- خورشیدو بیدار کرد گذاشتش وسط مشرقو رفت یه سر و سامونی به عاسمون بده، چندصد هزار ساله کارش همینه، سر صبح با خورشید سر و کله میزنه و سر شبم با ماه و ستاره‌ها.
خودش نمیدونست چرا ولی سر و کله زدن با خورشید براش راحت‌تر بود، زیاد حوصله ماه و ستاره‌ها‌رو نداشت، غم میذاشتن رو غمش، عصلن کلن زیاد حوصله‌ی این‌کارارو نداشت، از همون اول خیلی رک گفته بود بهش که وقت گذاشتن واسه اینا بی‌فایده‌س، نمیدید که اینا عادم بشن، از همون اولیشون که نتونست جلوی هوسش قد علم کنه فهمیده بود، میدونست عادمیزاد مال این حرفا نیست،
همیشه موقع گذاشتن ستاره ها زیر لب میگفت:«حیفه این ستاره‌ها که قلبشون واسه اینا که حتا دلشون واسه خودیاشونم نمیسوزه چشمک میزنن.»