هاله ای از ابهام
یکی هست که هر روز پشت سرم راه میافتد و به من میخندد. توی خیابانها با ماشین سایهام را زیر میگیرد و به من میخندد. با کلاغهای بالای تیر چراغ برق دست به یکی کرده است و به من میخندد. به کش جوارابم که ساق پایم را میخاراند میخندد. به سوراخ جورابم میخندد. به سوراخ دندان ۵ پایین راست که تازه پر کرده بودم میخندد. به سوراخ سقف آرزوهایم میخندد. بعد نیم ساعت گشتن، ساعت مچی گمشدهام را روی مچ دست چپم پیدا میکنم و به من میخندد.
این آدم میداند سر بانک ننشستهام، میداند سر گردنه نیست، میداند راننده تاکسی گرانتر از بقیه با من حساب کرد، اما لام تا کام حرفی نمیزند و فقط و فقط به من میخندد.
مثل من میخندد
مثل من حرف میزند
مثل من قدم برمیدارد -هر پنج قدم مساوی با دو متر پیشروی-
قدمهایش را پشت سرم خوب حس میکنم
صدایشان را میشنوم
اما بگویی نگویی میترسم
میترسم برگردم
میترسم برگردم و کسی آنجا نباشد!