بوکفسکی

دیشب ساعت چند خابیدم؟
دقیق نمیتونم بگم فقط تا دیر وقت
عاره تا دیروقت داشتم به چیزای عجیب فکر میکردم
نه،داشتم عین بختک بین کوچه پس کوچه های تلگرام میگشتم،بین عادما میگشتم...با خیلیا دیشب صحبت کردم ولی کوتاه.افکارم مثل سیاه چاله عمل می‌کرد، منو می‌کشید تو خودش. هنوزم عاثارش هست
با معده درد شدیدی از خاب پا شدم،
نه حقیقتش این نیست،بخاطر پروژه ی لعنتیم از خاب پا شدم اما با معده درد شدید پاشدم.
از دست این قهوه های تلخ لعنتی،یا شاید الکلی که دیشب خوردم مسموم بود،
اهههه این صدای وز وز مگس توی گوشم چی میگه،
با کتاب بوکفسکی توی دستم میخام به قتل برسونمش،اما اون خیلی زرنگه،زرنگ بیشرف،
اون میره تو نور تا میخام بکشمش
یکهو توی سایه دیوار اتاق محو میشه
و فقط وز وزش عازارم میده،
عاها داشتم میگفتم این مگس زرنگ،بیشرفه.
یه بیشرف تر از اون مگس،حشره کش رو ساخته،
عالت قتاله،منم جانی بیش نیستم،
الان بهت ثابت میکنم کی از همه بیشرف تره،
من یا تو یا سازنده،
مگس بی حال و بی هدف به پرده اتاق چنگ میزنه،
نه عصلن دوس ندارم اون با حشره کش بمیره
دلم میخاد خودم کار اونو خلاص کنم با کتاب بوکفسکی توی دستم،
نه اگه اون با حشره کش بمیره ینی سازنده حشر کش از من بی شرف تره اما خب این محاله
من باید خودم بکشمش
نه عصلن باید عامل ساخت این متن بی هدف بکشش
عاره بوکفسکی رو میگم :))))

نسکافه

شین حالم را میپرسد. جواب میدهم: تعریفی نیست. تعریفی یعنی توانستن. یعنی بتوانی تغییر کنی. شماها میتوانید؟! من یکی نه. خاهرزاده‌ام زنگ میزند. میگوید: دایی؟! میگویم: جانم. واقعن هم جانم است. با عاب و تاب تعریف میکند دیشب خاب دیدم عاخوند شدی و از من میخاهد عاخوند شوم. میخندم. تماس قطع میشود. شین باز پیام داده: برویم کافه؟! جواب میدهم: نه. کافه جای ادا در عاوردن است. من عادم ادا نیستم. ولی شین خوب بلد است اصرار کند. میگویم باشد و می روم. طبق معمول دیر میرسدتقریبن مثل دفه های پیش، دوتا نسکافه! دو تا صندلی جلوتر از ما دو تا پسر و دو تا دختر نشسته‌اند و دارند بلندبلند از فلسفه هگل و اخلاق از دیدگاه نیچه حرف میزنند و بلندبلند میخندند. آنها نمیدانند که اخلاق یعنی در جای عمومی بلندبلند حرف نزدن. شین شروع به صحبت میکند. میگوید افسرده است. میگوید دوست داشت به جای کافه‌ی پرسروصدایی مثل اینجا، کسی در خلوت در عاغوشش میگرفت و دلداری‌اش میداد. از آن حرفهای رومانتیک...

نمیتوانم هیچ عکس‌العملی نشان دهم. سکوت میکنم. سکوت میکند. نوبت من است. طبق معمولِ تمام کافه رونده‌های انتلکت من هم صحبتهایم را با جمله‌ی "من افسرده‌ام" شروع میکنم. شین مثل بز نگاهم میکند. ادامه میدهم حالم از همه‌ی عادمها بهم میخورد. سرش را کمی تکان میدهد. یعنی جواب داده؟! تصمیم میگیرم خلاقیتم را بیشتر کنم. اضافه میکنم دوست دارم قبل مرگم سانشید را تکه تکه کنم و بپزم و بخورم( توو دلم که میشه باشه، پیش روم اگه نباشه با لحن سامی بیگی) چشمانش گرد میشود. لب بالایی‌اش را میخاهد تکان دهد. گویا دیگر نمیخاهد کسی در خلوت در عاغوشش بگیرد. بلند میشود و میرود سرویس. لابد رفته است بالا بیاورد. برمیگردد ولی بوی استفراغ نمیدهد. پس چه غلطی میکرده آن تو؟! دستش را میبرد داخل کیفش و از بین کارتهای ویزیت عارایشگاه و اپیلاسیون و کامیون بار و تراپیست، عاخری را به من میدهد. میگوید تا حدودی جواب گرفته است. کارت را میگیرم و تشکر میکنم. خداحافظی میکند و میرود. کارت ویزیت را زیر زیرسیگاری روی میز میگذارم. خدا را چه دیدی. شاید به کار یکی از این انتلکتهای افسرده بیاید.

