میدونم
- میدانم که همه میروند، میدانم که همه میمیرند و میدانم که غمگین شدن چیزی را تغییر نمیدهد. اما نمیتوانم از رفتنها و مرگها غمگین نشوم. دانستن الزامی برای توانستن نیست!
- میدانم که همه میروند، میدانم که همه میمیرند و میدانم که غمگین شدن چیزی را تغییر نمیدهد. اما نمیتوانم از رفتنها و مرگها غمگین نشوم. دانستن الزامی برای توانستن نیست!
-خب ،تقریبن حال کردم با سفر
از این مرحله ۳ ستاره میگیره :×
خیلی داره چراغ میده.
داره کَلَمو عصبی میکنه،مشتی یه لحظه از ماتحته جلویی فاصله بگیر :/
-یه جوری داره همخونی میکنه که دارم لذت میبرم.
حقیقتن دارم عشق میکنم با حالی که راننده داره
موسیقیه پس زمینه یه عاهنگ به زبون کرمانجی
**میشستی جلو برار
+ دمت گرم ،عشقی
- جلو حال نمیده
ساعت یکو خورده ای نصف شب توی اتوبان همت با سرعت ۱۳۰ کیلومتر بر ساعت دارم رانندگی میکنم. چراغ بنزینم روشن شده است. با ذهنی مشوش و بدون ترس از ترکیدن لاستیکهای فرسودهی ماشینم سعی میکنم هر چه سریعتر خودم را به اولین پمپ بنزین برسانم. کامیونی از یکی از ورودیها وارد اتوبان میشود. پدال گاز را تا عاخر فشار میدهم تا با حداکثر سرعت کامیون را رد کرده باشم. بلافاصله از عاینه پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ کامیونی را نمیبینم. انگار فقط یک توهم بود.
با خودم فکر کردم اگر با چنین سرعت بالایی با یکی از همین کامیونها برخورد کنم چه اتفاقی خاهد افتاد؟! لابد در فاصلهای کوتاه طعم مرگ را خاهم چشید. بعد به گذشته فکر کردم. به تمام سختیهایی که کشیدم. به تمام عارزوهایی که نرسیدم. به خانوادهام. به عاسمون نبودنم، همه و همه در کسری از ثانیه پروندهشان بسته خاهد شد و جای خود را به مرگ خاهند داد. مرگی که هیچ تصوری راجبش ندارم. مرگی که تمام گذشته و حال و عایندهام در برابرش بیاعتبار میشود. یادم است قبلن در جایی خاندم مرگ یک پدیده ذهنیاست و وجود خارجی ندارد. با مرگ فقط رشته ارتباطاتی که بین اتمهایمان وجود داشته از هم گسسته میشود و انرژی آن پیوندها جذب کیهان خاهد شد. دیگر چیزی وجود ندارد که با جستجویش بخاهی خود را با آن کامل کنی.
من عادم خوبی نیستم. از این تعارفهای کصشر هم نمیکنم. من عادم خیلی گهی هستم. گه؛ همان رقیق شدهی مدفوع و غلیظ شدهی عن. به مانند آن جوک بیمزه که شخصی انگشتش را هر جای بدنش میگذاشت درد میگرفت و عاخرسر فهمید انگشتش است که درد میکند؛ من هم فهمیدهام که مشکل خودم هستم. این اواخر بارها دستهی چاقوی میوهخوری را مثل دستهی فوتبال دستی، دستم گرفتهام و نوکش را روی پوست بیدفاع قفسهی سینهم گذاشتهام و چرخاندهام و خودم را تهدید به مرگ کردهام. انگار که دیگر هیچ ترسی از مواجهه با آن را نداشته باشم.
در ادامه با خود فکر کردم حالا که دیگر هیچ عارزویی درونم نیست، هیچ ترسی از درد ندارم، هیچ چیزی وجود ندارد که با جستجویش بخاهم خودم را با آن کامل کنم...نکند مردهام و خودم نمیدانم؟! نکند مرگ را پشت سر گذاشتهام و خودم خبر ندارم؟! بلافاصله از عاینه پشت سرم را نگاه کردم. کامیونی از روی ماشینم رد شده بود. نه. انگار فقط یک توهم نبود:)))
همینکه لپتاپو باز نمیکنم بزارم رو پام باید همچنان خداروشکر کنم.
دارم با هزارتا میرم.
ولی همچنان مینویسم.
میترسه.نگرانه.
ولی باید از مسیر لذت برد. لذت میبرم.
ح میگه اگه نخوری میمیری
نمیگه دور از جون
چون میدونه به این سادگی نیست!
و هزاران نوشتهی دیگری که پاک شد.
شبای زیادی بوده که فکرکردم اگه بلد نبودم بنویسم، لابد مُرده بودم!
اگر الان بخابم و فردا دیگه بیدار نشم، عایا مستحق باز زندگی کردن در این جهانم؟ و در ضمن، این چندمین بار میشه؟!
چه چیزی وحشتناکتر از اینکه از بیداری نمیشود بیدار شد
خدا وقتی منو عافرید بعدش هزار بار دکمه کنسل رو فشار داد اما فایده نداشت، سِند شده بودم:))
مغزم، مغزم درد میکند از حرف زدن. چقدر حرف زدهام، چقدر در ذهنم حرف زدهام، خروار خروار حرف با لحن و حالتهای متفاوت، مغایر، متضاد و... گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخاهد اشک بریزد و نتواند.
امشب يه پيچی توی مغزم شُل شده.
نگاش میکنم میبینم باز رفته توو خودش. میرم جلوش میشینم بهش میگم تا کِی میخای با یه عادم خیالی زندگی کنی؟ باید با خودت کنار بیای، هیچی نمیگه؛ دستمو میبرم سمت چونهش که سرشو بدم بالا، محو میشه.!
با این دمودستگاهها و ماشینهایی که ایرادهاشون هنوز رفع نشده، نمیشه گفت رفتوعامد بین زمان کار درستی باشه؛ توی سفرهایی که داشتم، یا مغزم توی عاینده جا مونده یا قلبم توی گذشته.
کاش قابلیتی بود که میشد عادم صدای درونش رو میوت کنه
قهوه مثل عاشق بودنه؛
تو رو به هیجان میاره و بهت تپش قلبهم میده، ولی ازش دست نمیکشی.
چیزی که راجب عاشق بودن هست اینه که خوب و بد بودن دیگه زیاد مهم نیست،
به هرحال عاشقشی.
مشکل وقتیه که ذهنت، بیشتر از دستات بنویسه
اطمینان دارم که دیوانگیهایم بخش بزرگی از درونم را تسخیر کردهاند. میدانم که اگر قرار باشد روزی مرا ترک کنند، خلاء وجودشان باعث از هم پاشیدگی جسمم خاهد شد!
از لحاظ بصری گرسنهام. دلم میخاهد به یک نفر طوری با ولع نگاه کنم که حس کند دارد تمام میشود.
من میتونم نقاشی بکِشم جای سیگار
با چای مست شم جای الکل
با وسایل خونه تا صبح موزیک گوش بدم و برقصم.
و به جای نوشتن، حرفِ مُفت بزنم.