بوی مرموز
بوی مرموز عجیبی سقف ذهنم را گرفته..
بوی مرموز عجیبی سقف ذهنم را گرفته..
+ ببین! بم میگن روزمره مینویسی؟
- دِ اگر میخاستم روزمره بنویسم، از امروز مینوشتم که موقع قدمزدن در خیابان، دختری با موهای بلند و زیبارو را دیدم که چشمانی بزرگ و تاریک داشت و از رد شدن از خیابان میترسید. یاد عاشنای از دسترفتهای افتادم. خودم را به کنجی رساندم و سخت گریستم! اما این روزمره هم زیر عاوار این روزها باید دفن شود.
+ :))))))))))))))))
+ ذهنم خالی از حرف و سکوت علامت رضایت مشتری و زحل و اون کمربند قشنگش چه بهش میاد و من میرم، اون میره و من میام و رفت و عامد ها از نفس انداخت مارو و یک لحظه ثباتی در ماندن و ساختن و دیدن و شنیدن و جنبهی شوخی نداریم، پیاز و گوجه هم نداریم، تخم مرغ هم که گران است و برای شام یک املت ساده هم نداریم
راستی حرفی به ذهنم عامد؛ گرسنه بودم، خوردمش. ذهنم خالی از حرف و سکوتم ناشی از مزه مزه کردن کلمهها زیر زبانم.
همه حرفهایم بی مزه شده اند.
زندگی که نمک نشناس از عاب درعامد، عوضش اشک هایمان شورِ شور. ذهنم خالی از حرف و معدهام پر از وعده. وعده غذایی نه، وعده های توخالی. به دردم نخورد، قورتشان دادم.
حالا سیرم. از همه چیز، چشمهایم را میبندم و خواب میبینم ذهنم خالیست از حرف و
- هیــس! بگذار بخابم.
دوستِ فضاییِ من، باز سلام
حالم هیچ خوش نیست؛
اتفاقات دردعاوری رخ داده که از تعریف آن عاجزم!
در این عاشفته بازار و کشمکش های من و سایر عادمها همچنان زنده ام و مینویسم برای تو؛
ای کاش شاهد قتل،ظلم و ستم های
پی در پی انسان ها به یکدیگر نبودم!
کاش چشم نداشتم و بدبختی را نمیدیدم،
کاش گوش نداشتم و فریاد کمک را نمی شنیدم،
کاش احساس نداشتم و درد،رنج را حس نمی کردم.
میدانی هربار که میخاهم از زیبایی های اینجا برایت بنویسم اتفاقات دلخراش ناگواری رخ می دهد.
فرصت شاد بودن را نمی دهند تنها رنج است که در تاریخ ما نوشته خاهد شد.
دوست من خیلی خستم خیلی؛کاش میتوانستم به اندازه عمری که کردم بخابم.
خدای ما نیز خسته است از ما
خدای سیاره تان را برای کمک ما صدایش کن.
+ توی یک داستان گیر کردم
تاحالا شده وسط یه قضیه ای باشی که تو توش هیچ تقصیری نداری ولی باید مناسبترین عکس العملو نشون بدی؟
این قضیه تو بهترین شرایط و حال خوب هم باشم، کافیه 1 ثانیه از ذهنم رد شه
توی همون لحظه فاتحه ی اون لحظمو میخونه. حتا لحظه های بعدش
اگه اونایی که منو توی این وضعیت قرار دادن، میدونستن که داره ذره ذره ازم کم میشه، داره جونام از بین میره، داره از درون خورده میشم،شاید دست میکشیدن ازین کارشون.
- شایدم چون ظاهرم نشون نمیده، نمیفهمن.
+ ولی بار ها بهم گفتن که تو همه چیو میریزی توی خودت، پس میدونن...
- من نِ می دو نم، فقط کاشکی یکی از عاسمون بیاد کمکمون کنه
غم بهم گفت، دیگه حالت خوب نمیشه، تا عاخر عمر با یه سنگینی روی قلبت زندگی میکنی. تو چشاش زل زدم و بهش گفتم، من خیلی فراتر از یه احساس منفیم. با هزار بار اتفاق افتادنت باعث شدی دفه های بعد راحت ازت رد بشم.
اضطراب بهم گفت همه چیز داره هی بد تر و بدتر میشه. تو داری غرق میشی. هیچ چیز قرار نیست درست شه و یه اتفاق بد قراره بیوفته. زدم توی گوشش و بهش گفتم خیلی دروغگو و بدبینی. فقط میتونستی بگی چیزی دوروبر من نیاز به تغییر داره. ولی در هر صورت مرسی. هشدارتو نادیده نمیگیرم و دفه های بعد راحت تر هضمت میکنم.
