دیت
سلام
امروز با خودم عومدیم کافی شاپ! 
فضا، فضای غریبیه.
میز سمت راستی یه دیته. میز سمت چپی یه دیت دیگه.
مام نشستیم پشت لپتاپ چشم دوختیم به دیتا
خدانگهدارتون.
سلام
امروز با خودم عومدیم کافی شاپ! 
فضا، فضای غریبیه.
میز سمت راستی یه دیته. میز سمت چپی یه دیت دیگه.
مام نشستیم پشت لپتاپ چشم دوختیم به دیتا
خدانگهدارتون.
بش میگم چم شده دکتر؟
انگار تایم بندی دارم، اون آخرای شب یه حسی میگه تو بی کس ترین آدم روی زمینی، نیمه تاریکم دست به دست تاریکی هوا میده و شروع میکنه به ناسزا گفتن به زمین و زمان، بابا ما امیدوار بودیم، انقدر خستگی تو دلمون نمیتونست لونه کنه! فقط جون بچت حرفای تکراری نزن، خودم تهشم؛ ولی شاکیم دکتر، هیچکس نمیتونه بدیامو ببینه، همه میخوان خدا باشی براشون!
آرامشم رو گم کردم دکتر، نمیدونم کجا افتاده، همهی اون مسیرایی که اومدم رو برگشتم، نبود؛ شایدم دزدیدنش، الان از بابا بگیر تا ناسا منتظرن اونجوری که دلشون میخواد رفتار کنم، جرات نمیکنم به کسی بگم بابا منم آدمم خسته میشم، بخدا طبیعیه، کسی نیست بگه اره حق باتوعه! قبلا با خودم حرف میزدم یه چیزی از تو میومد بیرون تاییدم میکرد، تشویقم میکرد، الان اونم خاموش شده!
بوی خون میده سرم، روزی هزار دفعه آدمارو میکشم و باز وقتی میرم بیرون میبینمشون! یکی نیست به اینا بگه امید مارو پس بدین، من دوست ندارم برگردم به روزایی که از خودم متنفر بودم، سخته دکتر من آدمش نیستم، تاب تحملش رو ندارم، یهو یه بلایی سر خودم میارم باز پشیمون میشم! تو روخدا دکتر نمیتونی یه مدت تیمارستانی جایی بفرستی منو یه تجویزی بکن یه چیزی بگو پس علمت به چه دردی میخوره آخه؟
نمیخوام برگردم اونجا، باز همه چپ چپ نگام کنن، انگار قتل کردم؛ اگه دیوونم بذار برم جایی که دیوونه ها هستن، نمیخوام برم جایی که همه مثل ربات انگار برنامه ریزی شدن، باهم و شبیه به هم فکر کنن؛ انگار جنایتکارشون ماییم، اینجوری نگام نکن انگار واقعا دیوونم، اصلا کی به تو مدرک داده؟ این همه درس خوندی که نگا کنی فقط؟
این روزها دلم چقدر هیچ چیز نمیخواهد
دلم دیگر چقدر عشق را نمیخواهد،پول و مقام و ثروت را نمیخواهد.
وقتی از شمال تا جنوبِ شهرم را نحسیِ خود شیفتگیِ کذبِ محبت کُشِ بی پایانی فرا گرفته،
چقدر دلم دیده شدن را نمیخواهد
لای صد کافه در هر خیابان،بینِ هزاران اطوارِ کافه نشینی و به اصطلاح قشرِ روشنفکر،درونِ دختران و پسرانِ آویزان شده به دوربین و بوم و موبایل؛چقدر دلم کافه نشینی و هنرمند بودن را نمیخواهد.
چقدر دلم هم صحبتی با جنس مخالف را نمیخواهد که نکند،ننگِ ( مخ زدن ) را به سمتِ بودنم سوق دهند.
چقدر دلم حتی نمیخواهد بنویسم، بکشم و بسازم.
این روزها دلم چقدر هیچ چیز را نمیخواهد
چقدر آغشته به خودمان نبودن گشته ایم،چقدر حالمان گرفته است و خودمان بی خبریم!
حتی دلم زنده بودن را هم نمیخواهد،همینطور ازدواج و موفقیت و خانواده و مرگ را هم نمیخواهد
این روزا تنها چیزی که دلم خواهانِ آن است؛یک خوابِ طولانیست خوابی که بعد از بیدار شدنم هم دلم هیچ چیزی را نخواهد.
