امواج
هندزفری را به شکل تپانچه به سمت شقیقهام نشانه میروم. داخل گوشم گذاشته و با فشردن دکمه پلی بنگ(لطفن اینجایش را درست تلفظ کنید. چشمهایتان را ببندید و بلند داد بزنید بنگ). جنگ جهانی ثبت نشدهای درونم عاغاز میشود. به برادههای تلنبار شده از اجساد مورچهها روی نردههای پل عابر نگاه میکنم. به پر شدن شکم پردههای پنجرههای نیمهباز ساختمان روبرویی از باد. به خالی شدن ریههایم از دود. به گلهای توی پارک که دیروز صبح تهدید به ضرب و شتمشان کردم. شبیه مامور کتک زدن گلها قدم برمیدارم. از کنار نردهها عبور میکنم. خورشید هست نیست هست نیست. میایستم. از لابلای نردهها زل میزنم به خورشید. بلافاصله زل میزنم به زمین. توی ذهنم تصویری تیره و تار از خورشید روی زمین نقش میبندد که رفته رفته محو و ناپدید میشود. به خیال خودم دارم تمرین فراموشی میکنم.انگار که با پاککن بخاهی نوشتههای خودکار را پاک کنی. یا با تیغ ژیلت بخاهی موهای زائد زیر بغل شیشهها را بتراشی. همینقدر بالیوودی و بیتاثیر. بغضها یکی پس از دیگری همانند کف امواج دریا تا سواحل توی سرم پیش میعایند ولی قبل از این که به پای چشمهایم برسند، پشیمان میشوند و برمیگردند. به یاد عکسهایی بغض میکنم که مثلن دیگر یادم نمیعایند. امواج دریا از گلویم بالا میعایند. برای ردگمکنی تلاش میکنم به زور مذبوحانهای بخندم.خم میشوم بند کفشهایم را باز کنم و دوباره ببندم. همینطوری. الکی. امواج به چشمهایم رسیدهاند. دستم را روی صورتم میگیرم. بوی میلههای اتوبوس را میدهند. اه. لعنت. تصویر میلهی اتوبوسی که گرفته بودم را حواسم نبوده پاک کنم. و امواج دریا هقهقکنان از چشمهایم به بیرون پرتاب میشوند و به صخرهی گونههایم برخورد میکنند و کف زمین میریزند و لگدمال میشوند زیر پاهای عابران خندان. همینقدر هالیوودی و تاثیرگذار!