درها بسته. چراغ‌ها خاموش. ساکت در تاریکی زندگی خودم فرو رفته‌ام و حوصله‌ی هیچکس را ندارم. حتا حوصله جواب دادن به تلفنی که دو متر عانطرف‌تر دارد زنگ میخورد. منتظر میمانم شخص پشت خطی بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارد:
-الو...الووو...عین خونه‌ای؟! میدونم خونه‌ای. خاستم بگم ما داریم میایم اونجا. چیز میزی لازم داشتی بهمون بگو. اس بده.
و این تعارف عاخری را برای این میکند که این مزاحمتشان زشت‌تر از این جلوه نکند. یعنی فهمیده‌اند که من مخصوصن تلفن را جواب ندادم؟! از روی لجشان هم که شده بلند میشوم پرده‌ها را میکشم و در را قفل میکنم تا برایشان ثابت شود که این بار اشتباه فکر کرده‌اند. بعدش هم...هیچ حوصله‌ی شلوغ‌کاری‌های پسرهای شروشورش را ندارم. حوصله‌ی جوک‌های بی‌مزه‌ی خودش را هم که عصلن. باید کلی با خودم زور بزنم تا خنده‌هایم طبیعی به نظر برسند و عاقا جلوی زن و بچه‌اش سنگ روی یخ نشود. نقش عادمی که در خانه نيست را بازی كنم بهتر از آن است که نقش یک عادم خوش‌خنده‌ی در عین حال احمق را برای اینها بازی کنم.
نیم ساعت نگذشته زنگ در به صدا درمی‌عاید. به خودم تلقین میکنم که صدایی نشنیده‌ام. حالا میفهمم چه سختی‌ای میکشند آنها که خودشان را به نفهمی میزنند.
زنگ در تا شرف سوختن ممتد زده میشود. زیر لب کلی به صاحب آن انگشت قناس روی زنگ لیچار بار میکنم.
صدای پسر بزرگه را از توی حیاط میشنوم که از روی دیوار پریده است داخل و در را باز کرده است و دارد به بقیه با خودشیرینی تعارف میکند که بیایند داخل.
کمی بعد صدای پاهايشان را از توی راه‌پله میشنوم.
حالا رسیده‌اند پشت در و تنها امید و دلخوشی‌ام دری است که حائل بین من و آن بیرونی‌ها است.
در را طوری میکوبند که انگار پدرکشتگی‌ای چیزی باهاش دارند. اعتراف میکنم که ترسیده‌ام و نفسم بالا نمی‌عاید. صدای عاشنایی از آن بیرون شنیده میشود. صدای کشیده شدن جاکفشی روی زمین. با دست راست محکم بر پیشانی‌ام میزنم و زیرلب میگویم: گندت بزنند عین...گندت بزنند...میمردی جای کلید زاپاس را به پسر کوچیکه نمیگفتی؟!
بلافاصله در باز میشود و همگی خوشحال و مسرور و سربلند از این فتح بزرگ و ارزشمند به داخل هجوم می‌عاورند و چراغ‌ها را روشن کرده و از من میپرسند: پس تو چرا اینجا تنها توی تاریکی نشسته‌ای عین ؟!