دوستِ فضاییِ من، نمیدانم کجایَم
این روزها نه دلی در کار است نه چیزی برای خواستن
در سیاره ی شما چگونه است؟
من که اینجا حتی دلم نمیخواهد این نخواستن ها را باور کنم
باورش مرگبارانه سخت است.
جَوِ سنگین رو میدونین چیه . شرایط بَدیه. تو نشستی، با یک نفر یا چند نفر و یِکهو هیچی واسه گفتن نداری. فقط بارشی از احساساتِ منفی رو تجربه میکنی. مث لحظه قطع کردن سیم قرمز و آبی میمونه. دوست داری زودتر منفجر شه یا تموم شه فقط بگذره و تو خلاص شی. چه به مَرگ چه به زندگی. اما زمان وارد خلاء میشه. یعنی شاید توی چاله فضایی که تعریف و ماهیت خطی خودش رو از دست میده.
احساسِ گناه، خجالت، ترس، بی ارزشی... یه سِری احساسِ اینجوری رو تجربه میکنه آدم. حالا میخاد طرف مقابل پدرت باشه، یه مسؤل اداری باشه، شریک جنسیت باشه، شریک عاطفیت باشه، مهمونت باشه یا میزبانت یا چی.
انگار تصمیم گیرنده اون میشه و تو از قدرت تُهی میشی. و احتمالاً مجبور میشی بی ربط ترین سوالات و جوابهای مخاطب پسند رو بدی.
اینجا الان جَو سنگینه و شاید کار خیطی باشه که من لپتاپمو درآوردم دارم اینارو مینویسم :/
امروز یه دوستی بم یه دروغ گفت که دروغی که گفت واسم عصن مهم نبود ولی این خودِ دروغ گفتن ینی عملیات دروغ گفتن ذهنمو درگیر کرد که چرا عصن آدم باس دروغ بگه؟ريشش چیه؟ ما حتی به خودمونم دروغ میگیم :/
فک کنم دروغ گفتن به خود دوتا حالت داره.
حالت اول انکاره.
یعنی خودتم دروغت رو باور داری و واسه مجاب کردن دیگران هر کاری رو انجام میدی که توی اکثر آدمها یه سیر سریع داره. یعنی مجموعه ای از واکنشها رو نسبت به ماجرایی دربَر میگیره که توش عصبانیت، چونه زنی و سوگواری هست و منتها میشه به پذیرش موضوع.
هرچند یه سیستمِ دفاعیه خوبه واسه کاهش درد که توی ادمیزاد تعبیه شده...واسه شوکه نشدن، قالب تهی نکردن، منطبق شدن و... حالا میخاد فقدان باشه، یا شکست.
قبول نمیکنی واقعیت رو، عصبی میشی از کسانی که موجب میشن این واقعیت رو ببینی، میخاد دوست باشه میخاد دشمن باشه، دکتری باشه که میگه متأسفانه تمام تلاشمون رو کردیم ولی... میخاد خدا باشه...حالا گاهی هم خودت هستی .
بعد هم با نَه و حالا یه کم دیگه، یه بار دیگه چونه میزنی واسه داشتن چیزی که نیست و نمیتونی داشته باشیش... بعدم بغض و گریه و سوگواری... شاید واسه همینه باید بستگانِ متوفی رو راحت گذاشت تا سوگواری کنن، بعد کم کم پذیرش اتفاق میفته.
معمولاً توی آدمهای نرمال این پُرسه زمان کمی رو طی میکنه. مشکل اینه که گاهی آدم توی یکی از این مرحله ها مدتهای مدید گیر میکنه... افسرده میشه، دلمرده میشه، دیونه میشه.
اما حالت دوم دردناک تره، یعنی خودت میدونی داری دروغ میگی. دیگه ضمیر ناخوداگاهت جلوت قد علم میکنه و هی واقعیت رو میزنه توی پیشونیت و تو، امتناع میکنی.
امتناع، دروغ گفتنِ دردناک و پرهزینه ایه. چون بیداری و داری خواب میبینی. چون دیگه آخرین سنگر که کسی جز خودت توش نیست تبدیل به سنگر دشمنت شده، حقیقت رو میبینی و رو برمیگردونی توی توهماتی، اوهامی که میدونی توهمه و مثل توهماتِ انکار، حتی حالتم خوب نمیکنه. بین بودن و نبودنی.
