اهمیتِ بی اهمیت
یک مطلب تو وبلاگ یکی از دوستام(سکوت) من رو ب فکر فرو برد و در همین حین منو وا داشت ک دربارش بنویسم!
چیزهای بااهمیت، چیزهای بی اهمیت.
این دسته بندی، توی زندگی همه عادمها هست. حالا چه مطلع باشند و بتونن توضیحش بدن، چه ناخوداگاه این دسته بندی رو در زندگیشون اجرا کنند. به هَرحال هست.
تأثیر این گونه دسته بندیه مسائل، حال و احوال عادمها رو مشخص میکنه، تلاشهاشون رو سَمت و سو میده.
موضوع وقتی خاص و پیچیده میشه که عایا عصلن این دسته بندی درسته یانه. عایا یک موضوع اون میزان از اهمیتی رو که براش قائل هستیم رو دارا هست یانه؟یا اون موضوعی که نسبت بهش بی اهمیت هستیم، عایا واقن اهمیتی نداره؟ یا ما اینجور تظاهر میکنیم؟ عصلن معیار ومیزان واسه اهمیت چیه؟ چه چیزهای نیازه و چه چیزهای تمایل و خاسته ما.
به نظر میرسه جز یک سری مسائل مشخص، درمورد خیلی چیزها، تفاهمی عمومی نسبت به اهمیت یا بی اهمیتی یک موضوع اتفاق نمیافته.
موضوع پیچیده ایه...
اکثر مواقع درگیر مسائلی میشیم که هیچ اهمیتی! هیچ اهمیتی! ندارن...این رو احتمالن باگذر زمان و تغییر موقعیت نسبت به اون موضوع متوجه شدین.
اینارو گفتم تا بگم، خیلی وقتها همون کارهایی که به نظرم بی اهمیت عومدن، مسیر زندگیمو عوض میکردن و من بهشون بی توجه عم، چون توی دسته بندی من میس کال یه ناشناس، دست بلند کردن یه عابر پیاده که میخاد سوارِ وسیله ام کُنَمش، حرفی که نصف و نیمه شنیدم، شماره ای که نمیدونم کجا نوشتمش، عاهنگی که رَدش کردم، احساسی که تمایل به شنیدنش نداشتم...خیلی چیزا توی دسته بندی اهمیت من نیستن.
خیلی چیزا حال و احوال مارو تعیین میکنه که طی روز هیچ به چشم نمیاد.
که اگه بصیرت داشتم و قابلیت دیدنِ شفافِ زندگیمو داشتم یعنی شب میشد ثانیه به ثانیه و فِرم به فِرم فیلم امروز زندگیمو میدیدم، واقن نمیتونم قبول کنم حالم بَده چون امروز یکی رو دیدم که یه حرفی زد و رفت... من بیشتر تمایل دارم باور کنم حالم بَده چون مثلن طلبم وصول نشده....
اما همون چیزه بی اهمیت، واکنش منو میطلبیده که چون مهم نبوده به چشمم کاری نکردم. حالا هم باز گرفتار فکر کردن به موضوع دومم... موضوعاتی که بیشتر منحرف کننده اس و نمیذاره ما حقیقت ماجرارو ببینیم
واقن چی مهمه؟