انسان های اولیه
دلم آواز میخاد.ساز زدن میخاد.
عاقا کسی که هرجا دلش بخاد حتی توی تاکسی یا چمیدونم توی اتوبوس و پیاده رو... زیر لبی ترانه ای، تصنیفی، چیزی میخونه... چه فرقی داره با کسی که داره آدامس میجوه یا سیگار میکشه. با اینکه هر دوتا شاید راهی شخصی دارن واسه آروم کردن یا چه میدونم گذروندن وقتشون، اما آدم پیش اونیکه میخونه معذب میشه. اون مدل خوندن رو آدم بحساب چه چیزهایی که نمیذاره. یا مثلاً ببینی یکی واستاده گوشه پیاده رو داره مناسک دعا رو اجرا میکنه، حالا به هر شیوه ای که بلده. بازم اندازه دویدن و پیاده روی یا همون سیگارو آدامس پذیرفته شده نیست، واقعاً چرا. با اینکه بَشر واسه آروم کردن خودش از اون روزهای اول احتمالاً آدامس نمیجویده و سیگار نمیکیشده... نهایتش روی دیوار غار طرحی میزده، به ستاره ها خیره میشده آتیشی درست میکرده یا چیزی میخونده...
اینارو گفتم تا بگم دلم آواز میخاد.ساز زدن میخاد.. گاهی گریه تو جمع. گاهی بلند بلند فکرکردن....میخام مثل انسانهای اولیه آروم شم...