پول
پول دهنش لقه
شخصیت عادمارو لو میده
عیب نداره..همهی ما قویتر از اون چیزی که فکر میکنیم هستیم.
تاریخ مرگ همهمون با ۱۴ شروع میشه به هرحال.
سالهاست که زندانیه، ولی نه تو یه زندان عادی. دیوارای سلولش رو خودش ساخته و سالها طول کشیده، تقریبن این دیوارا حاصل یه عمر تلاش خودشه و هر روز به تعداد عاجراش اضافه میشه. سلولش همیشه تاریکه و نور اجازهی رد شدن نداره، تختخاب نداره، چون جا واسه گذاشتن تختخاب نیست، درواقع سلولش استوانهایه و نیممتر عرض داره، تقریبن نشستن رو فراموش کرده. سلولش سقف نداره و روش بازه، ولی اینقدر بلنده که ته استوانه رو نمیتونه ببینه. هر روز تو یه راس ساعت مشخصی یهسری صدای نامفهوم از بلندگوی سلولش پخش میشه، هربار با شنیدن صداها گریه میکنه و با فریاد تقاضا میکنه که قطعش کنن. همونطور که اول گفتم اون تو یه زندان عادی نیست، نگهبان سلولش خودشه، ملاقاتیاش خاطراتشن، اون سالهاست تو خودش گیر کرده و منتظر خودشه که بیاد خودشو از خودش فراری بده.
۷۱۵
من صادقانه روز تولدم بغض میکنم...
حس میکنم برای اینکه برم توو بغل مامانمو هق هق گریه کنم ،زیادی بزرگ شدم
میخام سیبیل بذارم و همهچی رو از زیرش رد کنم.
علاقهام به حرف زدن را مطلقن از دست دادهام. عانقدر حرف نزدهام که دارد یادم میرود چطور کلمات را پشت هم میچیدم و داستان تعریف میکردم. چطور از ایدهای دفاع یا آن را رد میکردم. چطور عادم ها را قانع میکردم. چطور کل کل میکردم. حرفم را به کرسی مینشاندم. میتوانستم چند نفر را مشغول حرف هایم کنم. از این کارها خوشم میعامد. از خوب حرف زدن. از مغزی که کلمات را و جملات را خوب کنار هم چفت میکرد. میفهمید ؟ مغزم دم دستم بود. لازم نبود اینقدر فکر کنم برای ادای یک جملهی ساده. مغزم اینقدر از دسترسم خارج نبود.
در روزهای عاخر *** سالگیام.
تا به اینجا، تقریبن هر کاری دلم خاسته کردهام. عشقم کشیده، میطلبیده، کردهام. پشیمان نیستم. این ها را گفتم برای رسیدن به اینجا که حالا، دقیقن میتوانم تاثیر بسیاری از انتخابهایم را روی خودم ببینم. بی حوصلهام، منزویام و هزارتا چیز دیگرم. ذهنم عامده مکانیسم دفاعی تعبیه کرده تا از بین نروم. ذهن بیچارهام. مثلن یکیش اینکه انتظار زیاد کشیدهام. حوصله زیاد به خرج دادهام. بعد یک چیزی این توو، که نمیدانم چیست اما روانکاوها احتمالن اسمی برایش دارند، دیده هیچ کدام از این انتظار کشیدن ها و حوصله به خرج دادن ها، برای این ذهن و بدن، عاب و نان نشده. صرفن اذیت شده. پس از قسمت تنظیمات، تیک مربوط به حوصله و انتظار را به طور کلی برداشته.
تنها نشستهام جایی. دوست ندارم کسی را به این تنهایی دعوت کنم. عادم هایی که دوست داشتم با آن ها سر یک میز بنشینم، از من دورند. دوست جدید نمیخاهم، هرچند دوستهای قدیمیام کنارم نیستند. حوصلهی عاشنایی و شناختن و شناساندن ندارم. از کسانی که بخاهند بدون حرف زدن بنشینند سر میزم، گاهی استقبال میکنم. دوست دارم تنها و زود برگردم خانه. برگردم به جایی که مثل تمام دنیا، کسی منتظرم نیست. در را پشت سرم ببندم و عارزو کنم که از پا در نیایم.
