جَوِ سنگین
جَوِ سنگین رو میدونین چیه . شرایط بَدیه. تو نشستی، با یک نفر یا چند نفر و یِکهو هیچی واسه گفتن نداری. فقط بارشی از احساساتِ منفی رو تجربه میکنی. مث لحظه قطع کردن سیم قرمز و آبی میمونه. دوست داری زودتر منفجر شه یا تموم شه فقط بگذره و تو خلاص شی. چه به مَرگ چه به زندگی. اما زمان وارد خلاء میشه. یعنی شاید توی چاله فضایی که تعریف و ماهیت خطی خودش رو از دست میده.
احساسِ گناه، خجالت، ترس، بی ارزشی... یه سِری احساسِ اینجوری رو تجربه میکنه آدم. حالا میخاد طرف مقابل پدرت باشه، یه مسؤل اداری باشه، شریک جنسیت باشه، شریک عاطفیت باشه، مهمونت باشه یا میزبانت یا چی.
انگار تصمیم گیرنده اون میشه و تو از قدرت تُهی میشی. و احتمالاً مجبور میشی بی ربط ترین سوالات و جوابهای مخاطب پسند رو بدی.
اینجا الان جَو سنگینه و شاید کار خیطی باشه که من لپتاپمو درآوردم دارم اینارو مینویسم :/