زندگی غم را درون سینه اش انبار کرد

بر سکوتی سختتر از پیله اش وادار کرد

او فراری شد ز تکرارو پرید از پیله اش

بعد از آن دیگر فرارش را همش تکرار کرد

کرکس افکار زمین افتاده اش را زنده خورد

هرچه در دل داشت را بر خاطراتش می سپرد

آنچنان از شر دنیا اعتمادش میبرید

بعد هر دیدار انگشتان خود را میشمرد

عاسمان در قاب چشمانش دگر رنگی نداشت

هیچ بذری را برای عارزوهایش نکاشت

او که با احساس رویای خودش را میکشید

عاخرش مابین عقل و دل دگر فرقی نذاشت