دوباره
من
خودم
کلاغ سیاه قصه برگشت
همونکه پر زد از پشت دفتر...
فکری بودم...
دیدم تاحالا کسی برام گل نگرفته!
وقتی به سالهای بعد از مرگم فکر میکنم، یه حس عجیب و غریبی پیدا میکنم؛
ترکیبی از ترس و کنجکاوی و پوچی؛
اینکه بعد از من چه اتفاقی برای جهان میوفته؟ اینکه بعد از من چه اتفاقی برای انسانها میوفته؟
یک فضولیه مهار نشدنی و بی جواب…!
اینکه دوست داشتم جاودانه باشم ولی جاودانه نیستم، یا اینکه حسرت بی خبر بودن رو میخورم؟ نمیدونم؛ بعدش پرت میشم به گذشته، به عادمایی که میشناسم فکر میکنم، نویسندهها، فیلسوفها که اسمشون هنوز سر زبونهاست و به میلیاردها عادم عادی که مردن و بجز یک جمعیت چیزی نمونده!
بعد از خودم سوال میپرسم، انتظار من چیه؟ دوست داشتم جهان چه شکلی باشه؟
دوست داشتم انسان به چه شکلی باشه؟
و بهترین راه برای جواب دادن به این سوالات بیجواب، جواب ندادنشونه، پس سرمو میکنم تو گوشیم، یا به اطرافیانم گیر میدم، از بی حس کنندهها استفاده میکنم، چون هیچ راهی برای پاسخ به این سوالات نیست…
و تلخی اینکه چه اتفاقی قراره بیوفته که من هیچ خبری ازش نمیتونم پیدا کنم کتابهایی که نوشته میشه؟ فیلمها، هنرها، اختراعات جدید؛ همهی این سوالهایی که دخالت در کار زمانه!
ولی این فکر منو اروم میکنه که چه باشم چه نباشم، جهان ادامه داره،
چه برم چه نرم، جهان ادامه پیدا میکنه،
چه زندگی کنم چه زندگی نکنم، آدما هستن، میخورن، میخابن، کتاب های جدیدی نوشته میشه، چیزهای جدیدی اختراع میشه، چیزهای جدیدی کشف میشه و چیزهایین که به من ربطی نداره، مثل همهی اون عادمهایی که رفتن و کمک کردن من اینجا باشم، منم این از خود گذشتگی رو باید یاد بگیرم، که جهانی بهتر برای عایندگان به جا بذارم، من انسانم و یک موجود خاص نیستم، به همون شکلی که هیچ گربه ای خاص نیست، به همون شکل که هیچ مورچهای خاص نیست!
اونها برای تودهی مورچهها و گربه ها تلاش میکنن و من باید برای توده انسانها تلاش کنم، وگرنه راه دیگهای سراغ ندارم،
من میمیرم تموم میشم، چه با جسم دیگهای بیام(تناسخ بودایی ها)، چه برم به جهان دیگری(بهشت و جهنم ادیان ابراهیمی) که واقعیت داشتن یا نداشتن اینا غیر قابل اثباته، من دیگه تو این جسم نیستم!
و اگه روحی وجود داشته باشه، من تموم میشم؛
و روبرو شدن با این واقعیت سرد و تلخ به من شجاعت میده، که از خیلی چیزهای به ظاهر با اهمیت به راحتی بگذرم، و سعی کنم جایی در دل انسان ها باز کنم، کاری بکنم، ادامه بدم، بخندم و هر چقدر طول کشید باشم و زندگی کنم…
-کاش بتونم
خدایا شکرت
ولی دارم خسته میشما!
از ما گفتن بود
نگی نگفتی.
چرا کم مینویسم!
کلمهها تموم شدن؟ نه
کلمهها کم عاوردن!
