و پاییز...
+پاییز تون مبارک 💙
پاییزِ دوست داشتنی
پاییزِ به موقع
هیچوقت منتظرش نیستم ولی وقتی میاد ذوق مرگ میشم.
به قول شین فقط یه پاییز میتونست منو از خاب(کثیف) بیدار کنه.
نمیدونم چه موجی داره که منو از بچگی درگیر خودش کرده،هربار بیشتر منو غرق خودش میکنه.
حس میکنم مدیونشم، شایدم اون مدیونمه :)))))
اینکه درختا میخابن و دیگه به هیچی کار ندارن واسم جذابه :))
توی این چندسالی که من تونستم پاییز و ببینم(به غیر از 2 سال گذشته و امسال) مادرجونم عومدن پاییزو بم تبریک میگفت.چه زمانه مهدکودک چه توی دوران مدرسه م که میومد دنبالم و منو میبرد خیابونه *** پیاده راه میرفتیم و واسم اشعار سهراب سپهری میخوند
و چه دوران دانشگاه که میرفتم دنبالش
و میرفتیم دور میزدیمو باهم شعر میخوندیم
و چه پاییزه عاخری که با چشماش بم تبریک گفت و من براش سهراب سپهری خوندم.
-وای ازون چشماش، چشماش، چشماش، چشماش، دور نبود ای کاش ای کاش ای کاش...
+توی عابان همون پاییز هم عِین کوچولوشو برای همیشه ترک کرد و رفت.
ولی نه تنها این باعث نشد حالم از پاییز به هم بخوره بلکه بیشتر عاشقش شدم.
حالا بیخیال هندی نکنیمش تهه کارو تو غم نچپونیمش به قول شایع :)))) فقط امیدوارم خدا ددلاین من رو برای عزرائیل جایی تعیین کرده باشه بین نیمه اسفند تا اول فروردین سال مرگم. یعنی وقتی که از زمستون و پاییزم لذت بردم و نسیم اول بهار بهم میچسبه و هنوز گرما نرفته روی مخم. هر تاریخ دیگهای بمیرم در حسرتِ پاییز و زمستون مردم:))))))
اینم عاخرین شعری که واس هم خوندیم :
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی عاب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها را بکنیم
عاب در یک قدمی است