تلخیِ بیخبر
یه مدتــه
هر کی منو میبینه میگه:
تو که حالت خوبه…!
عاره خب،
خوبه...
همهچی اوکیه،
فقط یه گوشهی دلم خاکگرفتهس،
یه جوری که خودم هم حوصله ی قدمزدن توش رو ندارم.
ولی کی اهمیت میده؟
دنیا با عادم خسته کاری نداره،
فقط میگه محکم باش که زمین نخوره.
خندههام، همونان که از بیرون دیده میشه؛
از توو یه مزهی تلخ باقی میذارن که هیچکس نمیدونه از چی میاد
و لازم هم نیست بدونه
مگه مهمه؟
یه وقتایی با خودم میگم
اینایی که میگن درست میشه
کِی دقیقن درست شدن
که نسخشو میپیچن؟
یا اونایی که میگن زندگی یعنی جنگیدن
تا حالا شمشیر دست گرفتن
یا فقط حرف زدن؟
عاره،منم مث شماها ظاهرمو جمع میکنم،
لبخندمو صاف میذارم رو صورتم،
که کسی نفهمه
یه چیزی توو دلم ریخته
که جمع نمیشه…
شاید راست میگن،
عادم وقتی دردش زیاد میشه
گفتنش کم میشه…
واسه همینم این روزا کم حرف شدم.
نه چون حل شده،
نه چون عاروم شدم
چون فهمیدم
هیچکس
هیچوقت
نمیتونه بفهمه.