یک فَقَره عاشق خاب

من عاشق خابم. عاشق اینکه برم توی اتاق، چراغا رو خاموش کنم، با یه هدفون و یه موسیقی از دنیایی که توش گیر کردم رها شم. این رها شدگی انقدر ادامه پیدا کنه تا کم کم خابم ببره. من اسمشو میزارم مرگ موقت. خوبی مرگ موقت به اینه که روح کنترل همه چیو دستش میگیره و دیگه من و مغزم هیچ کنترلی روش نداریم. ممکنه بره تو خونه حیاط دار و وسط حوضی که توش بزرگ شدم، شایدم بره وسط کلاس هندسه و گسسته پیش‌دانشگاهی دقیقن همون جایی که عارزو میکردم زمان بره جلو و واسه همیشه تموم شه و وسط همین جهش زمانی معلم هندسه به بدترین شکل ممکن بمیره. یه وقتاییم چیزایی رو نشونت میده که تا حالا ندیدی. خوبی مرگ موقت به همینه. نمیدونی عاینده اس یا گذشته دور. من بهش میگم دنیای موازی. یه جایی همزمان با همین زمان. یجایی که هست ولی فقط روحت بهش دسترسی داره. یجایی که شاید ده سال دیگه، وقتی داری تجربش میکنی مطمعن باشی یک بار قبلن دیدیش ولی نمیدونی کجا، نمیدونی کِی. من عاشق خابم، عاشق همین مردن موقت. بنظرم یه تمرینه برای مردن واقعی، یه تمرین برای خاب ابدی. حالا من خیلی عامادم. میتونم چراغا رو خاموش کنم. هدفون رو توی گوشم بزارم و برای همیشه از دنیایی که توش گیر کردم رها شم. من عاشق این رها شدنم. یه رهایی ابدی. من مطمعنم این رهایی رو یک بار قبلن دیدم. ولی نمی‌دونم کجا، نمیدونم کِی.ولی من عاماده...

ریممبر

به نظر من تنها خوبیه اینستاگرام این ریممبرشه.
امروز دیدم که دوسال پیش این موقع کجا بودم، داشتم چیکار میکردم، حسم چی بود و....
و الان کجام، حسم چیه!
من حتا یادم عومد دوسال پیش سه روز دیگه چیکار کردم، یا فرداش چه جلسه ای داشتم و خیلی چیزای دیگه...
کلی میتونم بنویسم درباره ی اون دورانم. ولی هنو به یه تصمیم قطعی نرسیدم.
ولی من که کلن تسلیم نمیشم و دوباره راهمو رفتمو میرمو خاهم رفت و غر نمیزنم.
ولی نمیدونم اینی که شده سرنوشته منه یا تقصیر نظام :)))))))))

تقریبن آینه :)))

من واقعن از بی احترامی متنفرم.
حالا هرکی باشه، یا با هر حالتی بخاد بم بی احترامی کنه!
چون من تمام تلاشمو توی زندگی میکنم که احترام همه رو حفظ کنم. چه دوست، عاشنا، دشمن، کوچیک، بزرگ، دختر یا پسر...
البته این بم ثابت شده که یه جوری قشنگ بی احترامیتون به خودتون بر میگرده که ازتون پشم میباره :))))
حالا نمیدونم این به خاطر گردیه زمینه یا چی :))
پ ن : آینه یکیشون توعی :)) میخاستم بیام کامنت بزارم دیدم فاقد ارزشه، اینجا باشه یادگاری، مثل خیلی از نوشته های دیگه. ولی در کل، عارزوی توعم عارزومه، همیشه وسط عارزوهام
پ ن : دقت کردین زبون ما با بعضی از گاوای اطرافمون یکیه؟ جالبه :)))

خدایا، توروخدا

ادامه نوشته

کنکوریای عزیز

اول اینو بگم که واقعن من بدم میاد کلن راجب این مسئله بنویسم یا صحبتی بکنم، کلن از موضوعیت این موضوع حالم بد میشه. ولی خب گفتم بنویسم شاید به درد یکی خورد.
امروز یکی از هنرجوهام که عومده بود، اصل حالش خوب نبود، ولی نمی‌خاست که بروز بده.
در حال تمرین بودیم که گفت نمیتونم و یهو زد زیر گریه.
چرا؟ چون چند روز دیگه کنکور داره و سرشار از استرس شده!!!
انقد عصابم خورد شد که کلم به شدت عصبی شد - _-
ساز و گذاشتیم کنار و (اگه میشد حتمن یه دور بغلش میکردم) واسش رفتم رو ممبر :)))))
از خودم گفتم بش با یه خورده جزعیاتی که به دردش می‌خورد. گفتم من چی بود، چی شد، چی هست و چی خاهد شد.به ساعت واسش حرف زدم با شواهد عینی، که بفهمه بابا کنکور هیچی نیست.
مهم اینه تو تلاشتو بکنی.همه چیز کنکور نیست دوستان.
واقعن حیف میشید بچه ها اینطوری، نکنید این کارارو :/
فقط اینو خلاصه بهتون بگم میلیون‌ها عادم تا الان جای شما بودن، گذروندن این مرحله رو، الان احتمالن سر یه کاری مشغولن، عاشق شدن، ازدواج کردن، و هرکدوم به نحوی دارن زندگی می‌کنن. هیچ‌کدومشون بعد از کنکور بیچاره نشده، هیچکدومشون بخاطر کنکور نمرده. شما اولین نفر نیستید، عاخریشم نیستید‌‌. خیلی از عادمای دنیا توی رشته‌‌ای که تحصیل کردن کار نمی‌کنن، خیلیاشون از دانشگاه های خوب انصراف می‌دن، خیلیاشون دانشگاه نمیرن و عادمای موفقی ان. پس کنکور هیچی نیست. موفقیت خودِ شمایید، عارامشتون، اعتماد به نفستون، و تموم برنامه‌هایی که فارغ از کنکور برای زندگیتون دارید.

