دلم هیچ چیز نمیخواهد
این روزها دلم چقدر هیچ چیز نمیخواهد
دلم دیگر چقدر عشق را نمیخواهد،پول و مقام و ثروت را نمیخواهد.
وقتی از شمال تا جنوبِ شهرم را نحسیِ خود شیفتگیِ کذبِ محبت کُشِ بی پایانی فرا گرفته،
چقدر دلم دیده شدن را نمیخواهد
لای صد کافه در هر خیابان،بینِ هزاران اطوارِ کافه نشینی و به اصطلاح قشرِ روشنفکر،درونِ دختران و پسرانِ آویزان شده به دوربین و بوم و موبایل؛چقدر دلم کافه نشینی و هنرمند بودن را نمیخواهد.
چقدر دلم هم صحبتی با جنس مخالف را نمیخواهد که نکند،ننگِ ( مخ زدن ) را به سمتِ بودنم سوق دهند.
چقدر دلم حتی نمیخواهد بنویسم، بکشم و بسازم.
این روزها دلم چقدر هیچ چیز را نمیخواهد
چقدر آغشته به خودمان نبودن گشته ایم،چقدر حالمان گرفته است و خودمان بی خبریم!
حتی دلم زنده بودن را هم نمیخواهد،همینطور ازدواج و موفقیت و خانواده و مرگ را هم نمیخواهد
این روزا تنها چیزی که دلم خواهانِ آن است؛یک خوابِ طولانیست خوابی که بعد از بیدار شدنم هم دلم هیچ چیزی را نخواهد.
دوستِ فضاییِ من، نمیدانم کجایَم
این روزها نه دلی در کار است نه چیزی برای خواستن
در سیاره ی شما چگونه است؟
من که اینجا حتی دلم نمیخواهد این نخواستن ها را باور کنم
باورش مرگبارانه سخت است.