+ میدونی چیه؟ به نظر من هر کدوم از ما یه قصه ایم وسط نوشته های یه نویسنده.
یه ظهر گرم تابستون، خودکار عابی رو برمیداره تا شروع کنه به نوشتن. از بد روزگار جوهر عابی ته کشیده و با مشکی مینویسه اینبار قصه رو.
خط اول، خط دوم، خط سوم... صفحه پنجم میرسه به تو. دفترشو میبنده... خستس. تصمیم میگیره بخابه. به همین سادگی شکل گرفتن تو عقب میفته. شاید عصن فردا یادش بشه شخصیتتو. شاید حال فرداش با حال امروز زمین تا عاسمون فرق کنه و تو هم عوض شی. بشی یکی دیگه. یکی که قرار بوده ده سال دیگه بنویسه ولی فردا برای تو مینویسش. شاید عصن فردا خودکار عابی برگرده و مشکی بره سرجاش.
میبینی؟ هر چیزی ممکنه. تصورم اینه سرنوشت دست ما نیست. همه چی دست اون نویسنده ی لامصبه. یه بار حالش خوبه، یه بار بد. یه بار معشوق عاغوشو درگیر کرده و باعث شده نویسنده شب رو با حال خوب از تو و معشوقت بنویسه. یه بارم معشوقه ی نویسنده بی وفایی کرده و نویسنده هرچی داشته و نداشته رو وقف قلمش کرده و حال بدش رو سر تو و سرنوشتت خالی کرده.
بگردیم دنبال نویسنده... یا یه حالی بهش بدیم که حالمونو حول حالنا کنه، یا جلو دفتر زندگیمون رگ حرومشو بزنیم تا صفحه نه مشکی باشه نه عابی...اینجوری صفحه قرمز میشه!!

- ولی میدونی که، عابی همیشه قشنگتره