نا امیدی بهم گفت داری ادامه میدی که چی؟ تهش مثلن که چی؟ قراره هممون بمیریم. علتت برای زندگی چیه؟ بهش گفتم اتفاقای خوب همیشه یهویی میوفتن. زندگی من کامل سیاه نبوده و لحظات خوبم داشتم و خاهم داشت.با لبخند گفتم خدا برای هممون یه سوپرایز بزرگ کنار گذاشته. گفتم دیر یا زود بهش میرسم. گفتم من وسیع تر از اینم چیزی یا کسیو دلیل زندگیم و ادامه راهم قرار بدم. گفتم من، خودمو دارم و واسش هرکاری انجام میدم.
خنثی بودن با قیافه ی پوکرش بهم گفت، دلت برای غم و اضطراب و نا امیدی تنگ نشده؟ خندیدم گفتم نه ممنون. ولی تو اگه بری دلم خیلی برات تنگ میشه. پیشم موند و باهم رابطه خوبی داریم و راحتم.
افسردگی اومد. نشست. هیچی نگفت. نگاهش کردم. نگاهم کرد و لبخند زد. گفت من چطورم؟ مغز و قلبم کشش جواب دادن نداشتن احساس سنگینی میکردم. گفتم میشه فقط بری؟ گفت نه. مگه من چیم از خنثی بودن کم تره؟ تا عاخر عمر پیشت میمونم. روی دوتا زانوم افتادم. هنوزم افتادم. هنوزم افتادم.
+ میدونی چیه؟ به نظر من هر کدوم از ما یه قصه ایم وسط نوشته های یه نویسنده.
یه ظهر گرم تابستون، خودکار عابی رو برمیداره تا شروع کنه به نوشتن. از بد روزگار جوهر عابی ته کشیده و با مشکی مینویسه اینبار قصه رو.
خط اول، خط دوم، خط سوم... صفحه پنجم میرسه به تو. دفترشو میبنده... خستس. تصمیم میگیره بخابه. به همین سادگی شکل گرفتن تو عقب میفته. شاید عصن فردا یادش بشه شخصیتتو. شاید حال فرداش با حال امروز زمین تا عاسمون فرق کنه و تو هم عوض شی. بشی یکی دیگه. یکی که قرار بوده ده سال دیگه بنویسه ولی فردا برای تو مینویسش. شاید عصن فردا خودکار عابی برگرده و مشکی بره سرجاش.
میبینی؟ هر چیزی ممکنه. تصورم اینه سرنوشت دست ما نیست. همه چی دست اون نویسنده ی لامصبه. یه بار حالش خوبه، یه بار بد. یه بار معشوق عاغوشو درگیر کرده و باعث شده نویسنده شب رو با حال خوب از تو و معشوقت بنویسه. یه بارم معشوقه ی نویسنده بی وفایی کرده و نویسنده هرچی داشته و نداشته رو وقف قلمش کرده و حال بدش رو سر تو و سرنوشتت خالی کرده.
بگردیم دنبال نویسنده... یا یه حالی بهش بدیم که حالمونو حول حالنا کنه، یا جلو دفتر زندگیمون رگ حرومشو بزنیم تا صفحه نه مشکی باشه نه عابی...اینجوری صفحه قرمز میشه!!
- ولی میدونی که، عابی همیشه قشنگتره
من اینروزها دلخورم
از تو از بقیه از همه
من اینروزها مانده ام
مانده ام بین قهقهه و زار
مانده ام بین مادر و پدر
ماندهام بین خواهر و برادر
من اینروزها مانده ام..مانده ام بین رفتن و ماندن
من اینروزها لبخند کمتری میزنم گریه هم نمیکنم..اینروزها گیتار را کمتر میبینم وقتی ان را در دست میگیرم کلافه میشوم دلم میخواهد آن را محکم بر زمین بزنم تا خورد شود...دلم میخواهد ترک بردارد دلم میخواهد شکستنش را ببینم اما راستش این روزها پول ندارم پس عارام اورا زمین میگذارم و از ان فاصله میگیرم..گفتم؟نه..نگفته ام ک اینروزها مادرم طاقت دیدن هیچ چیز را ندارد...پس چرا باز سعی دار ببیند؟
برعکس او من اینروزها خسته ام از دیدن
از شنیدن از گفتن از...راستش من اینروزها خسته ام من اینروزها از خود خسته ام
من مادر نیستم...من اینروزها ترجیحم به مردن است و ندیدن...
من مادر نیستم...
