میخواهم بگویم عانقدر به درخت و ریشه هایم فکر کردم تا کودکی گریان این‌ها را نوشت و رفت:
«انسان در ابتدا موجودی‌ست بیگانه با خود، چون با خود بیگانه است انسان ها را هم نمی‌فهمد و از آن‌ها دوری می‌کند! اتاقی درست می‌کند و هر عانچه لازم می‌بیند را دزدکی داخل آن جمع می‌کند؛ اتاقی از معناهایی برای زنده ماندن، و خودش را در عانجا زندانی می‌کند و می‌گوید زیستن امکان پذیر نیست!
به خانه عادت می‌کند، به درهای قفل شده، پنجره هایی که پرده های سنگین جوری آن را پوشانده‌اند که هیچ نوری به داخل راه پیدا نمی‌کند؛ و هر بار با خود تکرار می‌کند زندگی ارزش زیستن ندارد!
گه گاهی عادمهایی می‌عایند زنگ در را می‌زنند، سنگی به شیشه می‌خورد، پرنده‌ای از پشت پنجره صدایش در می‌عاید، اما از ترس اینکه نکند نور مرا بسوزاند نه دری باز می‌کند، نه پرده ای کنار می‌زند، نه به پرنده توجهی می‌کند؛ و همواره با خود تکرار می‌کند زندگی ارزش زیستن ندارد…»