معتادِ نوشتن
بیخوابی دارم و میخواهم کمی حرف بزنم. فقط میخواهم از کلمات استفاده کنم و لذت ببرم. شاید این متن بسیار بلند شود و شاید هم همینجا رهایش کردم. خودم را میان نوشته میاندازم و فقط مینویسم. فکرها را دانه دانه میکشم جلو و کمی گپ میزنم با او.
گاهی وقتها میروم و نظرات تایید نشده را میخوانم و به اسم ها دقت بیشتری میکنم. در این فکر فرو میروم که چند نفر از این آدمها را بعد از شناخت میتوان تحمل کرد؟ چند نفر از آنها بعد از شناخت میتوانند من را تحمل کنند و دوست هم باشیم. من یک دریا ارتباط سطحی دارم و به اندازه قطره بارانی آدمهای صمیمی. فکرم به نتیجهای نمیرسد.
به خودم فکر میکنم و میزان خلوتی که هر روز دارم. اگر مدتی جای من زندگی کنید از این مقدار خلوت حتماً دیوانه میشوید همان طور که من هم بعضی وقتها دیوانه میشوم. اما بخش اعظمی از من همین خلوت است و نوشتن چیزهایی که ارزش ویراستاری هم ندارند چه برسد به انتشار و خوانده شدن. یا روز نوشت است یا دارم کسی را فحش میدهم یا دارم به خودم غر میزنم که مرتیکه چرا باز هم نظم نداشتی. چرا باز هم به جای رسیدگی به کارها نشستهای و ساعتها در خلوت نوشتی. باورتان میشود؟ ساعتها مینشینم و با نوشتن به خودم غر میزنم که چرا ساعتها نشستی و نوشتی!
در طول روز بارها دست میکشم روی برگ گیاهی که روی دیوار اتاقم بالا رفته است. تمام مدت میگویم باید چند روز همه چی را خاموش کنم و بروم جایی تنها. تنهای تنها باشم. با تمام وجود میخواهم تجربه کنم این حس را.
میل شدید به ادامه دادن نوشتن دارم. اما مطلبی ندارم که بگویم. ولی فقط میخواهم بگویم. معتاد نوشتن در خلوت شدهام. معتاد در خلوت نوشتن شدهام. معتاد در خلوت نوشتن شدم.
پ ن : لعنت به همه دردایی که خنجر به دل فردان