یک فَقَره عاشق خاب
من عاشق خابم. عاشق اینکه برم توی اتاق، چراغا رو خاموش کنم، با یه هدفون و یه موسیقی از دنیایی که توش گیر کردم رها شم. این رها شدگی انقدر ادامه پیدا کنه تا کم کم خابم ببره. من اسمشو میزارم مرگ موقت. خوبی مرگ موقت به اینه که روح کنترل همه چیو دستش میگیره و دیگه من و مغزم هیچ کنترلی روش نداریم. ممکنه بره تو خونه حیاط دار و وسط حوضی که توش بزرگ شدم، شایدم بره وسط کلاس هندسه و گسسته پیشدانشگاهی دقیقن همون جایی که عارزو میکردم زمان بره جلو و واسه همیشه تموم شه و وسط همین جهش زمانی معلم هندسه به بدترین شکل ممکن بمیره. یه وقتاییم چیزایی رو نشونت میده که تا حالا ندیدی. خوبی مرگ موقت به همینه. نمیدونی عاینده اس یا گذشته دور. من بهش میگم دنیای موازی. یه جایی همزمان با همین زمان. یجایی که هست ولی فقط روحت بهش دسترسی داره. یجایی که شاید ده سال دیگه، وقتی داری تجربش میکنی مطمعن باشی یک بار قبلن دیدیش ولی نمیدونی کجا، نمیدونی کِی. من عاشق خابم، عاشق همین مردن موقت. بنظرم یه تمرینه برای مردن واقعی، یه تمرین برای خاب ابدی. حالا من خیلی عامادم. میتونم چراغا رو خاموش کنم. هدفون رو توی گوشم بزارم و برای همیشه از دنیایی که توش گیر کردم رها شم. من عاشق این رها شدنم. یه رهایی ابدی. من مطمعنم این رهایی رو یک بار قبلن دیدم. ولی نمیدونم کجا، نمیدونم کِی.ولی من عاماده...