+ بعد از کلی قدم زدن مقابل جگرکی چهارراه ولیعصر ایستادم. یاد این حرف از یک متخصص تغذیه افتادم که جگر منبع هزار نوع بیماری زشت و خطرناک است. هی توی ذهنم به کرم‌ها فکر کردم که توی روده‌ام رشد میکنند. هی خودم را تصور کردم که دندان‌هایم جگری‌رنگ شده‌اند. هی ترسیدم. و عاخر سر هم پا به فرار گذاشتم.
داخل رستورانها را نگاه کردم. به دو نفره‌های توی رستوران نگاه کردم که پول توی جیبشان زیادی میکند. اولِ عشقشان است و خرج میکنند. میانه‌ی عشقشان است و لذت میبرند با محبوبشان غذا میخورند. اواخر عشقشان است و عامده‌اند تا حرفهای نگفته‌شان را توی جویدن غذاها و خوردن نوشیدنیها پنهان کنند.
نشسته‌ام توی رستوران. چیزی میل ندارم. چشم میدوانم توی گوشی. توی صفحه‌های دل غنج‌برنده‌ی غذاها و نوشیدنیها. که لااقل اشتهایم کمی باز شود. که قول بدهم سفارشم را تا عاخر بخورم. که به پوکی استخوان ۶۰ سالگی فکر نکنم و نوشابه‌ام را تا عاخرین قطره هورت بکشم.عصلن چه معنی میدهد بعد مرگم کرم‌ها و مورچه‌ها از خوردن استخوانهای پر از کلسیم و ویتامین D من ذوق کنند و لذت ببرند؟!
پنج دقیقه میشود ده دقیقه. ده دقیقه میشود یک ربع. یک ربع میشود بیست دقیقه. گارسون میرود. می‌عاید. سفارش میگیرد. سفارش می‌عاورد. ولی سراغ من نمی‌عاید. انگار که همه باشند و من نه! شبیه بچه‌ها هی نگاهم میدود پی گارسون. از این میز به آن میز. که نگاهم کن توروخدا. که پس من چی؟! که...بالاخره میبینتم.
غذا؟! فقط یک لقمه! بعد از یک لقمه احساس کردم چه چاشنی مسخره‌ای. چه سبزی بدمزه‌ای. چه پول بر باد رفته‌ای. قیافه‌ام شبیه بچه‌های یکی دو ساله‌ای میشود که به خاطر شیطنت لیموترش توی دهانشان میچکانند و صورتشان جمع میشود.
لبخندهای دختر و پسر جوان میز روبرویی را نگاه میکنم و یاد تو می‌افتم. میدانی...تو با من هیچگاه رستوران نیامدی. ولی من توی تصورم هر جا که رفته‌ام تو را هم با خودم برده‌ام. کتابخانه را یادت هست؟! که وقتی رسیدیم بلند داد زدم: "پوآآآآآآ من تاحالا اینهمه کتاب یک جا ندیده بودم" و تو خندیدی. یا آن روز که توی بی‌آرتی در گوشت گفتم: "میخوای از چشمات آواز بخونم و پول جمع کنیم؟!" و تو خندیدی. آن پیرزن رمّال کنار میدان آزادی چی؟! که میخواست برایمان فال فرانسوی بگیرد و من در جوابش گفتم: "نه ما فقط به فال هلندی اعتقاد داریم" و تو باز خندیدی. میدانی...تو خیلی قشنگ میخندیدی. من خنده‌ات را دوست داشتم. بوسه‌هایت را هم. لابد با خودت میگویی من که هیچوقت تو را نبوسیده‌ام! ولی تو مرا بارها و بارها موقع خداحافظی توی عاسانسورهای ساختمانها و برج‌ها بوسیده‌ای! نگو نه که دلم میشکند. لااقل بگذار اینطور فکر کنم که مرا بوسیده‌ای.
دختر و پسر جوان دارند میروند. من هم از رستوران بیرون می‌عایم. تاکسی زرد سمند جلویم نگه میدارد و بوق میزند...
-عاقا مستقیم میرید؟!
و من همچنان چشمم را به آن دو نفر دوخته‌ام و به تو فکر میکنم...
-عاقا با شماااام...کجا میرید؟!
با عاستینم خیسی گوشه‌ی چشمهایم را پاک میکنم و به راننده میگویم: "چه میدونم!"
و سوار میشوم.