ساعت هشت (جدید البته) صبح بود. رادیو برای خودش خانده بود و رقصیده بود و برای شنوندگان عزیز عارزوی سلامتی کرده بود و پیش‌بینی کرده بود برداشتن تحریم‌‌ها باعث پایین عامدن قیمت ارز خواهد شد و در کابل ساختمانی را منفجر کرده بود و در مورد طالبان و داعش گمانه زنی کرده بود.این سمت محسن با مردمکهایی به قطر لوله انتقال گاز ایران به افغانستان و دهانی باز به اندازه درِ گاراژ و دستانی پنهان در زیر شلوار، خیره شده بود به تنور نانوایی. به خودش فکر کرده بود. به دختر عاقا حشمت. به سمت راست تخت‌خابش که مثل جیبهایش خالی است. به کار در نانوایی. به اینکه با حقوق‌ این کار محال است که عاقا حشمت با ازدواج او و دخترش موافقت کند. به اینکه اگر دیر بجنبد دختر عاقا حشمت از دستش رفته است. به خواستگارهایش. به قارقار کلاغ‌ها بالای سر پنیر خوشمزه‌اش. به موریانه‌های گرد عامده اطراف کتاب مورد علاقه‌اش. به اینکه چقدر دستانش کوچک است برای به دست عاوردن دختر عاقا حشمت. به اینکه نکند دختر عاقا حشمت به خاطر قیافه زشتش دست رد به سینه‌اش بزند و قبولش نکند. و بلافاصله تصویر خودش را در عاینه روبرویی برانداز کرده بود و به خودش دلداری داده بود: "البته چندان هم بد نیستم...درست است چشمانم عسلی نیست اما خب توفیر دارد به شکر سوخته‌‌های تقلبی دامنه‌های البرز"محسن وقتی احساس کردآن دو چیز را خوب خارانده به فکرهایش خاتمه داد و دستش را از داخل شلوارش بیرون کشید و شروع کرد به ورز دادن خمیر.