کلن دروغ گفتن، چیز بدیه و دروغ گفتن به خود، یه مرگِ تدریجیِ دردناکه.
+ خیلی ناراحتم؛
- مثل همیشه…
+ اره ولی جنسش فرق میکنه!
- میگم داستان جدیدی، حرف جدیدی چیزی نداری بجز ناراحتم؟
+ نه ندارم، از خود ناراحتیه بدتر اینه که حتی کسی نیست که انقد امن باشه بری بهش بگی ناراحتی!
- من آدم نیستم؟
+ خودمو که نمیگم، یه آدم دیگه.
- هست، نمیری!
+ برم چی بگم؟ بلد نیستن حرف بزنن، میخوان خوبت کنن، بدترت میکنن، شروع میکنن نصیحت کردن و دستور دادن، ممکنه از دستشون بدی و کلی خطرات احتمالی دیگه!
- الان از چی ناراحتی؟
+ من از خودم ناراحت نمیشم که، یه سری حرفارو شنیدم از زندگی یه آدم دیگه؛ تلخ شدم!
- توان شنیدنش رو نداری گوش نده خب!
+ اتفاقا چون بیشتر از تواناییامه ناراحت میشم؛ اینکه حتی میدونم چرا به این روز افتاده، حتی میدونم چه راه حلی هست برای بهتر شدنش، بدون اینکه خودش چیزی گفته باشه؛ و از همه اینا بدتر اینه که نمیتونی چیزی بهش بگی!
- چرا؟
+ چون واقعیت تلخه، خیلی تلخ، بعضیا تاب شنیدنش رو ندارن بیشتر اذیت میشن و ممکنه تاریکتر شن!
- چکار کنیم؟
+ هیچی، کاری از دستمون بر نمیاد فعلا، بجز غصه خوردن!
- مرسی من
بیخوابی دارم و میخواهم کمی حرف بزنم. فقط میخواهم از کلمات استفاده کنم و لذت ببرم. شاید این متن بسیار بلند شود و شاید هم همینجا رهایش کردم. خودم را میان نوشته میاندازم و فقط مینویسم. فکرها را دانه دانه میکشم جلو و کمی گپ میزنم با او.
گاهی وقتها میروم و نظرات تایید نشده را میخوانم و به اسم ها دقت بیشتری میکنم. در این فکر فرو میروم که چند نفر از این آدمها را بعد از شناخت میتوان تحمل کرد؟ چند نفر از آنها بعد از شناخت میتوانند من را تحمل کنند و دوست هم باشیم. من یک دریا ارتباط سطحی دارم و به اندازه قطره بارانی آدمهای صمیمی. فکرم به نتیجهای نمیرسد.
به خودم فکر میکنم و میزان خلوتی که هر روز دارم. اگر مدتی جای من زندگی کنید از این مقدار خلوت حتماً دیوانه میشوید همان طور که من هم بعضی وقتها دیوانه میشوم. اما بخش اعظمی از من همین خلوت است و نوشتن چیزهایی که ارزش ویراستاری هم ندارند چه برسد به انتشار و خوانده شدن. یا روز نوشت است یا دارم کسی را فحش میدهم یا دارم به خودم غر میزنم که مرتیکه چرا باز هم نظم نداشتی. چرا باز هم به جای رسیدگی به کارها نشستهای و ساعتها در خلوت نوشتی. باورتان میشود؟ ساعتها مینشینم و با نوشتن به خودم غر میزنم که چرا ساعتها نشستی و نوشتی!
در طول روز بارها دست میکشم روی برگ گیاهی که روی دیوار اتاقم بالا رفته است. تمام مدت میگویم باید چند روز همه چی را خاموش کنم و بروم جایی تنها. تنهای تنها باشم. با تمام وجود میخواهم تجربه کنم این حس را.
میل شدید به ادامه دادن نوشتن دارم. اما مطلبی ندارم که بگویم. ولی فقط میخواهم بگویم. معتاد نوشتن در خلوت شدهام. معتاد در خلوت نوشتن شدهام. معتاد در خلوت نوشتن شدم.
