عاه ای اشباح مرگ امروز روز وعد‌تان است، عملی کنید سحر اعمالتان را، امروز دیگر جزئی از شمام

بغلی شراب خاک گرفته را از پستوی اتاق عاورده‌ام

تشنه نوشیدن نیش ماگم، اگر حتی آن سم هم حیاتم را نکشت، با گزلیک استخوانی کار خویش را می‌سازم.

همچو شما دیگر از نور فراریم، از مکش غیر ارادی این هوای پر وهم، به راز هایتان دست یافته‌ام

همان ها که سالیان سال تمام عرفا عامدند و ناکام ماندند از دریافت‌شان.

اگر امروز شما نیایید خود به سراغتان خاهم عامد که دیگر من جزئی از شمام، پس از گذر از متروکه های تاریک، و گذر از میان مه های موهوم پیداتان خاهم کرد

شبی تاریک کنار ساحلی مطرود پیداتان خاهم کرد با شما همگن خاهم شد.

عاه ای اشباح مرگ دیگر کسی را جز شما ندارم