تلخی
+ کل روز خودم رو مشغول نگه میدارم؛ سگدو میزنم، ، از اینور میرم اونور، تا مرز خستگی از مغزم کار میکشم، باز این ساعتها که میشه، چنان حجم سیاه و سنگینی از اندوه زمین میزنتم که هیچ چیزی رو به اندازهی مرگ، شبیه به جواب و راه حل نمیبینم و این در حالیه که من عادم زندگیکردنم. من با یک نسیم از خود بیخود میشم، با یک پروانه پرواز میکنم. با یک لیوان چای احساس سرزندگی میکنم، برگ درختها رو نوازش میکنم، به مزهی بیمزهی عاب دقت میکنم، یک سیب رو با پیراهنم برق میاندازم و همچنان انسان تلخیام.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:6 توسط عِین
|