همت
ساعت یکو خورده ای نصف شب توی اتوبان همت با سرعت ۱۳۰ کیلومتر بر ساعت دارم رانندگی میکنم. چراغ بنزینم روشن شده است. با ذهنی مشوش و بدون ترس از ترکیدن لاستیکهای فرسودهی ماشینم سعی میکنم هر چه سریعتر خودم را به اولین پمپ بنزین برسانم. کامیونی از یکی از ورودیها وارد اتوبان میشود. پدال گاز را تا عاخر فشار میدهم تا با حداکثر سرعت کامیون را رد کرده باشم. بلافاصله از عاینه پشت سرم را نگاه میکنم. هیچ کامیونی را نمیبینم. انگار فقط یک توهم بود.
با خودم فکر کردم اگر با چنین سرعت بالایی با یکی از همین کامیونها برخورد کنم چه اتفاقی خاهد افتاد؟! لابد در فاصلهای کوتاه طعم مرگ را خاهم چشید. بعد به گذشته فکر کردم. به تمام سختیهایی که کشیدم. به تمام عارزوهایی که نرسیدم. به خانوادهام. به عاسمون نبودنم، همه و همه در کسری از ثانیه پروندهشان بسته خاهد شد و جای خود را به مرگ خاهند داد. مرگی که هیچ تصوری راجبش ندارم. مرگی که تمام گذشته و حال و عایندهام در برابرش بیاعتبار میشود. یادم است قبلن در جایی خاندم مرگ یک پدیده ذهنیاست و وجود خارجی ندارد. با مرگ فقط رشته ارتباطاتی که بین اتمهایمان وجود داشته از هم گسسته میشود و انرژی آن پیوندها جذب کیهان خاهد شد. دیگر چیزی وجود ندارد که با جستجویش بخاهی خود را با آن کامل کنی.
من عادم خوبی نیستم. از این تعارفهای کصشر هم نمیکنم. من عادم خیلی گهی هستم. گه؛ همان رقیق شدهی مدفوع و غلیظ شدهی عن. به مانند آن جوک بیمزه که شخصی انگشتش را هر جای بدنش میگذاشت درد میگرفت و عاخرسر فهمید انگشتش است که درد میکند؛ من هم فهمیدهام که مشکل خودم هستم. این اواخر بارها دستهی چاقوی میوهخوری را مثل دستهی فوتبال دستی، دستم گرفتهام و نوکش را روی پوست بیدفاع قفسهی سینهم گذاشتهام و چرخاندهام و خودم را تهدید به مرگ کردهام. انگار که دیگر هیچ ترسی از مواجهه با آن را نداشته باشم.
در ادامه با خود فکر کردم حالا که دیگر هیچ عارزویی درونم نیست، هیچ ترسی از درد ندارم، هیچ چیزی وجود ندارد که با جستجویش بخاهم خودم را با آن کامل کنم...نکند مردهام و خودم نمیدانم؟! نکند مرگ را پشت سر گذاشتهام و خودم خبر ندارم؟! بلافاصله از عاینه پشت سرم را نگاه کردم. کامیونی از روی ماشینم رد شده بود. نه. انگار فقط یک توهم نبود:)))