سرشماری

وقته شمارش جوجه‌ها هم هست

+هستی هستن

نباشی نیستن

- توقعتو بیار پایین خرس گنده. همه درگیرن :/

+ چَششششششم

پاییز

هنوز چند ساعتی مونده از پاییزِ عزیز

درخت

اذان صبح عافتاب را بیدار می‌کند، بعد عافتاب عادمها را بیدار ‌می‌کند، عادمها سکوت شب را بهم می‌زنند و تو را دوباره بیدار می‌کنند!
نمرده ای، زنده ای و نفس می‌کشی؛
چشم‌هایت را باز می‌کنی،
منتظری کسی هستی (حتا اگر کل روز کسی دورت نباشد!) که بگوید ایراداتت را درست کن؛
و اگر بنا باشد تو بگویی به چه دلیل؟
حتا دیوار اتاقت سرت نفرین و ناله می‌کند که:
«تا حالا شده یه بار بگی چشم؟»
پتوهای اتاقت تو را صدا می‌زنند:
«این همه زحمتی که ما برات کشیدیم
جلوی چشمات نیست؟»

این حجم از غم از آن جهت برایم غیر قابل باور است؛ که مثل قصه ای دور و دراز و ناتمام، هست و مانده است! اتفاقن همین چند روز گذشته بود در پیاده روی طولانی که از یک کافه شروع شد و به ناکجا عاباد ختم می‌شد، از خودم پرسیدم، چرا من همیشه (نه به صورت پاره وقت بلکه تمام وقت به عنوان یک شغل کارعامد) غمگینم؟
وقتی سر منشا ها را بررسی می‌کردم، افکار مانند درختی که تنه‌اش به هزار شاخه تبدیل می‌شود به ذهنم هجوم عاورد؛ هیچکدام نبود و همه‌شان یک جواب میدادند:
- جواب درخت است!
+ درخت؟
- یعنی ریشه دارد، یعنی ریشه‌اش فاسد است!
+ منظورت…
- گذشته، همان ریشه هاست؛ درختی که کاشته ای ریشه اش فاسد است…

چارگوش

-من الان لوزی عم.

بعدش

گرد و خاک بلند میشه، می‌رقصه و می‌چرخه، مثل شلوغی عاهنگ راک، و شکل عاهسته‌ی تموم شدنش، و ناگهان سکوت بعدش، که سکوت هم بخشی از عاهنگه و فقدان قسمتی از داشتن، هیچ اتفاقی همه‌چیز نیست، حادثه‌ها، همه‌شون فقط قسمتی از همه‌چیزن، از تمامیتی که وجود داره، حتا اگر ازش بی‌خبر باشی، حتا اگر هنوز برای تو نباشه، حتا اگر هیچ‌وقت برای تو نشه، هربار که صاحب‌خونه بی‌انصاف بود، هرجا که پشت هم بدعاوردی و هروقت چاره‌ای جز تماشای سقف از روی تخت نبود، عاروم بمون و بپرس بعدش؟ و مطمعن باش هیچ‌چیز همه‌چیز نیست، همیشه بقیه‌ای هست، حتا اگر محال بنظر بیاد، گور پدر صبر و امید، فقط بی‌خبریت رو باور کن و بپرس بعدش؟

خب

+حالا بعدش؟

همیشه همه چیز بعد داره دیگه.

بعدش؟

عادامس

+شبا عادامسن
تموم نمیشن، کِش میان.

ایکس

-مگه اینجا ایکسه؟ :/

اشتباه

+جایی که دروغ گفتن یه اصل کلی و سازمان یافته میشه، صداقت به تنهایی کنش سیاسی محسوب میشه.
صادق باشید.

نمیشکنه

- خیلی خستم، ولی هدف دارم.

پیر

+خیلی پیر شدم.

کدری

+ توی از خودم بدم میاد حالت ممکن هستم

اتاق فکر

+‏یه لحظه به خودت میای می‌بینی نیم ساعته توی دستشویی نشستی، شلنگ دستته و به هیچ مطلق خیره‌ای. یه بار دیگه برای اطمینان خودت رو می‌شوری، بلند می‌شی از دستشویی می‌ری بیرون و تا چند دقیقه بین عالم خیال و واقعیت سرگردونی و هیچ معنایی توی زندگی حس نمی‌کنی. دستشویی واقعن جای خطرناکیه.

تا صبح

وقتایی که خیلی خابم میاد دیرتر می‌خابم.
در حقیقت نمی‌خابم!
من فقط در جنگ با خاب شکست می‌خورم و بیهوش میشم
مثل وقتایی که درد می‌کشم و قرص نمی‌خورم، دکتر نمیرم
من فقط تا جایی که بتونم تحمل می‌کنم
در حقیقت تا جایی که دیگه نتونم، تحمل می‌کنم و بعد، چون دلم نمی‌خاد برم سراغ راهی که بقیه از همون اول انتخاب کرده بودنش، می‌جنگم. اینقدر می‌جنگم تا راهی که می‌خام، به نتیجه برسه!

دیدن

-بعضی وقتا اون‌قدر به منظره‌ای که پیش روم قرار داره دقیق می‌شم، که انگار عاخرین چیزیه که می‌تونم ببینم. اون‌قدر دقیق که انگار برای همیشه قراره چشم‌هام رو از دست بدم. انگار عاخرین دفعه‌ست و من دارم با تمام توان تلاش می‌کنم، تلاش برای حفظ جزعیات این حس. حس "دیدن".

هه هه هه

موتور رو دیوار بود، دوچرخه رو هوا تک چرخ میزد. ماشینمو لای بوته های گل پیاده کردم و سوار پاهام شدم و به جای گاز ترمز رو گرفتم و زدم زیر خنده. دوتا سوت زدم، یه دونه باد معده، گاو پرندم از عاسمون شیهه کشان عومد رو زمین. با دیدنش ناخداگاه شروع کردم به خندیدن. یه نگاه به من کرد، یه نگاه به بوته گل. دستشو گذاشت رو شونم و ازم خاست راستشو بگم. گفت نمیخام نصیحتت کنم ولی این کارا عاخر عاقبت نداره، تو هم مثل من شیر بده و مفید باش. پس شلوارامو کشیدم پایین و سعی کردم نصیحت های گاو پرنده رو به فال نیک بگیرم که یهو گاو زد زیر خنده.