دلم میگیرد وقتی که میبینم تنها کاری که در طولِ زندگیِ ساختگیِ عاجری ام یاد گرفته ام،نوشتن است؛مگر مردم چقدر زمان برای خواندنِ مطلبی با مضمونِ اندوه و درد دارند!! مگر چقدر برایشان لذت بخش است که بدانند درد مرا به چرخ دنده های فولادی تبدیل کرده و این جسمِ زرد و ضعیف را در خود میبلعد!
حداقل نمیتوانم حتی فحش و ناسزایی را مکتوب کنم؛عارام نمیگیرم!
دلم میگیرد زمانی که میدانم چرا این چنین نامتقارن با رویاهایمان شکل گرفته ایم و من دندان های سفید جِرمی خود را مقابلِ چشمانی که نمیدانم چ شکلی است به نمایش میگذارم،دلم میگیرد.
من در قالبِ توده ای از خاکستر و تو مثالِ طوفانی در این توده بوده ای.
مرا خواهی یافت،سالها بعد کتابی از من به یادگار در کتاب فروشی هایی که خاک همه جای آن را فرا گرفته است خواهی یافت،دوست فضاییِ من
مرا خواهی یافت،زمانی که دیگر انسانی در زمین وجود نخواهد داشت،در باریکه های نورِ در هوا ذره هایی را میبینی!
من آنجا هستم.
سالها بعد همین مطالب از من باقی خواهد ماند و هم نوع های تو با شوق و ذوق مطالب مرا خواهند خواند تا بدانند من به یادتان بودم دوستان فضایی من.
الکل، امانم نمیدهد. پِیک کم است، لیوانی دارد میسوزاند. کسی دعوت نیست. سهمش را مینویسم. هردو مست شدهایم؛ کلماتهم.
باید شمعهای کوچک و سفید را مرتب و کنارِهم بچینم، عامادهی فوت کردن شوم!
چراغ زردِ توی کوچه اذیتم میکنه.
صدای موزیکِ زیاد ماشینهایی که رد میشن، اذیتم میکنه.
از چند دقیقه پیش که شروع به نوشتن کردم، ترشح مخدر توی وجودم به قدری شدت گرفت که متوجه بالا رفتن ضربانم و داغ شدنم به مرور، نشدم. به خودم عومدم، سرمرو بالا عاوردم و با تار دیدن صحنهی جلوم فهمیدم که مانند تمام تولدها، شروع با اشک و صدای جیغ زیاده.
امروز برای من تولد است! تولدِ نوشتنم. یا شاید بهتره بگم تولدِ دلیلِ نوشتنم! عشق.
آنقدر بزرگ است که درجهان جا نمیشود؛ شاید برای همین است نیمهشبها، الان، خودم رو به بالا سوق میدم! راستش، بعید میدونم توی این جهان کسی به اندازهی من عاشق باشد. الان که مدتی ندارمت، ننوشتهام، و با تکتک تارهای کلماتِ مشکی و زیبایت، جمله نساختهام، دوباره متولد شدنت، دوباره نوشتنم، دوباره حس کردنت و روییدنت توی جهانم و فراتر، مبارک باشه!
الان، نمیدونم بعد از چهمدت، اما احساسی برای نوشتنم ترشح شد و بیاراده دیدم شروع کردم به نوشتن! نوشتن، برای من همین است.
- نوشتن، همیشه برای من بزرگترین موهبت بوده. از زمانی که یادم میاد توی تکتک موقعیتهای زندگیم، وقتی چیزی رو عمیقا احساس میکردم شروع به نوشتن میکردم. هرچند ساده و عامیانه، اما پر از احساس. نوشتن برای من مثل سیگاری که دود میشود، فریادی که عازاد میشود، اشکی که سرازیر میشود و عارامبخشی که مصرف میشود تسکین دهنده است. نوشتن، چیدن این کلمات کنار هم، بازی با علائم و آرایهها، هماهنند مخدری قوی، منرو نعشهی خودش میکنه. نوشتن، عشق است. در واقع دلیل نوشتن، عشق و عشق، دلیل نوشتن است! توصیف؟ عشق برای من مثل بوی سنگکِ تازهی صبحِ جمعهست.مثل صدای فریدون فروغی، چاوشی، مثل بوی چوبِ سوختهی جنگل، صدای بارون روی شیشههای پنجره. عشق، مثل بوی وانیل و شکلات داغ وسطِ یهروزِ مهآلود و سرده. بوی کولر آبی و یه کاسهی پر عالوچهی نمک زدهست.
عشق، ثانیهی عاخرِ رد شدن از چراغ زرده. مثلِ صدای سرخ شدن سیبزمینی وسطِ روغنه.
میدونی؟ برای من، عشق دلیل نوشتنه.