بوکفسکی
دیشب ساعت چند خابیدم؟
دقیق نمیتونم بگم فقط تا دیر وقت
عاره تا دیروقت داشتم به چیزای عجیب فکر میکردم
نه،داشتم عین بختک بین کوچه پس کوچه های تلگرام میگشتم،بین عادما میگشتم...با خیلیا دیشب صحبت کردم ولی کوتاه.افکارم مثل سیاه چاله عمل میکرد، منو میکشید تو خودش. هنوزم عاثارش هست
با معده درد شدیدی از خاب پا شدم،
نه حقیقتش این نیست،بخاطر پروژه ی لعنتیم از خاب پا شدم اما با معده درد شدید پاشدم.
از دست این قهوه های تلخ لعنتی،یا شاید الکلی که دیشب خوردم مسموم بود،
اهههه این صدای وز وز مگس توی گوشم چی میگه،
با کتاب بوکفسکی توی دستم میخام به قتل برسونمش،اما اون خیلی زرنگه،زرنگ بیشرف،
اون میره تو نور تا میخام بکشمش
یکهو توی سایه دیوار اتاق محو میشه
و فقط وز وزش عازارم میده،
عاها داشتم میگفتم این مگس زرنگ،بیشرفه.
یه بیشرف تر از اون مگس،حشره کش رو ساخته،
عالت قتاله،منم جانی بیش نیستم،
الان بهت ثابت میکنم کی از همه بیشرف تره،
من یا تو یا سازنده،
مگس بی حال و بی هدف به پرده اتاق چنگ میزنه،
نه عصلن دوس ندارم اون با حشره کش بمیره
دلم میخاد خودم کار اونو خلاص کنم با کتاب بوکفسکی توی دستم،
نه اگه اون با حشره کش بمیره ینی سازنده حشر کش از من بی شرف تره اما خب این محاله
من باید خودم بکشمش
نه عصلن باید عامل ساخت این متن بی هدف بکشش
عاره بوکفسکی رو میگم :))))