حذف شدن تکاملی انگشت کوچیکهی پای گونهی بشر در نسلهای عاینده، شروع شده و اتفاقن از پای من هم شروع شده. پُرقدرت هم شروع شده. با هنرمندی پایههای تخت، پایههای مبل و حضور افتخاری اما پررنگ چهارچوب عاهنی در :/
زندگی غم را درون سینه اش انبار کرد
بر سکوتی سختتر از پیله اش وادار کرد
او فراری شد ز تکرارو پرید از پیله اش
بعد از آن دیگر فرارش را همش تکرار کرد
کرکس افکار زمین افتاده اش را زنده خورد
هرچه در دل داشت را بر خاطراتش می سپرد
آنچنان از شر دنیا اعتمادش میبرید
بعد هر دیدار انگشتان خود را میشمرد
عاسمان در قاب چشمانش دگر رنگی نداشت
هیچ بذری را برای عارزوهایش نکاشت
او که با احساس رویای خودش را میکشید
عاخرش مابین عقل و دل دگر فرقی نذاشت
نه عاب خوردنم عاب خوردنه،
نه غذا خوردنم غذا خوردن،
همیشه جای دیگهایم؛
حواسم سرجاش نیست؛
انگار همیشه خابم،
بعضی وقتا بیدار میشم و مثل کسی که تازه به هوش عومده از خودم میپرسم اینجا کجاست؟
سریع میخام لیوان عابم رو بخورم که برم کاری که نمیدونم چیه رو انجام بدم،
میرم سر میزم میشینم تا شروع کنم؛
ناخوداگاه سرمو میکنم تو گوشیم تا یه ذره استراحت کنم!
که بتونم شروع کنم؛
یک ساعت گذشته و وقت سیگار کشیدنه!
من کیم؟
کجام؟
چیزی که در تمام این لحظات لمس میشه فراره من از خودمه؛
چرا باید انقدر از خودم متنفر باشم که اینجوری از خودم فرار کنم؟
این سوالات مثل کرم رخنه کرده در مغزم و روز به روز احساس درماندگی و فرسودگی بیشتری سراغم میاد!
ولی مینویسم،
کرمو میکشم بیرون،
نگاش میکنم،
لبخند میزنم،
لیوان عاب رو دستم میگیرم و چشمامو میبندم و سعی میکنم زمان عاب خوردنم رو طولانی تر کنم،
خودکارمو برمیدارم،
گوشیمو میذارم یه گوشه،
دور از دسترس،
سعی میکنم عاهسته باشم،
عاهسته تر،
عاهستگی درمان منه،
میگردم دنبال خودم،
میون کاغذها،
لابهلای کلمات،
یه گوشه پیداش میکنم،
دستشو میگیرم،
میکشمش بالا از میون باتلاق ها،
کاری که ازش فرار میکردم رو پیدا میکنم:
تو میتونی،
انجامش بده،
از پسش برمیای!
میوفتم توش،
غرق میشم،
ساعت ها گذشته،
نشانه های ناکامی میاد،
کرم رخنه میکنه،
دوباره برمیگردم به اول روز:
سعی میکنم کنترل کنم،
مثل توپی که وسط استخر فشارش بدی میخوره تو صورتم،
تو باتلاق افکار گیر میکنم،
دوباره عاب خوردنم سریع میشه،
گشنمه،
میام سر میز،
دوباره گوشی،
سیگار میکشم،
دست خودمو میگیرم،
بین کلماتم،
عاهستگی،
لبخند،
غرق میشم،
کار میکنم،
کار جدید،
اشتباه جدید،
کرم رخنه میکنه،
تو نمیتونی،
از خودم دور میشم،
غم غصه،
سرزنش،
عاب…
شتاب…
سیگار…
میز…
نوشتن…
خودم لای کلمات…
مهربانی…
لبخند…
غرق…
هیجان…
اشتباه…
تحقیر و…
خسته میشم، میرم تو جام بخابم به امید اینکه فردا روز بهتری خاهد بود…!
ولی بهتر چیه!!؟