همیشه برام سوال بود که چرا گاهی اوقات بزرگ‌ترها توی دکوری خونه‌ی متأهلی‌شون اسباب‌بازی‌های باقی‌مونده از بچگی رو نگه می‌دارن. حتا بچه‌هاشون با اون‌ها بازی نمی‌کردن. زیادی قدیمی بودن.

امشب که تکیه دادم به دیوار و سُر خوردم و نشستم روی سرامیک، حس کردم کسی نگاهم می‌کنه. سرم رو گرفتم بالا و دیدم عاقای شتر از روی طاق اُپن بهم لبخند می‌زنه. لبخندی که انگار می‌گفت: چقد بزرگ شدی بچه‌جون. خسته نباشی.