پشتِ چهره
یه جایی توی خودم نشستم
که حتی سایهم هم روم حساب نمیکنه.
منم و منِ دیگهای
که نمیدونم
کدوممون زودتر تسلیم میشه.
گاهی میگه
بشین، خستهای
گاهی میگم
بذار بلند شم، خستهم
مدام از هم میبُریم،
مدام به هم وصله میشیم.
مثل دو جهان موازی
که هر لحظه ممکنه
تو هم فرو بریزن.
این روزا ، صبحها من تصمیم میگیرم
عصرها اون پشیمون میشه.
شب که میرسه
تا مرز صلح میریم
ولی
جنگ توی چشمهامون موج میزنه.
من
برای زنده بودن میجنگم،
اون
برای معنی داشتن.
هیچکدوممون
بد نیستیم
بدتر اینه که
هیچکدوممون
کافی نیستیم.
عاخرش فهمیدم:
از خودم نمیتونم فرار کنم،
اما میتونم برگردم سمت کسی
که پشتِ این همه چهره
هنوز
منه.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ ساعت 1:49 توسط عِین
|