اَشک دِل
چن روزیه بعدازظهرک میشه، گریه ام میگیره... نه از اون گریه هایی ک اشک بیاد رو صورتو اینا ، ن... اونجوری گریه ام نمیگیره. توی خودم یه چیزی هی خردتر میشه. دردم میگیره و گریه ام میگیره... سینه ام ک درد میگیره، چین پیشونیم میفهمم بازگریه ام گرفته... حال خوبی نیس. گرفتاریم رو حس میکنم و دلم میسوزه...زورم ن بخودم میرسه ن ب زندگی. سخت شد، سختش کردن... عاره، خیلیا مث منن... عادمه دیگه، کم پیش میاد توی ی ماجرایی تنها و اولین نفر باشه ولی خب، بَده. فرقی توی کُلیته ماجرا نداره... کاریش میشه کرد... اگرم میشه چرامن هیچ کاری نمیکنم، نمیتونم؟ زورم نمیرسه یا دیگه حوصله اش رو ندارم...
غروب ک میشه بیشتر نزدیک ب این حالتم... هرچند میدونم شب شده و میتونم برم بخابم و این خیلی خوبه...
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 0:32 توسط عِین
|