علاقه‌ام به حرف زدن را مطلقن از دست داده‌ام. عانقدر حرف نزده‌ام که دارد یادم می‌رود چطور کلمات را پشت هم می‌چیدم و داستان تعریف می‌کردم. چطور از ایده‌ای دفاع یا آن را رد می‌کردم. چطور عادم ها را قانع می‌کردم. چطور کل کل می‌کردم. حرفم را به کرسی می‌نشاندم. می‌توانستم چند نفر را مشغول حرف هایم کنم. از این کارها خوشم می‌عامد. از خوب حرف زدن. از مغزی که کلمات را و جملات را خوب کنار هم چفت می‌کرد. می‌فهمید ؟ مغزم دم دستم بود. لازم نبود اینقدر فکر کنم برای ادای یک جمله‌ی ساده. مغزم اینقدر از دسترسم خارج نبود.

در روزهای عاخر *** سالگی‌ام.

تا به اینجا، تقریبن هر کاری دلم خاسته کرده‌ام. عشقم کشیده، می‌طلبیده، کرده‌ام. پشیمان نیستم. این ها را گفتم برای رسیدن به اینجا که حالا، دقیقن می‌توانم تاثیر بسیاری از انتخاب‌هایم را روی خودم ببینم. بی حوصله‌ام، منزوی‌ام و هزارتا چیز دیگرم. ذهنم عامده مکانیسم دفاعی تعبیه کرده تا از بین نروم. ذهن بیچاره‌ام. مثلن یکی‌ش اینکه انتظار زیاد کشیده‌ام. حوصله زیاد به خرج داده‌ام. بعد یک چیزی این توو، که نمیدانم چیست اما روانکاوها احتمالن اسمی برایش دارند، دیده هیچ کدام از این انتظار کشیدن ها و حوصله به خرج دادن ها، برای این ذهن و بدن، عاب و نان نشده. صرفن اذیت شده. پس از قسمت تنظیمات، تیک مربوط به حوصله و انتظار را به طور کلی برداشته.

تنها نشسته‌ام جایی. دوست ندارم کسی را به این تنهایی دعوت کنم. عادم هایی که دوست داشتم با آن ها سر یک میز بنشینم، از من دورند. دوست جدید نمی‌خاهم، هرچند دوست‌های قدیمی‌ام کنارم نیستند. حوصله‌ی عاشنایی و شناختن و شناساندن ندارم.‌ از کسانی که بخاهند بدون حرف زدن بنشینند سر میزم، گاهی استقبال می‌کنم. دوست دارم تنها و زود برگردم خانه. برگردم به جایی که مثل تمام دنیا، کسی منتظرم نیست. در را پشت سرم ببندم و عارزو کنم که از پا در نیایم.