آلزایمر
توی ترافیک وکیل عاباد بودم.
بارونم بود.
داشتم ب عاهنگ ترافیک از تیک تاک گوش میکردم.
از شیشه ماشین به بیرون نگاه کردم
عجیب بود.همه جا خاکستری
رنگ ها سیاه و سفید
هرچی تلاش کردم لبخندی ندیدم
حتا کودکی که خودش رو به شیشه ماشین چسبونده بود زار میزد،مگه نباید از اینکه پدرش اون رو به گردش برده خوشحال باشه؟!
همه درگیر خود و با نگاهی به روبرو ، هم ظاهر هم در باطن
که چی خاهد شد؟
به راستی که زندگی کردن کار بسیار سختی بود و از توان ما خارج...
از دیدن این ها کاملن گیج بودم،انگار عصلن نمیدونستم در چه نقطه زمانی و مکانی قرار دارم
گاهی فکر میکنم عالزایمر چه هدیه خوبی ست برای من...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 0:41 توسط عِین
|