پ ن : لطفن اگه می‌شناسید کسیو که کنکور داره، حتمن باهاش صحبت کنین. عارومشون کنین. بهشون بگین که حیفن...
پ ن : خودم زمان کنکورم خیلی استرس داشتم، یه هفته مونده بود به کنکور رفتم خونه مادرجونم(اون موقع 72 سالش بود) بم گفت : " مادرجان، من تهشو دیدم. تهش هیچی نیست.استرس نداشته باش جوجه فر " و من بعد از اون دیگه هیچوقت استرس نداشتم :))))))) (چقد دلم براش تنگ شده)
پ ن : از عنوان پستم خوشم نمیاد، شرمنده مجبور شدم - _-

عاهنگ

سلام و درود
خیلی بی مقدمه میخام بگم
دوستان
هرموقع این پست رو دیدین، اولین عاهنگی که به ذهنتون رسید رو اسمش رو بگید لطفن برم بارگیری کنمش از فضای مجازی
.
.
اینم از فارسیه تقریبن روان :)))

تعفن

کلمات توی ذهنم ماسیدن،
از درونم بوی تعفن میاد.

در خود

درها بسته. چراغ‌ها خاموش. ساکت در تاریکی زندگی خودم فرو رفته‌ام و حوصله‌ی هیچکس را ندارم. حتا حوصله جواب دادن به تلفنی که دو متر عانطرف‌تر دارد زنگ میخورد. منتظر میمانم شخص پشت خطی بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارد:
-الو...الووو...عین خونه‌ای؟! میدونم خونه‌ای. خاستم بگم ما داریم میایم اونجا. چیز میزی لازم داشتی بهمون بگو. اس بده.
و این تعارف عاخری را برای این میکند که این مزاحمتشان زشت‌تر از این جلوه نکند. یعنی فهمیده‌اند که من مخصوصن تلفن را جواب ندادم؟! از روی لجشان هم که شده بلند میشوم پرده‌ها را میکشم و در را قفل میکنم تا برایشان ثابت شود که این بار اشتباه فکر کرده‌اند. بعدش هم...هیچ حوصله‌ی شلوغ‌کاری‌های پسرهای شروشورش را ندارم. حوصله‌ی جوک‌های بی‌مزه‌ی خودش را هم که عصلن. باید کلی با خودم زور بزنم تا خنده‌هایم طبیعی به نظر برسند و عاقا جلوی زن و بچه‌اش سنگ روی یخ نشود. نقش عادمی که در خانه نيست را بازی كنم بهتر از آن است که نقش یک عادم خوش‌خنده‌ی در عین حال احمق را برای اینها بازی کنم.
نیم ساعت نگذشته زنگ در به صدا درمی‌عاید. به خودم تلقین میکنم که صدایی نشنیده‌ام. حالا میفهمم چه سختی‌ای میکشند آنها که خودشان را به نفهمی میزنند.
زنگ در تا شرف سوختن ممتد زده میشود. زیر لب کلی به صاحب آن انگشت قناس روی زنگ لیچار بار میکنم.
صدای پسر بزرگه را از توی حیاط میشنوم که از روی دیوار پریده است داخل و در را باز کرده است و دارد به بقیه با خودشیرینی تعارف میکند که بیایند داخل.
کمی بعد صدای پاهايشان را از توی راه‌پله میشنوم.
حالا رسیده‌اند پشت در و تنها امید و دلخوشی‌ام دری است که حائل بین من و آن بیرونی‌ها است.
در را طوری میکوبند که انگار پدرکشتگی‌ای چیزی باهاش دارند. اعتراف میکنم که ترسیده‌ام و نفسم بالا نمی‌عاید. صدای عاشنایی از آن بیرون شنیده میشود. صدای کشیده شدن جاکفشی روی زمین. با دست راست محکم بر پیشانی‌ام میزنم و زیرلب میگویم: گندت بزنند عین...گندت بزنند...میمردی جای کلید زاپاس را به پسر کوچیکه نمیگفتی؟!
بلافاصله در باز میشود و همگی خوشحال و مسرور و سربلند از این فتح بزرگ و ارزشمند به داخل هجوم می‌عاورند و چراغ‌ها را روشن کرده و از من میپرسند: پس تو چرا اینجا تنها توی تاریکی نشسته‌ای عین ؟!