برعکس

سقف کنارِ من دراز کشیده و خابش برده.

افتاده

‏حالا یک من خالی افتاده‌است گوشه‌ی اتاق.

دوست نداشتنی

سیگار رو لبمه،نای روشن کردن نیست.فندک زد زیرش در همون حین بهم گفت: “ نه که دوستت نداشته باشم، نه. فقط می ترسم ازت. پیچیده ای. همونقدر که نداشتنت سخته، داشتنتم سخته. همونقدر که بلدی منو بخندونی، بلدی اشکم رو دربیاری. همونقدر که شعر حفظی و برام می خونی، فحشم بلدی. همونقدر که نرمی، زمختی. همونقدر که معمولن مؤدبی، اگه لازم باشه بی ادبم می شی. عادم نمیتونه بهت اعتماد کنه و کنارت عاروم بگیره. همونقدر که بلدی امن باشی و عاروم، ممکنه عادم رو پرت کنی ته دره. یه جایی که جنازه عادمم پیدا نشه. همه اینا رو می دونم ولی بازم نمی تونم دوستت نداشته باشم. بی زارم از این خاستنت. بی زارم ولی ازش لذت هم می برم. مثل لذت بازی کردن با دندون لق. درد کشیدن و لبخند زدن. من راستش خیلی وقته دیگه نمی دونم کدوممون دیوونه تریم.”

شب شد

و شب، از شب پر شد.

خود

من چکار می‌توانم بکنم؟ جز اینکه خودم را بخورم و تمام کنم.

شَر

نه باید بنویسم، نه فکر کنم و نه حرف بزنم. نوشتن از همه‌شان خطرناک‌تر است! حتا همین کلمات‌هم خطرناک‌‌اند. دیگر تلاشی برای چیدن کلمه‌ها نخاهم کرد. هرچیزی که از من بیرون بیاید تهدید است.. باید به چیزهای دیگری مراجعه‌کنم، چیزهای بی‌ربط. و حتمن از منِ عاشوب‌گر، دور بمانم!

جسم

من، با یادعاوری این‌موضوع که جسمیتی ندارد، تنها و صرفن، با چیزهایی گلاویز می‌شود که جسمیت ندارند!

فکاهی

گفتن این موضوع جلوه‌ی جالبی نداره اما،

به مرحله‌ای رسیدم که شبیه شیاد‌های انگیزشی می‌ایستم [گاهن می‌شینم] جلوی عاینه و داد می‌زنم تو می‌تونی، قوی هستی! و از فکاهی بودن کارم می‌زنم زیر خنده.

روح

-اگه میبینی داره به روحت عاسیب میزنه، فورن حذفش کن.

+باید در موردش الکل بخورم :)))))))

زحمت

-زحمت داره

+ چی

-عادم بودن رو میگم.

نباید

+ نمی‌دونم چرا نباید ولی می‌دونم که نباید

هرشب

+دلم می‌خاد بگم هنوزم هرشب مرور می‌کنم همه چیزو ولی نباید مشخص بشه که هرشب مرور می‌کنم.

جهان

+دلم می‌خاد بگم هنوزم تو جهان جا نمی‌شم ولی نباید مشخص بشه که تو جهان جا نمی‌شم.

هیچی

+دلم می‌خاد راجع بهش بنویسم ولی نباید مشخص بشه که هنوز راجع بهش می‌نویسم.

- راجع به چی؟

+راجع به هیچی،هیچ

کلمات

+حس میکنم تمامِ کلمه‌هام مُردن.

بلاگفا فرند

نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم بابت این لطف بیکرانتون نسبت به این اندک من.

فقط میتونم بگم : لبم از دور چشاتونو میبوسه

درخت ۳

میخواهم بگویم عانقدر به درخت و ریشه هایم فکر کردم تا کودکی گریان این‌ها را نوشت و رفت:
«انسان در ابتدا موجودی‌ست بیگانه با خود، چون با خود بیگانه است انسان ها را هم نمی‌فهمد و از آن‌ها دوری می‌کند! اتاقی درست می‌کند و هر عانچه لازم می‌بیند را دزدکی داخل آن جمع می‌کند؛ اتاقی از معناهایی برای زنده ماندن، و خودش را در عانجا زندانی می‌کند و می‌گوید زیستن امکان پذیر نیست!
به خانه عادت می‌کند، به درهای قفل شده، پنجره هایی که پرده های سنگین جوری آن را پوشانده‌اند که هیچ نوری به داخل راه پیدا نمی‌کند؛ و هر بار با خود تکرار می‌کند زندگی ارزش زیستن ندارد!
گه گاهی عادمهایی می‌عایند زنگ در را می‌زنند، سنگی به شیشه می‌خورد، پرنده‌ای از پشت پنجره صدایش در می‌عاید، اما از ترس اینکه نکند نور مرا بسوزاند نه دری باز می‌کند، نه پرده ای کنار می‌زند، نه به پرنده توجهی می‌کند؛ و همواره با خود تکرار می‌کند زندگی ارزش زیستن ندارد…»

کدوم؟

من خودمم از وبلاگم بدم میاد.

به قول شما همش غم و اندوه و ک*شر

راست میگین خب.

ولی دوتا راه داره در نهایت

میتونین دیگه نخونین.میتونم دیگه توی اینجا ننویسم،برم یه جا دیگه

دمبال

همه دنبال یکی دیگه ان......................

توی اینا خودش ۵ تا سه نقطس

مرحله ۸

در مرحله‌ای از غم هستم که هیچ چیز راجع بهم جذاب نیست؛ نه خودم، نه معاشرت باهام و نه حتا نوشته‌هام.

میخنده

فهمیدم حالش خوب نیست.

ولی به روش نمیاره،به روم نمیاره...

ولی با این حال بازم نگرانمه.

با من حرف میزنه و میخنده تا بگه خوبه.

ولی تاحالا اینجوری ندیده بودمش.

فهمیدم حالت خوب نیست عزیزدلم