+ یه نگاه بمن میکنه، یه نگاه به سقف میکنه و میگه: «خدایا، به حرف این دیوونه نکنی». 
شرایط جالبی رو تجربه نمیکنم. این رو از میزان تعداد گفتن جمله الان باید چیکار کنم در طی شبانه روز میشه فهمید.دچار تورمم. سِیر گفتن این جمله به شدت صعودیه و هیچ حبابی در کار نیست که با تزریق کمی ایمان بر اساس تقاضا، بترکه و فرو بپاشه. علناً دارم متهم میشم به بی احساسی. و واقعاً دارم تنهایی رو حس میکنم. دیگه نمیتونم نشتی احساساتم رو رفع کنم. از نگاهم داره میباره، از روزی یه پاکت سیگاری که قرار بود کم باشه، نباشه. مایهٔ شرمساریه اذعان به خستگی، شوق برای خاب و نیست شدن حتی برای چند ساعت. هر بارکه گوشیم زنگ میخوره، چندتا جمله تأکیدی رو تند تند میگم تا وقتی میگم الو، از قالبی که دارم خارج بشم و بتونم فارغ از خودم برای کسی که فکر میکنه میتونم باحرفم کاری براش بکنم، کاری بکنم.ببینم حالش خوبه، کاری نداره من براش انجام بدم...چکاری؟اینکه چجور دوام بیاره. اسمش از خود گذشتگی نیست، یه جورایی گریز از مرکزه، گریزی که موقته ولی غنیمته.
دلم میگیره، بعد میام اینجا یه چیزهایی مینویسم که نه در حد هنر نویسندگیه، نه اینقدر مختصر و کاراس که کسی جلب بشه، نه چیزی از من کم میکنه، نه چیزی به کسی اضاف میکنه. فقط ناخوداگاه دارم کاری رو انجام میدم.