهت تلف میکردم و حرص میخوردم. یک روز -دقیقا نمیدانم کِی...شاید هم یک شب- یکی از دوستان پیشنهاد داد بروم رادیو تست بدهم. گفت تو صدایت جذاب است و به درد گویندگی می‌خورد. کمی به فکر فرو رفتم. گفتم : عاره صدایم به درد قصه شب گفتن برای بچه های دبستانی می‌خورد :))))))
دیدم زیاد هم بدم نمی‌عاید عاخر شبها برای بچه‌های تخم سگ و راننده کامیونهایِ سیبیل کلفتِ توی جاده قصه بخانم. یا حداقل میتوانم شانسم را در این مورد امتحان کنم.

پ ن: ادامه در پست بعد

پ ن: صحبت صدا و سیما بود در وبلاگ یکی از دوستان، گفتم که خالی از لطف شاید نباشه این خاطره رو بگم

ایران خانومِ 402

سال نوتون مبارک ایشالا خدا به امیدتون برکت بده💙