پاشو برو سر جات بخواب
پاشو برو سَرجات بخواب...
از اون جمله های اَمریه که آدم از دوران طفولیت تا یه جاهایی زیاد میشنوه. حالا میخاد جلوی تلویزیون خوابت برده باشه، یا روی مُبل یا روی رختخواب مامان بابا یا وسط هال... و اونجاهاش خیلی بَد میشه که چشماتو باز میکنی میبینی جمعیتی بالا سرت دارن گُل میگن گل میشنوفن و تو با چشمهای پُف کردَت حتی قادر نیستی بشموری شون... و سعی میکنه یکی هدایتت کنه بری سرجات بخوابی.حالا گاهی رَحمش میاد و میگه بزارین بخوابه طفلک... حالا اینکه تو خوابی و آزاری به اونها نداری بقدرکافی منزجرت میکنه و اینکه ببینی یکی هم سن و سال خودت توی اون جمع نشسته... داغونترت میکنه. امّا تو خوابت میاد و عصبانیت ناشی از تکرار شنیدن پاشو سرجات بخواب هُولت میده که بری و نباشی... حالا کاری ندارم که از یه جایی به بَعد هم تا سرجات نباشی خوابت نمیبره و...
ایناروگفتم تا بگم من چند بار درشمایلِ جوانِ ناکام میخواستم خواب بخواب بِرم،شاید پنج شش باری بشه.یعنی میشده دیگه، یهو. مث خوابیدن وسط هال، بی توجه به ساعت و مکان و شرایط... بعضی جاهاش آگاهانه بود بعضی جاهاش ناآگاهانه... و قبل اینکه رو تَخت یا یه کُنجی بهوش بیام انگار یکی میگفت پاشو برو سَرجات بمیر...
و من زنده ام تا به اونجا برسم
این جا خیلی مهمه آقا، خیلی