باران زد
سیب گاز میزنم. دکتر گفته با معدهی خالی قهوه نخور. قهوه را مینوشند. نمیخورند. پس من با معدهی خالی قهوهی صبح را نوشیدم و حالا سیب گاز میزنم تا بهشت را دور نگه دارم. اخبار پهبادها را خواندهام. در مقابل وسوسهی روشن کردن BBC مقاومت میکنم. صدا، تو را توی بیداری نگران میکند. چه برسد به حالا که خابی. پروازها را کنسل کردهاند مبادا خطای انسانی پیشین تکرار شود! دیشب صدایی فواید گیاهخاری صادق هدایت را توی گوشم میخاند که خابم برد. جایی در ناخودآگاه یقهام را گرفتهاست لابد که صبح امروز، این همه از گوشت بیزارم.
سیب گاز میزنم و به گوشتخواری فکر میکنم. به این اعتیادِ اشتباه که جرئت ترککردنش را ندارم. جنگ میشود؟ نمیدانم. هفت ساله بودم که گفتند آمریکا میخواهد حمله کند و همه توی دبستان ترسیدیم و من رفتم بالای نیمکتمان که دست آمریکا به من نرسد.
محتوایی را که قرار بود راجع به حافظ بنویسم، تمام میکنم و کنار سعدی پیوستش میکنم به ایمیلی که میرود و من میمانم. ما میمانیم. تا کی ایمیلها میروند و ما میمانیم، نمیدانم. برای امروز، مانده است مولوی، ابنسینا، رازی، خیام و کوروش.
هوا خاکستری است. عابستن باران، عابستن موشک.
کفشهای ورزشیام را میاندازم جلوی پایم. میروم بدوم. تند بدوم. عانقدر تند که به ایمیلها برسم. میروم توی یک فنس مربعشکل، تا ابد بدوم.
خب،
باران زد.
موشک نه.