گاوِ پرنده

من از زندگی خسته شدم. پس امشب نمیخابم که صبح نخام بیدار شم. بیدار شدن سخت ترین کار این روزام شده. بزرگ ترین چالشم. روزایی که صفر تا صدش کَلَم عصبیه و عمده ترین خلاقیتم فانتزی های عجیب و غریبه ذهنیمه. عاخرین بار سوار یک گاو، اسپانیا رو به مقصد تایلند در عرض سی و سه ثانیه طی کردم.
پس امشب نمیخابم و تا فردا دچار افسردگی لحظه ی بیداری نشم. عاخه فردا یکشنبست و منم بیزار از بیداری صبح یکشنبه. حتی اگه قرار باشه دوازده ظهر از خاب بیدار شم. کلا بیدار شدن سخته. من عمریه خودمو زدم به خاب تا هیچ کس نتونه بد خابم کنه و بخاد بیدارم کنه. عاخه شنیدی که میگن عادم خابو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو زده به خاب نه. جالبه که دیگه کسیم نمونده، تک و توک عادم دورم میان و میرن که اونام بیدار و خاب بودن من تفاوتی براشون نداره. پس امشبو نمیخابم و خودمم نمیزنم به خاب.
ذهن من خالی تر از همیشست. امشب تا صبح و تا شب فردا و صبح پسفردا و شب و صبحای بعدی وقت داره فانتزی بسازه. از خاله شادونه ای که دیگه شاد نیست تا مارادونایی که گل میزنه ولی توهم نه. ذهنم رفته سراغ همه عادمایی که میشناسمشون. منتظرم بیاد سراغ خودم. اسمم یادم شده. کاش بیاد و یادم بیاره. البته اعتمادی بهش نیست. ذهنی که مارادونا و خاله شادونه رو یادشه ولی صاحبشو نه، ذهن نیست... ماریه که تو عاستین پروروندم.
میدونی الان کجام؟ سوار گاوم تو راه برگشت از تایلند به مقصدی نامعلوم. شاید یه کشور جدید... نمیدونم.

شلوغی

دوست عزیز فضایی من،دوباره سلام

میدانی حالم دیگر درد می کند از مردم،
دلم خلوتی ساده در اعماق طبیعت می خاهد؛جایی که دغدغه سطحی و جنگ غرور کذب انسان ها شنیده نشود،من باشم و چند خط اشعار سپهری با دو فنجان قهوه ترک و همچنین او!
او ویالون بنوازد و در پایان هر قطعه دستانم را لای موهای ژولیده اش غرق کنم و بگویم باز هم بنواز....

قهرمان

محال بود زیر بار همچین مسئولیت سنگینی بروم. آن هم در آن شرایط استثنائی. بدون هیچ حرف و حدیثی مخالفتم را در آن جمع چهار نفره به سمع و نظر همگان رساندم. اعضای جمع از دستم ناراحت شدند و تلاش برای متقاعد کردنم آغاز شد. توقع داشتند در آن موقعیت حساس و نفس‌گیر با آنها همکاری کنم. حتی پیشنهاد دادند همراهم یک نفر دیگر هم به عنوان کمکی بیاید. پس از کش و قوس‌های فراوان با در نظر گرفتن جنبه‌های انسانی قضیه آن مسئولیت خطیر را پذیرفتم. ولی گفتم نیازی به کمکی نیست. چون مشخص نبود عانجا که قرار بود عملیات انجام شود چه مخاطراتی منتظر ماست و از این جهت وجدانم قبول نکرد یک نفر دیگر هم غیر از خودم با صحنه‌ی دلخراشی روبرو شود. این از ویژگی‌های عادمهای قهرمان است که در شرایط بحرانی با ایثار و فداکاری خود را فدای اهداف متعالی جمع کنند. ساعاتی قبل از عملیات اتاق فکری تشکیل شد و برای بار عاخر نقشه‌ی راه را مرور کردیم. نگاه‌‌هایشان به من پر از معنا بود. پر از برق. پشت دستانم را نوازش میکردند و تسلی میدادند که من میتوانم. آن لحظه تمام امیدشان به من بود. این مرا استوارتر و مصمم‌تر میکرد. عارمانِ من از انجام این مسئولیت بازپروری روحیه ایثار و فداکاری، نه تنها در افراد جمع بلکه در کل جوامع بشری بود. من اخلاقیات خود را فدای اخلاقیات انسانی میکردم. پس از همفکری‌ طولانی در اتاق فکر محلی احتمالی از سوژه را در منطقه عملیات مشخص کردیم. ماموریت من نجات سوژه از آن منطقه پرخطر بود. اعلام عامادگی کردم. تک تک اعضا برایم عارزوی موفقیت کردند. وارد منطقه عملیاتی شدم. ضربان قلبم به یکباره بالا رفت. در همان حین که دستکش بلندِ مخصوص عملیات را به دستم میکردم نفسم را نیز حبس کردم. خم شدم. چشمانم را بستم. دستم را تا عارنج وارد سوراخ توالت کردم و همانطور که حدس میزدیم انگشتر را در گودی قبل زانویی لوله منتهی به سوراخ توالت پیدا کردم. من خوب میدانستم جوامع بشری برای ادامه حیاتشان همواره نیاز به قهرمان دارند. حالا من یک قهرمان بودم :)))))