پ ن : لعنت به همه دردایی که خنجر به دل فردان
بعد از هشت، نُه روز کلنجار رفتن بلاخره تصمیمو گرفتم ک بگم
سربازی
این کلمه میخواد مسیر کارمو عوض کنه
یعنی داره عوض میکنه
1 - دو هفته پیش بعد از جلسات متعدد قبول نکردن ازم وثیقه قبول کنن تا بتونم برم
چرا؟
چون دیگه باید برم سربازی!
یعنی مسئولان اینهمه کاری که من کردمو نادید گرفتن،اینهمه... عصن نمیخام بگم چیکار کردم براشون
ولی اوناگفتن فقط باید بری سربازی تا بتونی از کشور خارج شی ولاغیر!
2- یکی از مسئولانی ک اونجا بود پشت میز دوم، گفت من میتونم یک راهنمایی کنم
گفتم بگین
گفت فرار کن! اگه میخوای پیشرفت کنی!
پاشد رفت.
این دو پارت یعنی ریده شدن به همه تلاشهایی ک کردم برای علاقم، کارم، شغلم، عشقم...
من تمام حرفم اینه، منی ک 19 سال تقریبن اینجا درس خوندم از میزو صندلی و کلا منابع موجود تو همین کشور استفاده کردم چرا نباید تمام علم و دانشی ک توی این حوزه دارمو توی همین کشور خرج نکنم؟ چرا باید یکی بم بگه باید اونجوری از کشور بری؟چرا نمیزارین مث عادم برم و برگردم؟
بابا مگه بده مدیر امنیت سایبری یک شرکت صنعتی خارجی یک ایرانی باشه؟ وقتی من میتونم جوونایی مث خودمو با خودم ببرم اونجا رشد کنن، یاد بگیرن و...
بعد بم میگن فرار کن!خندم میگیره
یعنی من چیزایی ک یه عمر زحمت کشیدم درست کردم، ساختمش رو ول کنم برم؟ به همین راحتی عاخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


هووووف
کاشکی اینجور عادما برگردن!
برگردن به موز...
عصن دیگه نمیخام بگم
من ک سربازی نمیرم، پس برنامه کنسله
عصن دیگه کد نمینویسم
میخام لپتاپمو بزنم بشکونم
لهش کنم
البته اینا همه بعد از جلسه عاخری ک با بچه ها کلاس دارم اتفاق میوفته
عاخرین کلاس، عاخرین تدریس، عاخرین دیدار
.
همیشه این روز واسم خیلی خاص و مهم بوده، هست و خواهد بود.
انقدر ارزشمند هستین، انقدر میشه از خوبیاتون گفت، انقدر انقدر انقدر... که نمیشه توی یه کلمه، جمله و حتی یک کتاب آوردش.
من اینطوری میگم
مراقب خودتون باشین ( از تمام جهات)
ارزش خودتونو هیچوقت زیر پا نذارین
و اینکه
ممنون از لُطف حضورتون فرشته ها 💙
باید سزارینِ ادبی کنم. چیزی بصورت طبیعی بیرون نمیاد ازم. چیزی در رَحمِ ذهنم لگد نمیزنه. از دیشب تکون نخورده. وقتی اینجوری میشم میترسم. سابقهٔ سقط دارم، سابقهٔ جنین زود رَسِ کلام رو دارم.من مُرده هَم بدنیا آوردم.
حالا از دیشب چیزی توی رَحمِ ذهنم تکون نمیخوره. مثِ یه مادر نگران، تنها توی خونه موندم. آدم برای لقاحِ کلام به چی پناه ببره. درِ کدوم خونه ای رو بزنی بگی چیزی در من نیست.کدوم دست، کدوم نگاه، کدوم حرف میتونه باعث لقاح کلام بشه... وقتی همه از مَردی افتادیم.
گاهی در آدم چیزی میمیره. آدم نمیفهمه. فقط مزه دَهنت عوض میشه. تلخ میشه. حرفات دیگه بدل کسی نمیشینه و تو زبون بکام میگیری.عضله های حساسِ لبت باهیچی باز نمیشن. نمیخندی. چیزی نمیگی...
انگاردرمن، جُفتِ جنینی بی جنین مانده
یک زایِده، یک هیچ.
* لعنت به همه شعرایی که بر وزنِ همه دردان