گاهی وقت‌ها حس می‌کنم برای جهان بیرونی خیلی کوچیک هستم.
انگار اندازه این دنیا نیستم و هرچقدر دست و پا می‌زنم فقط باعث می‌شه پایین‌تر بمونم و در نهایت خفه شم.
گاهی انقدر عجیب رفتار می‌کنم که تمام اطرافیانم می‌پرسن "چیزی شده؟ چرا انگار خوب نیستی؟"
و من چیزی ندارم بگم.
چیزی نشده فقط حس می‌کنم زبانم عوض می‌شه
حس می‌کنم برای همه غیرقابل تحمل می‌شم
حس می‌کنم عجیب می‌شم
انگار لال می‌شم و نمی‌تونم جواب کسی رو بدم
انگار پای یکی رو خرخره گلوم گذاشته شده و حتا بهم اجازه حرکت نمی‌ده و من دارم حرف می‌زنم
انگار ریسمونی که منو به زمین وصل کرده قد تار مو می‌شه و اگر یکم بیشتر بهش فشار بیارم پاره می‌شه
نمی‌تونم بهشون بگم که " چیزی نشده و من فقط دارم احساس می‌کنم تو این جهان اضافم و انگار دارم به زبان اردک‌ها حرف می‌زنم و از صحبت کردن ناتوان شدم"
نمی‌تونم بگم که " الان دارم قد یک کوه اتفاقات رو روی تک تک اعضا بدنم حمل می‌کنم ولی خب چیز خاصی نیست چون هممون داریم همین کار رو می‌کنیم و سعی می‌کنیم تا زنده بمونیم"
حتا بارها از خودم می‌پرسم من عصلن چرا دارم سعی می‌کنم زنده بمونم؟ و هیچ جوابی ندارم جز اینکه شجاعت مردن رو ندارم.
البته که دلم هم برای عادم‌ها تنگ می‌شه.
من عادم‌های زندگیم رو به اندازه جونم دوست دارم و گاهی انقدر ناتوان می‌شم تو حرف زدن که فقط می‌خام ناپدید بشم و هیچ‌وقت بخش ضعیف و ناراحت خودم رو به کسی نشون ندم تا یک وقت دست از دوست داشتنم نکشن.
شاید بزرگترین ترس زندگیم همیشه تنها بودن بوده.
شاید از اون زمانی که با درخت‌ها حرف می‌زدم و بقیه که با دوستاشون خوشحال بودن رو می‌دیدم قول داده بودم که عادم‌هایی رو پیدا کنم که دوستم داشته باشن.
و همیشه می‌ترسیدم که کسی ترکم کنه
همیشه بهترین ورژن خودم رو به همه نشون دادم تا دلشون نخاد ترکم کنن
و هروقت ترس از ترک کردن سراغم میومد خودم رها می‌کردم.
گاهی حتا نمی‌دونم چی می‌شه که حالم خوب می‌شه
چی می‌شه که اون پا از روی گلوم برداشته می‌شه و دوباره ادامه می‌دم و می‌شم همون عادم همیشگی که بودم
فقط می‌دونم که دلم می‌خاد کمی ناراحت باشم
کمی ضعیف به نظر برسم
کمی احساسات خودم رو به اشتراک بذارم
بجای هربار فرار کردن یا بزور ادامه دادن
دلم می‌خاد بگم
بگم "من چیزیم نشده فقط انقدر چیز‌های عجیبی رو دارم تجربه می‌کنم و خودم متوجه نیستم که باعث می‌شن عین کارکتر یک بازی ویدیویی که عاخرهای جونشه و سرعتش کم می‌شه من هم از ادامه دادن باز بمونم و دوربین رو به رو تیره و محدود بشه ؛ تا یک گوشه پناه بگیرم و دوباره ادامه بدم.
لطفن تو این مدت دست از من نکشید حتا اگر زیاد این کار رو انجام میدم.
من واقعن دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که این چیزها رو پنهان کنم و حال بدم رو به اشتراک نذارم.
اما متاسفانه گاهی وقت‌ها از سطح تحملم خارج می‌شه"
و می‌دونم که به محض برگشتن به حالت قبل پیشمون می‌شم از گفتن این حرف‌ها حتا.