شرحِ حال ( یِکَم)
هوف!
وبلاگ عزیزم
چند روزی شد ک عصن نیومدم سمتش، چون حالم خوب نبود، نیست.
حتا با خودمم دیگه حرف نمیزنم، و این ب معنی متروکه شدن وبلاگ.
الان پُرم! خیلی پُر.
اینی ک میگم حالم خوب نیست یکم وصفش سخته ک بخام ب اطرافیانم توضیحش بدم.چون باید اون حسی ک درونم هستو به ی چیزی تشبیه کنم ک بگنجه. ی جوری مث بی حوصلگی مفرط
خیلی راجبش فکر میکردم و گفتم بیام راجبش بنویسم، شاید شد!
خب، الان من شَبَم!
حالا ینی چی؟
ینی الان دلم تاریکه، ب سختی میشه توش چیزی پیدا کرد ولی عارومم.
مث ستاره ها ب مردم لبخند میزنمو نمیزارم بقیه حالمو بفهمن(حالا اینی ک چرا نمیزارم باز خودش داستانیه)
ولی کارایی رو ک باید توی روزم انجام بدم (مث تدریس، خرید و...) رو انجام میدم، ولی ب سختی!
ولی من و خودم حالمون خوب نیست.
اما میدونم در عاینده حالم خوب میشه، باید خوب بشه ینی.چون هرچی این حس بیشتر طول بکشه، خودم واکنش دفاعی نشون میده و هِی فاصله میگیرمو دور تر میشم از بقیه و(خودم) هیچ حرفی هم در این رابطه نداره ک ب من بزنه!
و اینطوری میشه ک حتا حس نوشتنم هم دفن میشه!