چم شده دکتر؟
بش میگم چم شده دکتر؟
انگار تایم بندی دارم، اون آخرای شب یه حسی میگه تو بی کس ترین آدم روی زمینی، نیمه تاریکم دست به دست تاریکی هوا میده و شروع میکنه به ناسزا گفتن به زمین و زمان، بابا ما امیدوار بودیم، انقدر خستگی تو دلمون نمیتونست لونه کنه! فقط جون بچت حرفای تکراری نزن، خودم تهشم؛ ولی شاکیم دکتر، هیچکس نمیتونه بدیامو ببینه، همه میخوان خدا باشی براشون!
آرامشم رو گم کردم دکتر، نمیدونم کجا افتاده، همهی اون مسیرایی که اومدم رو برگشتم، نبود؛ شایدم دزدیدنش، الان از بابا بگیر تا ناسا منتظرن اونجوری که دلشون میخواد رفتار کنم، جرات نمیکنم به کسی بگم بابا منم آدمم خسته میشم، بخدا طبیعیه، کسی نیست بگه اره حق باتوعه! قبلا با خودم حرف میزدم یه چیزی از تو میومد بیرون تاییدم میکرد، تشویقم میکرد، الان اونم خاموش شده!
بوی خون میده سرم، روزی هزار دفعه آدمارو میکشم و باز وقتی میرم بیرون میبینمشون! یکی نیست به اینا بگه امید مارو پس بدین، من دوست ندارم برگردم به روزایی که از خودم متنفر بودم، سخته دکتر من آدمش نیستم، تاب تحملش رو ندارم، یهو یه بلایی سر خودم میارم باز پشیمون میشم! تو روخدا دکتر نمیتونی یه مدت تیمارستانی جایی بفرستی منو یه تجویزی بکن یه چیزی بگو پس علمت به چه دردی میخوره آخه؟
نمیخوام برگردم اونجا، باز همه چپ چپ نگام کنن، انگار قتل کردم؛ اگه دیوونم بذار برم جایی که دیوونه ها هستن، نمیخوام برم جایی که همه مثل ربات انگار برنامه ریزی شدن، باهم و شبیه به هم فکر کنن؛ انگار جنایتکارشون ماییم، اینجوری نگام نکن انگار واقعا دیوونم، اصلا کی به تو مدرک داده؟ این همه درس خوندی که نگا کنی فقط؟